|
یک مشت تاریکی
( ما بیداران یک رویای جاودانه ایم.
ازبیابان های ترس و یاس و پریشانی به سوی شگفت زاری گم شده می دویم)
بازی ها:
مرد: مرد
سایه: سایه ای سیاه که بر همه جا بال می زند.
سایه ها: زن، پدر، زندانی ؛سایه هایی یا سیاهپوشانی که هر آن از گوشه ای پدیدار و ناپدید می شوند.همه ی آن ها می توانند یک نفر باشند.
***
(بارویی بلند . پر وهم. بی در و دروازه ای.)
( چندین کلاه شاپو و بارانی بلند سیاه در هر گوشه آویزان است. میان تماشاگران و بر یک صندلی باشکوه، آدمکی با بارانی سیاه و کلاه شاپو، گویی به تماشای نمایش نشسته است.
میان صحنه و پشت به تماشاگران یک صندلی بزرگ راحتی قرار دارد. گویی کسی با کلاه شاپو و بارانی بر آن نشسته است.نور تنها صندلی را اندکی روشن می کند. کنار صندلی شلاقی دیده می شود.گلدانی خشکیده. ساعتی دیواری که کار نمی کند.
رژه نظامیان. مارش نظامی. تاریکی)
صدایی در تاریکی:
بیاین! بیاین اینم دار بزنین!
( سایه ای در دور دست روایتی را می خواند):
نگاه کردم. دیدم دم در یک نفر با سایه ی خمیده، نه. این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سر و و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه در دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود. خنده ی خشک و زننده ای می کرد که مو به تن آدم راست می ایستاد... من برگشتم. پنجره ی رو به کوچه ی اتاقم را باز کردم..
(پارس سگ. نور چراغ قوه.
مرد در برابر صندلی، میان صحنه در خود فرو پیچیده است)
سایه: هی!
( با نور چراغ قوه بر صورت مرد او را هدایت می کند)
سایه: بلند شو!. بیا! بیا این طرف. همون جا . همونجا بایست... می دونی برای چی اومدی اینجا؟
مرد: نمی دونم. اما باید می اومدم. تمام راه ها رو دویدم. راه بود و راه. کوچه هایی با بوی غریب خون. کوچه هایی که حافظه شون رو از دست داده بودن.روبروشون تاریکی. مرگ رنگ. پشت سر. سگ ها و سنگ های سیاهی که دنبالم می کردن.
سایه: می دونستم که میای. خیلی ها اومدن. وحالا که اومدی. باید ادامه بدی. حاضری؟
(سکوت.)
سایه: گفتم حاضری؟
مرد: بله ؟
سایه: اسم؟
مرد: بله؟
سایه: اسم. اسمت چیه؟
مرد:کسی به درستی نمی دونه. پدرم می گفت که در روز تولدم روشنایی عظیمی، آسمان رو در بر گرفته. و لبخندی روی لبام بوده.
سایه: همین ؟ چه روایت شومی. به سرسرای من خوش آمدی.
مرد: می شه بپرسم... شما کجایید؟ اینجا چقدر تاریکه. این بو. بوی لجنای مرده...
سایه: شغل؟
مرد: شغل؟چاقو . قلم نی. یعنی... نقاش بودم. مینیاتور می کشیدم . روی قلمدون، مینیاتور می کشیدم. یه بارم برای یه نویسنده ی خیلی معروف، یه مینیاتور کشیدم. روی یه قلمدون. اما دیگه کسی قلمدون نمی خره. حالا کوزه می سازم. به هرکسی، تنها یه کوزه می فروشم. کوزه هایی که درشون بسته و روش مینیاتور یه پری دریایی. اما چندتایی که کوزه شون شکسته. می گن تنها، آه سیاهی از توی کوزه بیرون اومده.
سایه: ادامه بده! البته، بعضی از این چیزا، قرار نبود که این طور باشه.
مرد: پاهاش رو کوسه زد.مرد دریا اسیر خاک شد . کارهم که نبود. بابا خیلی دلش می خواست من یه ناخدا بشم. عاشق آبادیمون بود. می خواس اونجا چاه بزنه.
پدر:صبر کنین. یه سفر راهی بنارس می شم! کنار اون معبد قدیمی. زیر درخت انجیر مقدس. یه مرد نورانی هست. به نام سیذارتا. طلسم می سازه.یه طلسم که عکس یه رقاصه ی هندی رو جلوی معبد مارنشون می ده. که بودا داره می بوسدش. یعنی سر بودا جوری خم شده که یعنی می خواد ببوسدش. این یه طلسم واقعیه. می گن با اون می شه پری دریایی به تور انداخت....
سایه: نشون بده
مرد: چی رو! چی رو نشون بدم؟
سایه: که. که نقاشی
مرد: اینهاش ، نگاه کنین! اینو من کشیدم. ( از کتش تصویری در می آورد و به دیوار می چسباند) آهان، اینجا خوبه! ببینین! این یه درویشه. یه درویش راستی راستی. کشکول. تبرزین. یاحق و یاهو. ته چشاش انگاری یه پلنگ نشسته. اون هم یه جوب آب، مثل نقره ی خام. این یه درخت سروه. سبز! زمرد جادو. این هم یه پری دریایی! بله پری دریایی! باور کنین! من با دوتا چشمای خودم دیدمش! با چشای مورب و پستونای لیمویی.. چشم! آهو. مشک و عنبر: گیسو! نقره و عسل و زعفران: رو. که داره یه نیلوفر میده. به کی؟ به اون درویش. چند هزار ساله که بین اون دوتا این جوب آبه
سایه:نفرت انگیز و شگفت در شگفته. به هر حال از امروز...
مرد: امشب. نصفه ی شبه. شبی بی ستاره و بی سحر
سایه: بله. از همین الان. تو. دیگه. قلمدون وکوزه رو فراموش کن. تو می شی یه کس دیگه.
مرد: یه کس دیگه. برای چی؟
سایه: ساکت!
مرد: برای چی ؟
سایه: گفتم ساکت. تو داری همه ی قانون ها رو به هم می زنی. سوال. سوال. سوال. اینجا هر کسی تنها داستانش رو روایت می کنه و جواب می ده.
مرد: آخه چرا؟
سایه:مینیاتور وکوزه رو فراموش کن!
مرد: فراموشش کنم؟ نه که نمی کنم. واسه ی چی؟
سایه: تو اسمت عوض می شه
مرد: بله؟
سایه: می شی. حضرت اجل. عالی جناب.
مرد: بله؟( با خودش) حضر ت اجل! دست بکش! آهان دست بزن! چیه؟ این کوچولوهای خوشگل چی هستن روی سرت؟ و این؟ همون که پایین ستون مبارک فقراتت در اومده! و گذاشتی روی کولت! هان! بله! دمبه! بله دمب! ( به صدا) چی می شم. حضرت چی؟
سایه: حضرت اجل
مرد: کدوم اجل قربان ؟
سایه: ساکت! من از تو، یکی دیگه، مثل خودم درست می کنم!
مرد: من باید برگردم. . نه. من باید برم. ولم کنین. ولم کنین.( گویی کسی گلویش را می گیرد و می فشارد و بر زمینش می زند) نه. نه.
سایه: ساکت!کسی تا به حال به من نه نگفته. انگاری زهر هلاهل از نیش مار غاشیه توی گوشام می چکه. و گفتی که بر می گردی؟ مگه قانون اینجا را نمی دونی. از کجا؟ هان! برو! کو! در کو؟ پنجره کو؟ بزن! مشت بزن! دست بکش! اینجا . این مسافرخونه ی بی در و دیوار. یک طرفش جابلقا و سمت دیگه ش جابلساست.تاریکی در تاریکی. از ازل تا ابد.لجه لجه تاریکی از هر کجا و ناکجا لب پر می زنه.
مرد:( می کوشد که دری پیدا کند. ناباورانه بر دیوارها دست می کشد)
سایه: (گویی همواره و هرجا او را می پاید)هر کسی برای رسیدن به اینجا از چهل دروازه می گذره و هر در که بسته شد دیگه باز نمی شه. اینجا آخر همه ی خط هاست
مرد: و بر هر در قفلی آهنی به هفتاد من . و بر هر دروازه دوالپایی موکل.
سایه:باید یک سخنرانی بکنید!
مرد: بله! من؟ چرا من؟ هان! چرا من!
سایه:دلیلی نمی خواد. هرکسی می تونه جای تو باشه. توی بره ها استعداد غریبی برای گرگ شدن هست!
مرد: گناهم چیه؟مگه من چه کردم که حالا باید...
سایه: گناه؟ دیگه چکار می خواستی بکنی؟ هان! کافی نیست؟ قلمدون. مینیاتور. پری دریایی. پس می خواستی چه کنی؟ ها!
مرد: حالا باید چه کنم؟
سایه: تمرین کنید! اول باید بگین که پشیمون هستین. باید بگین که آدم جدیدی شدین. یالله! حرف بزنید. داد بکشید. هر چه که می خواین. اما. گوش خواهند داد. عادت دارن. هورا می کشن. بع بع بع بع و بعد ...کف می زنن و شما، غرق شکوه . افتخار و غرور می شین!
مرد:گمانم اشتباهی شده.
سایه: اشتباه! نگاه کن که بر هردر قفلی آهنی به هفتادمن و برهردروازه دوالپایی موکل !
مرد:و بر هر در قفلی آهنی به هفتاد من و بر هر دروازه دوالپایی موکل...
سایه: حاضرید!
مرد: بله.بله. چشم.
سایه: یا الله! برو! بلند! بلندتر! آفرین
مرد: ( تحسین ها ی صدا و کلمات مرد در هم می آمیزد) من. حضرت... اجل... چی؟ چی آقا؟ آهان. عالی جناب . با شما حرف می زنم
سایه: احسنت، بگو. عالییه!
مرد: و می خوام بگم..... چی بگم ؟ آخه ما تو عمرمون برا بچه مون هم حرف نزدیم . اوه بله. هر چی شما بگین. چی بگم؟ چی باید بگم؟
سایه: از باورایی که شکسته. که نابود شده. از دنیایی که ما براشون می سازیم. حرف بزن.
مرد: اینجا چه دیوانه خانه ی غریبیه.
سایه: بسه! درست حرف بزن.
مرد: درست درسته. شما بگین کجاش غلطه!
سایه: ادامه بده! همون جور که قبلن نوشته شده.
مرد: من توی این شب، حتا نام حودم هم از یاد بردم.
سایه: از زندگی! از دردها و رنج ها ی آدما!دروغ! راست!
مرد: درد و رنج؟
پدر: بادبانا رو بکشید! بادبانا رو بکشید!
مرد: تصویر بابام .مثل یه نقاشی روی قلمدون توی دلم مونده.ناخدای کشتی های گم شده در مه!یه شب. رفت. سوار قایقش شد و رفت. از خودش یه تور پاره و چندتا پاکت خالی سیگار به یادگار گذاشت و رفت. زد به دریا. پار و زد . زد. زد. رفت .رفت . رفت. کجا؟ معلومه. یه عمر می خواست یه پری دریایی رو. از میون امواج دریا. به تور بندازه. دریا پر از این جور ماهیگیراس. اونهاش!
پدر: هر ماهیگیری. توی دریا. یه پری داره.یه پری خونگرم زیتونی با پستونای لیمویی. چشای درشت مورب. ابروای باریک به هم پیوسته. که میون پیشونی اون یه مرواریده. به این بزرگی! اگه بتونی به تور بندازیش. کار و بار ت سکه می شه. من این آبادی رو می کنم بهشت. چاه می زنم . آب میاد. آبادی میاد. از کتل چهل کبوترون تا گدار بلبلا، انجیر می کاریم. از گدار بلبلا تا باغ قناری، سدر و کنار ، از باغ قناری تا بازار عاشقا، سرو و صنوبر...
مرد: بعد دست منو می گرفت می برد لب ساحل. میون اون قایقای شکسته و مرده. جلوی کشتیای غول پیکر یونانی. کشتی که نبود. یه شهر یه کشور. دیگه همه ی ماهیگیرا، قایقاشون رو ول کرده بودن و شده بودن نوکر یونانیا. اونایی که هنوز ، شبها به ماهیگیری می رفتن، صبح توی قایق پیداشون می کردن. انگاری هزار ساله مردن. عنکبوتای سیاه زهرالود روی قایقشون تار تنیده و فقط، چشماشون رو خورده بودن. و گوشه ی لبای هرکدومشون سه قطره خون خشکیده.
پدر: دوباره این قایقا رو به آب میندازیم. هزار هزار کشتی. و تو! جاشوی جوان! می شی یه ناخدا! نگاه کن! آنجلا با بادبان سبز. شهرزادبا بادبانای سفیدش. مروارید، بابادنانی سرخ. و من .جلوی سکان کشتی سیذارتا با بادبانای آبی. ناخداها روی عرشه های پاک و زیبا. چکمه های برق افتاده. دستمال گردنای سرخ. با لباسای آبی.... توپا ده بار شلیک می کنن. بادبانا رو بکشید. بادبانا رو بکشید... من با این دوتا چشای خودم دیدمش و بالاخره می گیرمش!...
مرد: اما من دلم می خواست نقاش بشم و در یا بکشم با فوج فوج پریای دریایی. برای هر ماهیگیری یه پری دریایی
پدر: ناخدا! کجایی! بادبان ها رو بکشید!
مرد:رفت. رفت. و وقتی بعد نه سال برگشت. چی شده بود؟همه ی موهاش سفید شده بود . چشاش مث یه شمع مرده، افتاده بود ته کاسه خونه ی پیشونیش. به زبون غریبی حرف می زد، که هیچکی نمی فهمید . حتا یونانی ها. که اون طرف ها زیاد بودن. می فهمیدن چی می گه؟ نمی فهمیدن. می گفتن از بنارس برگشته. آخه یه مار هندی . یه قلمدون که عکس یه رقاصه باکره با لباس سیاه بلند. یه درویش. و یه درخت سرو روی اون بود، با خودش آورده بود. دو رمچاش اما جای زنجیر بود. و روپشتش، انگاری یه گله مار سیاه خوابیده باشه.وقتی که برگشت. همونجا. لب ساحل. لابلای تور ماهیگیری پاره پاره ش نشست . چشم از دریا بر نداشت.بر . بر . بر . بر. و سیگار دود کرد. دود کرد. دود کرد.
راستی شما سیگار دارین؟ می شه یه نخ سیگار بگیرونیین با هم دود کنیم؟ می شینیم اینجا. کنار این دریای زرد و ماه آبی رو تماشا می کنیم... گوش بدین! انگاری فوج فوج ملایکه دارن توی آبی آبا گریه می کنن. شما صدای هق هق اونها رو نمی شنوین!
و دود کرد و کردو کردو کرد. تا چی شد؟... اونجا کنار ساحل کبود. سه تا قطره خون کنار لباش خشکیده بود... و یه نیلوفر سیاه... توی سینه ش. که انگاری... بوی باروت سوخته می داد. عاشق سیگار بود. آتیش به آتیش. حالا. ناخداهایی که از سرخاکش رد می شن. یه سیگار روشن می کنن. می ذارن لای سنگای قبرش. دود بشه بره هوا... .
مادر:ماه تکه تکه منم . بیاین بریم توی بستری از خاکستر و سنگ زنا کنیم. ببینید بهار نارنجا چه گریه ای می کنن. پس چرا نمیاین؟ بیاین! بیاین! بیاین!...
مرد: مادردیوونه شد. یه روز با یه کشتی سیاه، از میون مه و غبار اومدن و کشون کشون برد نش به معبدی دربعلبک، تا قربانی بشه. زنده زنده در آتش انداختنش... هیچکس یادش هم نیس. فقط دریا غره ای کشید، موج برداشت و برداشت و کوه شد و قد کشید. بعد یه باره دلش هری فرو ریخت...مثل هق هقی که تو سینه بشکنه...
بسه دیگه. دارم دیوونه می شم. آهای. آهای!
سایه: بی فایده است. هیچ کس صدات رو نمی شنوه.... همه جا در غباری زرد فرو شده و چیزی مثل طاعون داره توی تمام کوچه ها می دوه. گوش بده!
صدایی زخمدار و هراسان: بیاین! بیاین اینم دار بزنین!
سایه: و بر هردر قفلی آهنی به هفتادمن و بر هر دروازه دوالپایی موکل.
مرد: گیرم که من گفتم. کی باور می کنه. تازه که چی بشه! بذارین برگردم پیش زن و بچه م.
سایه: زن ! دوستش داری؟ چقدر؟ براش حاضری همه کاری بکنی؟ هان! بگو! چقدر دوستش داری! چقدر وقته که دوستش داری! و چقدر! اون چطور؟ دوستت داره!
مرد: ( روایت مرد، مدام بین زمان حال و گذشته در رفت و آمد است. راوی از اول شخص مدام به سوم شخص تبدیل می شود) بار اول که دیدمش... کناراون بوته ی گل سرخ. باغ حضرت عشق دلم پریشون.شبم خراب. روزم تاریک.انگاری یه صدایی آبی. روی بوم آسمون داشت می خوند:
( آوازی شنیده می شود)
دختر شیرازی. جونم. دختر شیرازی. چشاتو به من بنما. تا شوم راضی.
که دیدم از پشت بوته ی اون گل سرخ. دوتا بره اهو. دوتا چشم درشت سیاه. توی چشای من دل دل می زنن.
ته چشات! دختر! برکه ی بی قراره! .
سحر:ماه این برکه می شی؟
و یه صدای سبز. ابریشم بارانی. جواب می داد:
( آوازی شنیده می شود)
چشامو می خوای چه کنی؟ بی حیا پسر. بادوم تو بازار ندیدی ؟ اینم مثل اونه. ولیکن نرخش گرونه
دلم می خواد یه غزل توی موهات ببافم!
سحر:اسمم سحره! رقاصه ی میخانه های گم شده ام. رقاصه ی معبد مار در بنارس.
مرد:رقصید. گردش سیب سرخ بود در آبی آسمان بهشتم.
عاج و شراب بود پیکرش. خنده ی نارگیل بود، پستانهاش
سحر: دلم یه دف پر از سپیده. می خوام برقصم. من یعنی رقص. دنیا یعنی رقص. می خوام همه ی دنیا پر از آواز دف باشه. دف. دف. دف . دف. و رقص . دف. رقص
گفت: برقصیم؟
گفتم: برقصیم
گفت: مثل باد؟
گفتم: باد
گفت: مثل بید؟
گفتم: بید
گفت: مثل آهو؟
گفتم: آهو
گفت: مثل پلنگ؟
گفتم: پلنگ
گفت: خلخال و دف و کف
گفتم: خلخال. کف. کف. دف. دف
( پاره چوبی برمی دارد و بر جایی می کوبد)
(آوای دف و رقص سحر و مرد)
مرد:بار دوم.آهو و کمند. میون دو تا درخت نارنج و ترنج. باغ ارم.
سحر:اسم تو رو می خوام چه کار! نه نامت رو می خوام نه نشونت رو. یه بال می خوام. یه جفت.همه ی این دنیا آسمون باشه وما دوتا کبوتر. باید برم. دیرم شده!
مرد:بار سوم. چشم چشم آهو. بازار عاشقا . گفت: دوستم داری؟
مرد: یه دنیا
سحر: بام تا کجا میای؟
مرد: اونور دنیا
سحر: اونور دنیا! مشکله. دلش رو داری؟
مرد: نه. تو بردیش.
سحر:کجا؟
مرد: کنار اون برکه ی پر از ماه. خونه هاش همه از بال فرشته ها و آواز چوپونای عاشق. و یه ستاره از نقره و آه .که بچسبونم روی پیشونی تو.
سحر:بلند بلند بگو تا همه ی دنیا بشنون. اونقدر بلند که همه ی فرشته های آسمون بشنون
مرد: پریدم روی پیشخوان پارچه فروشی. میون کوهی از پارچه های گل بهی و آفتاب گردون و یاس و نرگس شیراز.. و باز و باز و باز...اون آبی آبی ها.
( آواز شنیده می شود)
دختر شیرازی. جونم. دختر شیرازی. ابروتو به من بنما. تا شوم راضی.
اسمش سحر بود. شبم سحر شد.
سحر: دستام پر از کبوتر، ریحان و شبدر.
مرد: دستای من پر از نان.آفتاب و بارون.
سحر: حالا تو آفتاب من می شی؟لب بوم من میای؟ دست روی بالام می کشی؟ تا پرواز بکنم. پر بکشم! من. اگه آفتاب نباشه. چه جوری باید سحر بشم؟ هان!
مرد:آفتاب می شه، آفتابت می شم.
سحر زنجیر نبود. من زنجیرش کردم. من... سحر رو تاریک کردم.تاریک! از این بال بوم تا اون بال بوم تاریک بود.
سایه:چرا؟ چرا؟ پس چرا خوشبختش نکردی؟ سعی کن بفهمی! یه عمر بدبحتی کشیدی.بی پولی. بی نونی. توسری خوری. با اون جلدای نکبت قلمدون! اون پری لعنتی دروغی! اون کوزه های سیاه.
مرد: راست می گی ! دفعه ی اول. که ما رو گرفتن. توی زندان. یه آقایی بود. عین شما. یه قیافه ی خیلی معمولی. موهای شقیقه شم کمی به خاکستری می زد. زهر نگاهش از نیش شلاقش تلختر بود. وقتی هوا خوری می دادن. اون نمی تونست راه بره. باد کرده بود. چی؟ تخماش. تخماش باد کرده بود. این هوا! سحرمی اومد پشت در زندون، التماس می کرد:
بچه تب داره. شیر نداریم. صاب خونه برای اجاره هی فشار می آره....
حرفایی می زدن. چی می گفتن؟ می گفتن:
شما که نیستین! خوب، سحر خانوم هم جای خواهر ما! یه زن تنها میون یه گله گرگ. اونم شاید منظور بدی نداره. آقای محترمیه. رییس سلاخ خونه هست. بعضی غروبا با یه پاترول سرخ. میاد جلو خونه شما و ... از این جور چیزا دیگه.. .کسی چه می دونه. حالا شما بد به دلت راه نده. شایدم دلش سوخته!
شک .شک. شک انداختن تو دلم.شک مث چیه ؟ مث خوره. خش خش خش. می خوره. می خراشه. خش. خش. خششششششششششششش چه باید می کردم. در دروازه رو می شه بست. در دهن مردم هم.... می شه بست. اما...... باچی؟ چه می دونم .داشتم دیوونه می شدم.سحر، دیگه پیداش نبود. دیگه نمی دیدمش. شب بود. همه ش شب بود. شب بود و شک. شک بود و شب. اون گفت. کی گفت؟ همون آقا. که شکل شما بود. صداش می زدن تلمبه. گفت: منو ببر هواخوری.
گفتم: چطوری؟ گفت : اینطوری.( می شکند. گویی کوهی را بر شانه بر می دارد. سم می کوبد. سر می کوبد)
بعد به کولش گرفتم.چرا؟ می گفت کاری می کنم که آزادت کنن! می چرخوندمش.دور حیاط هوا خوری. همه می خندیدن. یکی از زندونیا، هر بار که از جلوش رد می شدم. تف می کرد. جلوی پام. اما من می چرخوندمش. خوشش می اومد. بعد یواش. یواش. هی می کرد. چه جوری؟ دور از جناب مثل این که الاغ سواره. اسب سواره. پاهاش رو می کوبید توی پهلوهام. اینجوری. برو. برو. تند تر تندتر... چقدر؟ نه بار. هر روز نه بار آقا. بعد گفت:
اگه یه کم خم بشی و بگذاری یه طناب بندازم گردنت. شلاق رو یواش تر می زنم. اصلن کاری می کنم که ولت کنن! من باید گزارشت رو بدم.
شدم؟ خم شدم؟ بله آقا. شدم. خم شدم. خوار شدم. خر شدم. چرا؟ ترس! تاریکی! شلاق! زنم گرسنه بود. بچه هام رو گذاشته بود یه جایی. هر روز می رفتن خونه ی ما. .. آقا، زهر شک ریخته بودن توی دلم.به خودم شک داشتم. به برادرم شک داشتم. به من می گفت: تندتر. برو. هی. هی.با پاشنه ی پاهاش می کوبید توی پهلوهام. و من شیهه می کشیدم. شیهه می کشیدم. هیییییییییییییییی! تا این که . اون روز، سحر اومده بود ملاقات. با دخترم. با خورشید. اونجا ایستاده بودن. من داشتم دور حیاط می دویدم
( گویی در این دویدن به ناگهان دختر و همسرش را می بیند) ...
سحر: کشتی. سحرت رو سیاه کردی. خورشیدت رو تکه تکه. من رو توی این شب بی ستاره و بی سحر تنها گذاشتی.
مرد: و من برای همیشه تاریک شدم.
خورشیدم غروب کرد. سحرم به خون نشست .اشک روی پهنای صورتشون رو گرفته بود.ابرای تمام دنیا داشتن می باریدن. دیدن اون چه رو که نباید می دیدن. خورشیدم به خون نشست. سحرم در لجه لجه تاریکی و درد شکست. تلمبه به من نشونشون داد . گفت: عجب مالی به تور زدی! باید خریدار زیاد داشته باشه! و رفت. اونها هم رفتن. همه رفتن. همه تون رفتین. بله. همه تون رفتین. یا موندین و نگاه می کردین. هان! من موندم و بارون. بارون خفت. بارون تف. بارون جر جر. بارون خنجر. جر. جر. جر . همون جا.( می نشیند. زانو می زند. در خود می گرید)
سایه: و بعد؟ بعد!
مرد: بعد؟ رفتم. کجا؟ جلوی بند. یه پسر بچه ی زندونی بود که زندون رو تمیز می کرد. اونهاش! زیر پتوش . منو که دید. شلوارش رو کشید بالا. گفتم: بیا! بیا! بیا! سوار شو. ببرمت وسط حیاط. می خوام بچرخونمت! نه بار! بارون تند جر جر. پرسید: حالا چرا؟ گفتم: مزه داره. می چسبه. فکر می کنین اومد؟ البته که نیومد. کشوندمش. میون حیاط هواخوری . بیا! بیا پدرسگ! بیا اینجا هوا بخور!انداختمش روی زمین . با لگد زدم توی تخماش. تخمای گندهش. نعره می زد. آخ خ خ وبعد زدم زدم. زدم. نه بار زدم. یک: نانجیب. دو: بی شرف. سه: بی شعور. چهار: بی نجابت. پنج. شش.هفت.هشت. نه. خون می پاشید. فواره می زد. دستام خونی صورتم خونی . اون پسر بچه. پتوش رو انداخته بود کنار. لخت و عور. زیر رگبار بارون. دور حیاط. اینطور. مثل جن. ورجه ورجه می کرد و می خوند: تلمبه آی تلمبه. ماهیچه خوبه یا دمبه. بعد . راه افتادم تو کوچه ها. می دویدم . مثل یه گرگ. هوووووووووو. می دویدم. می دویدم. رفتم جلوی خونه مون. پشت درخت پنجم سیب . یوزپلنگ و آهو. دخترکوچولوی من.خورشیدک من.خورشیدک غریب من. عروسک پارچه ایش توی بغلش. چارزانو میون برگای اون بلوط پیر نشسته بود. چشاش پر از گلبرگای خیس. پر از گلاب .رفتم جلو. نازش کردم. بغلش کردم. بیا دخترم. بیا خورشیدم! منو که دید. خندید. دهنش پر از ماه و ستاره بود. دویدم توی اتاق. اون اونجا بود. اونهاش! ریشش رو گرفتم . همون طور لخت . برهنه. آوردمش میون حیاط خونه . کنار اون حوض سبز که همیشه روش رو بخار کبودی گرفته. توی پاشویه . کنار بوته ی همون نیلوفر. که پراش سوخته. افتاد روی پاهام. پاهامو بغل کرد. التماس می کرد. شیهه می کشید: نه! تو رو به خدا! گه خوردم. بیا پاهات رو ببوسم. هر چی بخوای بهت می دم. منم زن و بچه دارم. منو ببخش. رحم کن.... بخشیدمش؟ رحم کردم؟بله .یکی زدم توی سینه ش. گفتم: این برای خورشیدم که غروب کرد.یکی زدم تو گودی گلوش. اینم برای سحرم که کشتی . و بریدم گلوش رو. خُری کشید . سرش رو پرتاب کردم توی اتاق.
سحر: منم! سحر تو! سحر همه ی شبای بی سحر. منم که روی بال همه ی بومای دنیا پر پر شدم. نگام کن! به این بلبل گلوبریده نگاه کن. منم من. اون بلبل سرگشته. هفت کوه و کمر گشته. منم! با رگای پاره پاره. با گیسوهای شعله ور. آتیش گرفتم.دود شدم . کبود شدم. خاکستر شدم!
مرد: خُر می کشید. بدون سر. دور حیاط می دوید. خون همه جا رو گرفته بود . آهای ی ی ی مثل یه گرگ رو به ماه ( نعره می کشد) هوووووووووووووووووو. و بعد... خیس عرق. با یک هاله ی نور دور سرم. هوا پر ازگل انار و بادبادکای سرخ بی قرار.فوج فوج ملایکه. با بالهای آتیش گرفته دور سرم پرواز می کردن و من میون بال بال ملایکه و ملافه های خونی می رقصیدم .می رقصیدم .شیهه می کشیدم. هی ی ی .....
هرشب.... از خواب می پریدم. خیس عرق... نه! نه! نه! کابوس بود آقا. کابوس همه ی شبای من. اونا همه جا بودن. توی خواب. توی بیداری.همه جا. توی چشام. توی گوشام. توی رگام. اینهاس. داره منو نگاه می کنه. افعی سیاهی توی چشای من!
سایه: نگذار نگذار که سوارت بشن. پس، سوارشون شو! همین! این قانون درخشان منه!
مرد: حالا که اونا سوارن. شب. شبا میان سراغم. می خوان خورشید رو از من بگیرن! داد می زنن:( صداهایی خشمگین و در هم آمیخته) قاتل! جاکش! پا انداز.
اسباشون رو کنار در می بندن.اسبایی که شیهه های خونی می کشن. گرمب گرمب سم های آتیش گرفته شون رو از پشت پنجره های خاموش و بسته هم می شه شنید. با چشای سرخ! ته ریشای سرخ! از گوشه ی لبای دریده شون سه قطره خون، قطره، قطره، روی خاک می چکه. لبه ی انگشترای عقیق شون،زیر ناخنای بلند و چرکشون. پر از خون خشک شده است. از شکاف پیرهنای سرخ بی یقه شون، بخار سرخی تنوره می کشه. دشنه ها شون توی تاریکی برق می زنه.
(گروهی که گویی وردی را دم گرفته و بر دور مر د می چرخند و او نیز می چرخد)
هی هله هی هله هی هله هی هی
هی هله هی هله هی هله هی هی
مرد: پریا. پریای دریایی !پریای سربریده! زیر پاهاشون پر پر می زنن. خاک و خاکستر می شن. من هم . می چرخم. می چرخم. بال و پر می زنم. پرپر می شم. شلاق! شلاق! لگد می خورم. سیلی می خورم. له می شم. دریده می شم. جر. جر. جر. خاک می شم. خاکستر می شم. و باز مث یه دوزخ آتیش می شم. گٌر . گٌر. گٌر. گم شین! از من چی می خواین؟ چی می خواین.( پیراهنش را در می آورد وگرد سر می گرداند) برین گم شین! از جون ما چی می خواین؟ کفتارا! سلاخا!
( ورد راز آمیز گروهی)
مرد:نگاه کنین که چه کردین؟ خورشید منو کشتین. تکه تکه. تکه تکه کردین....( با سر بر دیوار می کوبد. با انگشتان سرخش بر دیوار بالای تصویرخورشیدی می کشد و بر پای خورشید از پا در می آید)
سحر: سحرت به خون نشست!خورشیدت تکه تکه شد.
خورشید تکه تکه تکه تکه... تکه تکه. تکه.. تکه..
( ناگهان در نقش گروهی از دشمنان خویش فرو می رود)
- بگیرینش! ببندینش! طناب! طناب بیارین!
می شن عنکبوت. می شن عنکبوتای سرخ وزهر آلود. با چشای ورقلمبیده وچند قطره خون خشک شده کنار لباشون. می دون. همه جا. رو دیوارا. رو سقف. عنکبوت. عنکبوت...
بیاین! طناب! طناب! بیاین لاشخورها! بندازین بالا! اون بالا( خود طناب خویش را بر چوبه ی دار می اندازد) بندازین گردنش( طناب بر گردن خود می اندازد) بکشین بالا. بکشین! دار! دار! دار! مار! مار! عنکبوت و تار. تار! تار! دار! مار!( به نفس نفس می افتد. در تشنجی مرگبار، دست و پا می زند . چون گاومیشی که به سلاخ خانه می کشندش و آرام می گیرد) و حالا... خورشید من. خورشید بی سحر من.... زیر بارون اشکای من... گم شده...
خورشیدک من! خورشید تکه تکه ی من!
شما خورشید منو ندیدین؟ یه شماره به من دادن. اینهاش! ببینید! اما اینجا تاریکه... تاریکه اینجا! تاریک!و بیابون تا بیابون سنگ . شاید زیر هر بوته ی گلی یه سنگ باشه. سنگایی که هق هق گریه می کنن. و روی هر سنگی چندتا شماره. اینهاش! همینه! نه! این یکی! نه! این! نه! این! این!هی! نرین خانوم. آهای! اینجا! شما رو بخدا بایستید! نگاه کنید!نگاه کنید! از زیر سنگا! عطر نی لبک وهق هق فرشته ها می آد.
صدا : انتقام! انتقام بگیر. لذت ببر. له شون کن...... برو! شروع کن! اونجا. کنار پنجره. حالا پنجره ها باز می شن. به روی تو. تنها به روی تو. برو. مردم منتظرن. برو!
( مرد هراسان و با تردید بالای سکویی می رود، گویی از بالکنی به انبوه مردم می نگرد. یکباره موجی از فریاد هورا همه جا را پر می کند. مرد با ترس می گریزد. همراه با صدای بع. بع. بع.)
مرد:اینا! اینا کی هستن؟ چی می خوان؟
سایه: بع! بع! بع! می بینیشون! نترس! تو رو می خوان!
مرد: منو؟
سایه: بله!
مرد: اما اونا که منو نمی شناسن. می شناسن؟ نه که نمی شناسن. یه مینیاتوریست رو می خوان چیکار کنن؟
سایه: براشون فرقی نمی کنه. اون ها حافظه شون روپاک کردن. اونا تشنه هستن. له له می زنن... سیراب نمی شن. هرچه می نوشن تشنه و تشنه تر می شن... دستاشون رو بلند می کنن... تا از این بالا... یکی نازل بشه و این عطش رو که مثل اژدها توی دلشون، توی سینه شون، توی دهنشون لونه کرده، سیراب کنه. این مهمه. حالا دارن رژه میرن. یک. دو . سه. چار. یک. دو. سه. چار. ضربه ی طبل زیر پای چپ. دام...دام...دام... صورتای سنگ. دام.... دام... دام.... پاهای چپ که همه با هم بلند شدن.دام...دام...دام... دستکش های سفید...دام...دام... که فنداق تفنگ ها را نگه داشتن...دام...دام...دام...دام....دام... بع! ب! بع! انها همه تو رو فریاد می زنن
مرد: اصلن شما کی هستین. از من چی می خواین؟ این بازی ها واسه ی چیه؟
سایه: بله! دقیقن یه بازیه. یه نمایشنامه. و این ها تماشاچی های ما هستن. تماشاچی هایی که خودشون هم بازیگرن. باور کن! اونهاش. اون کارگردانه. که داره حرص می خوره که چرا جنابعالی اینقدر بد بازی می کنی و هرچه گفته از یاد بردی. تو باید بشی یکی از خود ما. ما!این هم تماشاچی های ما. از هزار جور فکر . سلیقه . فرقه. اما همه. ناراضی. خسته. نق نقو.کمی هم نگران. اونها هم دارن بازی می کنن. بله! برو . دستشون بزن. لمسشون کن. واقعی هستن. از اون ها بپرس. بازیگر نقش اول اون ها هستن...
مرد: راست می گه؟ نه که نمی گه. اون راست می گه؟ ...هی! شما! بله! شما! شما خونه تون کنار کشتارگاه نیست؟فکر می کنم که من شما را اونجاها دیدم.... شما. شما خانوم، که هر روز وقتی بادای زرد میاد، با یه کالسکه خالی، از توی قبرستون، رد می شین. بله، خودتون هستین. برای چی خودتون رو می زنید به کوچه علی چپ. خودتون نیستین؟ البته که هستین. یه چمدون عنابی رو از توی کالسکه در میارین و توی یه قبر کهنه، زیر بوته های نیلوفر خاکش می کنین. پس چرا چیزی نمی گین! بگین که شما هستین. نه! شما هستین! هستین. هستین. آقا! شما. نه! شما که عینک زدین! بله! بله. شما رو می گم. شما که کنار میدون اعدام چاقو می فروشین. من خودم از تون یه زنجیرخریدم.پس چرا، چرا خودتون رو قایم می کنین؟ شما دختر خانوم. شما جواب منو بدین. بگین که اشتباه نمی کنم. راستی. توی راسته ی تازیانه فروشا... هنوز عطر فراق و اشک چشم عاشق می فروشین؟ چرا جواب نمی دین؟ می ترسین؟ از چی؟ شما رو کجا دیدم؟ سلام آقا! سلام! منم. نه! تو رو خدا نرین! آهای! منو توی این تاریکی تنها نذارین. آهای! کجا می رین! صبر کنین! آهای! آهای!
سایه: بیا! بخورش! کمکت می کنه. ( مرد لیوان را برداشته لاجرعه می نوشد)
به این لیوان نگاه کن! قدرت مثل شراب توی این لیوانه. تو رو می کشه به سوی خودش و وقتی اولین جرعه رو نوشیدی. خون داغ. گر گرفته. می دوه توی رگ های تنت. آتیشت می زنه. تشنه می شی. تشنه. تشنه تر. تشنه تر .. و می شی حضرت اجل .بالات می برن. بالا. بالاتر. اونقدر بالا که دست و فکر هیچ کس به تو نرسه. توی ماه. پیش خدا. خود خدا... و بنده هایی که. نعره می زنن...نعره می زنن. بع! بع! بع!
مرد:( چونان رهبر یک ارکستر حیوانی، زوزه می کشد. سایه او را پاسخ می دهد. سایه و مرد درهم زوزه می کشند )
مرد: من! من دارم چی می شم. من کی هستم.
سایه: اینجا من وجود نداره... تو دیگه تو نیستی. تو شدی من. هیچکس نمی فهمه که این منم که توی تو پنهان شدم و به زندگی خودم ادامه می دم. بیا! بیا! بگیر! برش دار! برش دار. نگاه کن! توی این آیینه نگاه کن! چی می بینی!
مرد: نه! نه! این من نیستم. نه! نه! من نیستم. من چرا اینطوری شدم. این کبودی پای چشمم چی شد. همین امشب،با مشت. کوبیدن تو ی چشمم... این جای زخم روی صورتم..... نیست. گم شده. این کیه؟ این غریبه کیه؟ این که داره میون باغ بابونه، زیر درخت گریه، هق هق می کنه؟ نه! پوست تنم داره از هم پاره می شه. رگهام دارن از هم دریده می شن. دستام. به دستام نگاه کنید. چشمای من. من دارم می ترکم. دارم پاره پاره می شم.
سایه: بیا! بنوش! برای پیروزی! افتحار! شکوه! عظمت!
( مرد لیوان را بر می دارد و یکباره می نوشد. شتابزده لیوانی دیگر و لیوانی دیگر)( می نشیند. می گرید.) شما ! یعنی من! من که نه! شما چه شکلی هستین. یعنی بودین!
سایه: اونهاش! اون عکس. منم! نگاش کن. شاید هم اون یکی. شاید هم این یکی. بیا. به این نگاه کن. چی می بینی. بله خودشه. خود من. خود تو. باورکن. به چشماش نگاه کن.مثل یه تیکه زمرد میون دهن یک افعی. تصویر من همه جا هست. بر دیوار کاخ ها. حتا توی کاسه ی گدایی بیچاره ها و حتا... کف دست عروسکای پارچه ای بچه ها... برو. به همه نشون بده . ازشون بپرس. همه شون منو می شناسن. برو
( مرد آیینه روی میز را بر می دارد. پرسشگرانه آنرا روبروی تماشاچیان می چرخاند و گاه به تصویر خود و گاه آنان خیره می شود)
سایه: برش دار !برش دار!
مرد: چی رو؟
سایه: اون رو. اونو بردار.
مرد: ( شلاق را بر می دارد و با آن به تدریج بازی می کند)
سایه: نه! این جور نه! مثل پاره ی تنت . مثل برگای یک گل ! نازش کن! به اش دست بکش، حالی به حالی می شی؟ نه! ببرش بالا! بوش کن! بوش کن! بچرخونش! بیارش پایین . نه! اینجور نه! مثل رقص با یه دختر زیبا و لوند. که بدنش مثل مار. نرم. هوس انگیز. خیره کننده . ترس آور. آفرین. بچرخ! برقص! بگذار خون توی رگات گر بگیره.گر گر آتیش توی کوه یخ! بپیچ!بزن! نرم. ریز. رقص دست. تاب انگشت. بزن. تند. چابک. بگذار تازیانه توی دستات مثل مار! به چله بنشینه. چشماش را بدوزه به طعمه! کمین. انتظار. حالا. می پره. نیش. دندان. زهر. می چرخه. فوران می زنه. فواره.فواره . جیغ. سکوت.
بزن! بزن! ( ریتم موسیقی را با دهان می زند و مرد با آن شلاق می کوبد. )بزن! ( مرد تازیانه می کوبد)
حالا... اونجا... افتاده روی پاهات. التماس می کنه. می کنه؟
مرد: التماس می کنه!
سایه: پاهات رو بغل می کنه.
مرد: پاهام رو بغل می کنه. التماس می کنه. اون کیه؟ کی؟
سایه:فرقی نمی کنه. همون که با مشت زد توی چشات.
مرد: همونه! همون
سایه: صاحب خونه. همون که میون زمستون اثاثت رو ریخت توی کوچه.
مرد: صاحب خونه!
سایه: اون آقای محترم. پلیس. بازجو. جاکشا! تیغ کشا!اون که سوارت می شه.
مرد: سوارم می شه
سایه: التماس می کنه؟
مرد: التماس می کنه!
سایه: دروغ می گه. باور نکن. دعات می کنه؟
مرد: دعا می کنه!
سایه: طلب بخشش می کنه؟
مرد: منو ببخش!
سایه: دروغه. دستش برسه نابودت می کنه. اون جای تو باشه. له ات می کنه. بزن. بزن تو کمرش. زیر لباسش خنجر قایم کرده . تا پاره ت کنه. خنجر!
مرد: خنجر!
سایه: جر. جر جر.تیغ دروغ! خنجر خیانت! دشنه ی دشمنی !. کینه. چاقو. کارد. سلاخی!
مرد: خی! خی ! خی!
سایه: بزن.بزن. بزن قبل از این که بزنه. بزن. بزن! خون! خون! داغ! شتک می زنه. روی دستات. روی صورتت.باران خون!
مرد: روی دستام. روی صورتم! روی دستات! روی صورتت! آهای. من منم! من منم! منم! منم من!
سایه: بزن! بزن! بشکن استخون گونه هاشو . کاسه خونه ی چشاش رو. بشکن. بزن!
مرد: نه! نه! نه!بسه!( گویی با خود سخن می گوید) سحر!
سحر: من پشت هر دریچه که نگاه کنی. پای هر بوته ی نیلوفر. پای هر درخت سرو و صنوبر چشم براهت هستم.
سایه: نه! نه!
مرد: و لا لا که گل لا لاله لا و کبوتر لا و پر پر پر و بغو بغ بغ بغو و قناری نا نا نا
سایه: و جر جر جر . خنجر. و قوقوقو. چاقو
مرد: لا دو ر لا سل سل دو ر می فا
سایه: جر جر جر خنجر و دش و دش و دش و دشمن. دشنام
مرد:( خسته و درمانده بر می گردد. جلو می رود. روبروی صندلی می ایستد) دیگه بسه. بسه این بازی.( هراس سراپایش را می گیرد) اصلن شما.... شما... شما؟نه!
سایه: ( باهراس) نه! نه!...
مرد: ( می خندد. خنده ای تهی و رعشه آور)
سایه:حالا نگاه کن! نگاه کن! خوب نگاه کن! چی می بینی؟ بله! من! مردم!
مرد: مردی؟ تو مردی؟
سایه: بله! مردم. من مردم. مدتهاست. اینجا. همه مردن. مدتهاست.
مرد: نه! بپوشونید این تن رو. این گودال افتخار و قدرت رو.! تا بخار گند و زهر آگینش دار و درخت جهان رو نکشته.بوی لجن های ته حوضای چند هزار ساله. بوی چرک و خون. انگاری از هزارهزار فواره و فرسخ فرسخ، رگای پاره پاره شده ی کوفت گرفته و سفلیسی، چرک و خون اینجا ریخته....پس این صدا......این صدای شماست؟ شما. شما.هیچی نیستین. خالی. یه صدا. مثل یه بازی.
سایه:اما من باید باقی بمونم. همیشه. و حالا این منم که تویی. این منم که درتن تو خونه کردم. می دونی من هم عاشق هستم. اما من، عاشق این صندلی هستم.
مرد: عاشق ؟شما ، یه شمشیر شکسته ی زنگار بسته. زهر و زنگار
سایه: من خود صندلی هستم.( به زبان های مختلف و نامفهوم تکرار می کند)
مرد: صندلی؟ شما صندلی هستین؟ شما صندلی هم نیستین.( به زبان های مختلف تکرار می کند)
سایه: صندلی یعنی قدرت. قدرت یعنی: همه چیز. قدرت یعنی: پول. یعنی: زن. یعنی: افتخار. یعنی: تنها! تنها من! من!
مرد: تو... یعنی! یعنی هیچ. هیچ. هیچ. تو هیچ نیستی.( همین جمله را به زبان های دیگر و با واژه هایی نامفهوم تکرار می کند)
صدا: بیاین! بیاین این یکی رو هم دار بزنین!
سایه: من یعنی تو. تو منی. و من تو هستم
مرد: نه! من ، من هستم. من!تومردی! مثل طبلی که پاره شده. مثل باد. بادی که پشت این دیوارها و پرده های تو در تو پنهان شده. پرده.دیوار. پرده. دیوار. پرده ها . پرده ها رو بالا بزنید. ( در خود و پرده ها فرو می پیچد)
( صدایی در تاریکی):
نگاه کنین! بیاین اینجا! ماه! ماه خوشبو رو ببینین،! می گن ماه، ازلبخند بچه ها وزمزمه ی عاشقا درست شده. اونهاش! نگاه کنین! چه نسیم آبی خوبی. انگار یکی داره موهاشو می بافه .
پدر: بادبان ها رو بکشید!
مرد: بادبان ها رو بکشید!
پایان
هرگونه برداشت و اجرا باید با اجازه نویسنده باشد.
بند اول نمایشنامه و یک جمله از متن از کتاب بوف کور و سه قطره خون صادق هدایت است که به صورت خوابیده نشان شده است.
|