Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
447119 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

7 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



يک مشت تاريکي  

     یک مشت تاریکی

 

( ما بیداران یک رویای جاودانه ایم.

ازبیابان های ترس و یاس و پریشانی به سوی شگفت زاری گم شده می دویم)

 

بازی ها:

مرد: مرد

سایه: سایه ای سیاه که بر همه جا بال می زند.

سایه ها:  زن، پدر، زندانی ؛سایه هایی یا سیاهپوشانی که هر آن از گوشه ای پدیدار و ناپدید می شوند.همه ی آن ها می توانند یک نفر باشند.

***

 

(بارویی بلند . پر وهم. بی در و دروازه ای.)

 

( چندین کلاه شاپو و بارانی بلند سیاه در هر گوشه آویزان است. میان تماشاگران و بر یک صندلی باشکوه، آدمکی با بارانی سیاه و کلاه شاپو، گویی به تماشای نمایش نشسته است.

میان صحنه و پشت به تماشاگران یک صندلی بزرگ راحتی قرار دارد. گویی کسی با کلاه شاپو و بارانی بر آن نشسته است.نور تنها صندلی را اندکی روشن می کند. کنار صندلی شلاقی دیده می شود.گلدانی خشکیده. ساعتی دیواری که کار نمی کند.

 رژه نظامیان. مارش نظامی. تاریکی)

صدایی در تاریکی:

بیاین! بیاین اینم دار بزنین!

 ( سایه ای در دور دست روایتی را می خواند):

نگاه کردم. دیدم دم در یک نفر با سایه ی خمیده، نه. این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سر و و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل کوزه در دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود. خنده ی خشک و زننده ای می کرد که مو به تن آدم راست می ایستاد... من برگشتم. پنجره ی رو به کوچه ی اتاقم را باز کردم..

 

(پارس سگ. نور چراغ قوه.

مرد در برابر صندلی، میان صحنه در خود فرو پیچیده است)

 

 

 

سایه: هی!

 ( با نور چراغ قوه بر صورت مرد او را هدایت می کند)

سایه: بلند شو!.  بیا! بیا این طرف. همون جا . همونجا بایست...  می دونی برای چی اومدی اینجا؟

مرد: نمی دونم. اما باید می اومدم. تمام راه ها رو دویدم. راه بود و راه. کوچه هایی با بوی غریب خون. کوچه هایی که حافظه شون رو از دست داده بودن.روبروشون تاریکی. مرگ رنگ. پشت سر. سگ ها و سنگ های سیاهی که دنبالم می کردن.

سایه: می دونستم که میای. خیلی ها اومدن. وحالا که اومدی. باید ادامه بدی. حاضری؟

(سکوت.)

سایه: گفتم حاضری؟

مرد: بله ؟

سایه: اسم؟

مرد: بله؟

سایه: اسم. اسمت چیه؟

مرد:کسی به درستی نمی دونه. پدرم می گفت که در روز تولدم روشنایی عظیمی، آسمان رو در بر گرفته.  و لبخندی روی لبام بوده.

سایه: همین ؟ چه روایت شومی. به سرسرای من خوش آمدی.

مرد: می شه بپرسم... شما کجایید؟ اینجا چقدر تاریکه.  این بو. بوی لجنای مرده...

سایه: شغل؟

مرد: شغل؟چاقو . قلم نی.  یعنی...  نقاش بودم. مینیاتور می کشیدم . روی  قلمدون، مینیاتور می کشیدم. یه بارم برای یه نویسنده ی خیلی معروف، یه مینیاتور کشیدم. روی  یه قلمدون. اما دیگه کسی قلمدون نمی خره. حالا کوزه می سازم. به هرکسی، تنها یه کوزه می فروشم. کوزه هایی که درشون بسته و روش مینیاتور یه پری دریایی. اما چندتایی که کوزه شون شکسته. می گن تنها، آه سیاهی از توی کوزه بیرون اومده.

سایه: ادامه بده! البته، بعضی از این چیزا، قرار نبود که این طور باشه.

مرد:  پاهاش رو کوسه زد.مرد دریا اسیر خاک شد . کارهم که نبود.  بابا خیلی دلش می خواست من یه ناخدا بشم. عاشق آبادیمون بود. می خواس اونجا چاه بزنه.

پدر:صبر کنین. یه سفر راهی بنارس می شم! کنار اون معبد قدیمی. زیر درخت انجیر مقدس. یه مرد نورانی هست. به نام سیذارتا. طلسم می سازه.یه طلسم که عکس یه رقاصه ی هندی رو جلوی معبد مارنشون می ده. که بودا داره می بوسدش. یعنی سر بودا جوری خم شده که یعنی می خواد ببوسدش. این یه طلسم واقعیه. می گن با اون می شه پری دریایی به تور انداخت....

سایه: نشون بده

مرد: چی رو! چی رو نشون بدم؟

سایه: که. که نقاشی

مرد: اینهاش ، نگاه کنین! اینو من کشیدم. ( از کتش تصویری در می آورد و به دیوار می چسباند) آهان، اینجا خوبه! ببینین! این یه درویشه. یه درویش راستی راستی. کشکول. تبرزین. یاحق و یاهو. ته چشاش انگاری یه پلنگ نشسته. اون هم یه جوب آب، مثل نقره ی خام. این یه درخت سروه. سبز! زمرد جادو.  این هم  یه پری دریایی! بله پری دریایی! باور کنین! من با دوتا چشمای خودم دیدمش! با چشای مورب و پستونای لیمویی.. چشم! آهو. مشک و عنبر: گیسو! نقره و عسل و زعفران: رو. که داره یه نیلوفر میده. به کی؟ به اون درویش. چند هزار ساله که بین اون دوتا این جوب آبه

سایه:نفرت انگیز و شگفت در شگفته. به هر حال از امروز...

مرد: امشب. نصفه ی شبه. شبی بی ستاره و بی سحر

سایه: بله. از همین الان. تو. دیگه.  قلمدون وکوزه رو فراموش کن. تو می شی یه کس دیگه.

مرد: یه کس دیگه. برای چی؟

سایه: ساکت!

مرد: برای چی ؟

سایه: گفتم ساکت. تو داری همه ی قانون ها رو به هم می زنی. سوال. سوال. سوال. اینجا هر کسی تنها داستانش رو روایت می کنه و جواب می ده.

مرد: آخه چرا؟

سایه:مینیاتور وکوزه رو فراموش کن!

مرد: فراموشش کنم؟ نه که نمی کنم. واسه ی چی؟

سایه: تو اسمت عوض می شه

مرد: بله؟

سایه: می شی. حضرت اجل. عالی جناب.

مرد: بله؟( با خودش) حضر ت اجل! دست بکش! آهان دست بزن! چیه؟ این کوچولوهای خوشگل چی هستن روی سرت؟ و این؟ همون که  پایین ستون مبارک فقراتت در اومده! و گذاشتی روی کولت! هان! بله! دمبه! بله دمب! ( به صدا) چی می شم. حضرت چی؟

سایه: حضرت اجل

مرد: کدوم اجل قربان ؟

سایه: ساکت! من از تو، یکی دیگه، مثل خودم درست می کنم!

مرد: من باید برگردم. . نه. من باید برم. ولم کنین. ولم کنین.( گویی کسی گلویش را می گیرد و می فشارد و بر زمینش می زند) نه. نه.

سایه:  ساکت!کسی تا به حال به من نه نگفته. انگاری زهر هلاهل از نیش مار غاشیه توی گوشام می چکه. و گفتی که بر می گردی؟ مگه قانون اینجا را نمی دونی. از کجا؟ هان! برو! کو! در کو؟ پنجره کو؟ بزن! مشت بزن! دست بکش! اینجا . این مسافرخونه ی بی در و دیوار. یک طرفش جابلقا و سمت دیگه ش جابلساست.تاریکی در تاریکی. از ازل تا ابد.لجه لجه تاریکی از هر کجا و ناکجا لب پر می زنه.

مرد:( می کوشد که دری پیدا کند. ناباورانه بر دیوارها دست می کشد)

سایه: (گویی همواره و هرجا او را می پاید)هر کسی برای رسیدن به اینجا از چهل دروازه می گذره و هر در که بسته شد دیگه باز نمی شه. اینجا آخر همه ی خط هاست

مرد: و بر هر در قفلی آهنی به هفتاد من . و بر هر دروازه دوالپایی موکل.

سایه:باید یک سخنرانی بکنید!

مرد: بله!  من؟ چرا من؟ هان! چرا من!

سایه:دلیلی نمی خواد. هرکسی می تونه جای تو باشه. توی بره ها استعداد غریبی برای گرگ شدن هست!

مرد: گناهم چیه؟مگه من چه کردم که حالا باید...

سایه: گناه؟ دیگه چکار می خواستی بکنی؟ هان! کافی نیست؟ قلمدون. مینیاتور. پری دریایی. پس می خواستی چه کنی؟ ها!

مرد: حالا باید چه کنم؟

سایه: تمرین کنید! اول باید بگین که پشیمون هستین. باید بگین که آدم جدیدی شدین. یالله! حرف بزنید. داد بکشید. هر چه که می خواین.  اما. گوش خواهند داد. عادت دارن. هورا می کشن. بع بع بع بع  و بعد ...کف می زنن و شما، غرق شکوه . افتخار و غرور می شین!

مرد:گمانم اشتباهی شده.

سایه: اشتباه! نگاه کن که  بر هردر قفلی آهنی به هفتادمن و برهردروازه دوالپایی موکل !

مرد:و بر هر در قفلی آهنی به هفتاد من و بر هر دروازه  دوالپایی موکل...

سایه: حاضرید!

 مرد: بله.بله.  چشم.

سایه: یا الله! برو! بلند! بلندتر! آفرین

مرد: ( تحسین ها ی صدا و کلمات مرد در هم می آمیزد) من. حضرت... اجل... چی؟ چی آقا؟ آهان. عالی جناب . با شما حرف می زنم

سایه: احسنت، بگو. عالییه!

مرد: و می خوام بگم..... چی بگم ؟ آخه ما تو عمرمون برا بچه مون هم حرف نزدیم . اوه بله. هر چی شما بگین. چی بگم؟ چی باید بگم؟

سایه: از باورایی که شکسته. که نابود شده. از دنیایی که ما براشون می سازیم. حرف بزن.

مرد: اینجا چه دیوانه خانه ی غریبیه.

سایه: بسه!  درست حرف بزن.

مرد:  درست درسته.  شما بگین کجاش غلطه!

سایه: ادامه بده! همون جور که قبلن نوشته شده.

مرد: من توی این شب، حتا  نام حودم هم از یاد بردم.

سایه: از زندگی! از دردها و رنج ها ی آدما!دروغ! راست!

مرد: درد و رنج؟

پدر: بادبانا رو بکشید! بادبانا رو بکشید!

مرد: تصویر بابام .مثل یه نقاشی روی قلمدون توی دلم مونده.ناخدای کشتی های گم شده در مه!یه شب. رفت. سوار قایقش شد و رفت. از خودش یه تور پاره و چندتا پاکت خالی سیگار به یادگار گذاشت و رفت. زد به دریا. پار و زد . زد. زد. رفت .رفت . رفت. کجا؟ معلومه. یه عمر می خواست یه پری دریایی رو. از میون امواج دریا. به تور بندازه. دریا پر از این جور ماهیگیراس. اونهاش!

پدر: هر  ماهیگیری. توی دریا. یه پری داره.یه پری خونگرم زیتونی با پستونای لیمویی. چشای درشت مورب. ابروای باریک به هم پیوسته. که میون پیشونی اون یه مرواریده. به این بزرگی! اگه بتونی به تور بندازیش.  کار و بار ت سکه می شه. من این آبادی رو می کنم بهشت. چاه می زنم . آب میاد. آبادی میاد. از کتل چهل کبوترون تا گدار بلبلا، انجیر می کاریم. از گدار بلبلا تا باغ قناری، سدر و کنار ، از باغ قناری تا بازار عاشقا، سرو و صنوبر...

مرد: بعد دست منو می گرفت می برد لب ساحل. میون اون قایقای شکسته و مرده. جلوی کشتیای غول پیکر یونانی. کشتی که نبود. یه شهر یه کشور. دیگه همه ی ماهیگیرا، قایقاشون رو ول کرده بودن و شده بودن نوکر یونانیا. اونایی که هنوز ، شبها به ماهیگیری می رفتن، صبح توی قایق پیداشون می کردن. انگاری هزار ساله مردن. عنکبوتای سیاه زهرالود روی قایقشون تار تنیده و فقط، چشماشون رو خورده بودن. و گوشه ی لبای هرکدومشون سه قطره خون خشکیده.

پدر: دوباره این قایقا رو به آب میندازیم. هزار هزار کشتی. و تو! جاشوی جوان! می شی یه ناخدا! نگاه کن! آنجلا با بادبان سبز. شهرزادبا بادبانای سفیدش. مروارید، بابادنانی سرخ. و من .جلوی سکان کشتی سیذارتا با بادبانای آبی. ناخداها روی عرشه های پاک و زیبا. چکمه های برق افتاده. دستمال گردنای سرخ. با لباسای آبی.... توپا ده بار شلیک می کنن. بادبانا رو بکشید. بادبانا رو بکشید... من با این دوتا چشای خودم دیدمش و بالاخره می گیرمش!...

مرد: اما من دلم می خواست نقاش بشم و در یا بکشم با فوج فوج پریای دریایی. برای هر ماهیگیری یه پری دریایی

پدر: ناخدا! کجایی! بادبان ها رو بکشید!

مرد:رفت. رفت. و وقتی بعد نه سال برگشت. چی شده بود؟همه ی موهاش سفید شده بود . چشاش مث یه شمع مرده، افتاده بود ته کاسه خونه ی پیشونیش. به زبون غریبی حرف می زد، که هیچکی نمی فهمید . حتا یونانی ها. که اون طرف ها زیاد بودن. می فهمیدن چی می گه؟  نمی فهمیدن. می گفتن از بنارس برگشته. آخه یه مار هندی . یه  قلمدون که عکس یه رقاصه باکره  با لباس سیاه بلند. یه درویش. و یه درخت سرو روی اون بود، با خودش آورده بود.  دو رمچاش اما جای زنجیر بود. و روپشتش، انگاری یه گله مار سیاه خوابیده باشه.وقتی که برگشت. همونجا. لب ساحل. لابلای تور ماهیگیری پاره پاره ش نشست .  چشم از دریا بر  نداشت.بر . بر . بر . بر. و سیگار دود  کرد. دود  کرد. دود  کرد.

 راستی شما سیگار دارین؟ می شه یه نخ سیگار بگیرونیین با هم دود کنیم؟ می شینیم اینجا. کنار این دریای زرد و ماه آبی رو تماشا می کنیم... گوش بدین! انگاری فوج فوج ملایکه دارن توی آبی آبا گریه می کنن. شما صدای هق هق اونها رو نمی شنوین!

و دود کرد و کردو کردو کرد. تا چی شد؟... اونجا کنار ساحل کبود. سه تا قطره خون کنار لباش خشکیده بود... و یه نیلوفر سیاه...  توی سینه ش. که انگاری... بوی باروت سوخته می داد. عاشق سیگار بود. آتیش به آتیش. حالا. ناخداهایی که از سرخاکش رد می شن. یه سیگار روشن می کنن. می ذارن لای سنگای قبرش. دود بشه بره هوا... .

مادر:ماه تکه تکه منم . بیاین بریم توی بستری از خاکستر و سنگ زنا کنیم. ببینید بهار نارنجا چه گریه ای می کنن. پس چرا نمیاین؟ بیاین! بیاین! بیاین!...

مرد: مادردیوونه شد. یه روز با یه کشتی سیاه، از میون مه و غبار اومدن و کشون کشون برد نش به معبدی دربعلبک، تا قربانی بشه. زنده زنده در آتش انداختنش... هیچکس یادش هم نیس. فقط دریا غره ای کشید، موج برداشت و برداشت و کوه شد و قد کشید. بعد یه باره دلش هری فرو ریخت...مثل هق هقی که تو سینه بشکنه...

بسه دیگه. دارم دیوونه می شم. آهای. آهای!

سایه: بی فایده است. هیچ کس صدات رو نمی شنوه.... همه جا در غباری زرد فرو شده و چیزی مثل طاعون داره توی تمام کوچه ها می دوه. گوش بده!

صدایی زخمدار و هراسان: بیاین! بیاین اینم دار بزنین!

سایه: و بر هردر قفلی آهنی به هفتادمن و بر هر دروازه دوالپایی موکل.

مرد:  گیرم که من گفتم. کی باور می کنه. تازه که چی بشه! بذارین برگردم پیش زن و بچه م.

سایه: زن  ! دوستش داری؟ چقدر؟ براش حاضری همه کاری بکنی؟  هان! بگو! چقدر دوستش داری! چقدر وقته که دوستش داری! و چقدر!  اون چطور؟ دوستت داره!

مرد: ( روایت مرد، مدام بین زمان حال و گذشته در رفت و آمد است. راوی از اول شخص مدام به سوم شخص تبدیل می شود) بار اول که دیدمش... کناراون بوته ی گل سرخ. باغ حضرت عشق  دلم پریشون.شبم خراب. روزم تاریک.انگاری یه صدایی آبی. روی بوم آسمون داشت می خوند:

( آوازی شنیده می شود)

دختر شیرازی. جونم. دختر شیرازی. چشاتو به من بنما. تا شوم راضی.

که دیدم از پشت بوته ی اون گل سرخ. دوتا بره اهو. دوتا چشم درشت سیاه. توی چشای من دل دل می زنن.

 ته چشات! دختر! برکه ی بی قراره!  .

سحر:ماه این برکه می شی؟

و یه صدای سبز. ابریشم  بارانی. جواب می داد:

( آوازی شنیده می شود)

چشامو می خوای چه کنی؟ بی حیا پسر. بادوم تو بازار ندیدی ؟ اینم مثل اونه. ولیکن نرخش گرونه

دلم می خواد یه غزل توی موهات ببافم!

سحر:اسمم سحره! رقاصه ی میخانه های گم شده ام. رقاصه ی معبد مار در بنارس.

مرد:رقصید. گردش سیب سرخ بود در آبی آسمان بهشتم. 

عاج و شراب بود پیکرش. خنده ی نارگیل بود، پستانهاش

سحر: دلم  یه دف پر از سپیده. می خوام برقصم. من یعنی رقص. دنیا یعنی رقص. می خوام همه ی دنیا پر از آواز دف باشه. دف. دف. دف . دف. و رقص . دف. رقص

گفت: برقصیم؟

گفتم: برقصیم

گفت: مثل باد؟

گفتم: باد

گفت: مثل بید؟

گفتم: بید

گفت: مثل آهو؟

گفتم: آهو

گفت: مثل پلنگ؟

گفتم: پلنگ

گفت: خلخال و دف و کف

گفتم: خلخال. کف. کف. دف. دف

( پاره چوبی برمی دارد و بر جایی می کوبد)

(آوای دف و رقص سحر و مرد)

مرد:بار دوم.آهو و کمند. میون دو تا درخت نارنج و ترنج. باغ  ارم.

سحر:اسم  تو رو می خوام چه کار! نه نامت رو می خوام نه نشونت رو. یه بال می خوام. یه جفت.همه ی این دنیا آسمون باشه وما دوتا کبوتر. باید برم. دیرم شده!

مرد:بار سوم. چشم چشم آهو. بازار عاشقا . گفت: دوستم داری؟

مرد: یه دنیا

سحر: بام تا کجا میای؟

مرد: اونور دنیا

سحر: اونور دنیا! مشکله. دلش رو داری؟

مرد: نه. تو بردیش.

سحر:کجا؟

مرد: کنار اون برکه ی پر از ماه. خونه هاش همه از بال فرشته ها و آواز چوپونای عاشق. و یه ستاره از نقره و آه .که بچسبونم روی پیشونی تو.

سحر:بلند بلند بگو تا همه ی دنیا بشنون. اونقدر بلند که همه ی فرشته های آسمون بشنون

مرد: پریدم روی پیشخوان پارچه فروشی. میون کوهی از پارچه های گل بهی و آفتاب گردون و یاس و نرگس شیراز.. و باز و باز و باز...اون آبی آبی ها.

( آواز شنیده می شود)

دختر شیرازی. جونم. دختر شیرازی. ابروتو به من بنما. تا شوم راضی.

 اسمش سحر بود. شبم سحر شد.

سحر: دستام پر از کبوتر، ریحان و شبدر.

مرد: دستای من پر از نان.آفتاب و بارون.

سحر: حالا تو آفتاب من می شی؟لب بوم من میای؟ دست روی بالام می کشی؟  تا پرواز بکنم. پر بکشم! من. اگه آفتاب نباشه. چه جوری باید سحر بشم؟ هان!

مرد:آفتاب می شه، آفتابت می شم.

 سحر زنجیر نبود. من زنجیرش کردم. من... سحر رو تاریک کردم.تاریک! از این بال بوم تا اون بال بوم تاریک بود.

سایه:چرا؟ چرا؟ پس چرا خوشبختش نکردی؟  سعی کن بفهمی! یه عمر بدبحتی کشیدی.بی پولی. بی نونی. توسری خوری. با اون جلدای نکبت قلمدون! اون پری لعنتی دروغی! اون کوزه های سیاه.

مرد: راست می گی ! دفعه ی اول. که ما رو گرفتن. توی زندان. یه آقایی بود. عین شما. یه قیافه ی خیلی معمولی. موهای شقیقه شم کمی به خاکستری می زد. زهر نگاهش از نیش شلاقش تلختر بود. وقتی هوا خوری می دادن. اون نمی تونست راه بره. باد کرده بود. چی؟ تخماش. تخماش باد کرده بود. این هوا! سحرمی اومد پشت در زندون، التماس می کرد:

 بچه تب داره. شیر نداریم. صاب خونه برای اجاره هی فشار می آره....

 حرفایی می زدن. چی می گفتن؟ می گفتن:

 شما که نیستین! خوب، سحر خانوم هم جای خواهر ما! یه زن تنها میون یه گله گرگ. اونم شاید منظور بدی نداره. آقای محترمیه. رییس سلاخ خونه هست. بعضی غروبا با یه پاترول سرخ. میاد جلو خونه شما و ... از این جور چیزا دیگه.. .کسی چه می دونه. حالا شما بد به دلت راه نده. شایدم دلش سوخته!

  شک .شک. شک انداختن تو دلم.شک مث چیه ؟ مث خوره. خش خش خش.  می خوره. می خراشه. خش. خش. خششششششششششششش چه باید می کردم. در دروازه رو می شه بست. در دهن مردم هم.... می شه بست. اما...... باچی؟ چه می دونم .داشتم دیوونه می شدم.سحر، دیگه پیداش نبود. دیگه نمی دیدمش. شب بود. همه ش شب بود. شب بود و شک. شک بود و شب. اون گفت. کی گفت؟ همون آقا. که شکل شما بود. صداش می زدن تلمبه. گفت: منو ببر هواخوری.

گفتم: چطوری؟ گفت : اینطوری.( می شکند. گویی کوهی را بر شانه بر می دارد. سم می کوبد. سر می کوبد)

بعد به کولش گرفتم.چرا؟ می گفت کاری می کنم که آزادت کنن! می چرخوندمش.دور حیاط هوا خوری. همه می خندیدن. یکی از زندونیا، هر بار که از جلوش رد می شدم. تف می کرد. جلوی پام. اما من می چرخوندمش. خوشش می اومد. بعد یواش. یواش. هی می کرد. چه جوری؟  دور از جناب مثل این که الاغ سواره. اسب سواره. پاهاش رو می کوبید توی پهلوهام. اینجوری. برو. برو. تند تر تندتر... چقدر؟ نه بار. هر روز نه بار آقا. بعد گفت:

 اگه یه کم خم بشی و بگذاری یه طناب بندازم گردنت. شلاق رو یواش تر می زنم. اصلن کاری می کنم که ولت کنن!  من باید گزارشت رو بدم.

 شدم؟ خم شدم؟ بله آقا. شدم.  خم شدم. خوار شدم. خر شدم. چرا؟ ترس! تاریکی! شلاق!  زنم گرسنه بود. بچه هام رو گذاشته بود یه جایی. هر روز می رفتن خونه ی ما. ..  آقا، زهر شک ریخته بودن توی دلم.به خودم شک داشتم. به برادرم شک داشتم. به من می گفت: تندتر. برو. هی.  هی.با پاشنه ی پاهاش می کوبید توی پهلوهام. و من شیهه می کشیدم. شیهه می کشیدم. هیییییییییییییییی! تا این که . اون روز، سحر اومده  بود ملاقات. با دخترم. با خورشید. اونجا ایستاده بودن. من داشتم  دور حیاط می دویدم

( گویی در این دویدن به ناگهان دختر و همسرش را می بیند) ...

سحر: کشتی. سحرت رو سیاه کردی. خورشیدت رو تکه تکه. من رو توی  این شب بی ستاره و بی سحر تنها گذاشتی.

مرد: و من برای همیشه تاریک شدم.

 خورشیدم غروب کرد. سحرم به خون نشست .اشک روی پهنای صورتشون رو گرفته بود.ابرای تمام دنیا داشتن می باریدن. دیدن اون چه رو که نباید می دیدن. خورشیدم به خون نشست. سحرم  در لجه لجه تاریکی و درد شکست.  تلمبه به من نشونشون داد . گفت: عجب مالی به تور زدی! باید خریدار زیاد داشته باشه! و رفت. اونها هم رفتن. همه رفتن. همه تون رفتین. بله. همه تون رفتین. یا موندین و نگاه می کردین. هان! من موندم و بارون. بارون خفت. بارون تف. بارون جر جر. بارون خنجر. جر. جر. جر . همون جا.( می نشیند. زانو می زند. در خود می گرید)

سایه: و بعد؟ بعد!

مرد: بعد؟ رفتم. کجا؟ جلوی بند. یه پسر بچه ی زندونی بود که زندون رو تمیز می کرد. اونهاش! زیر پتوش . منو که دید. شلوارش رو کشید بالا.  گفتم: بیا! بیا! بیا! سوار شو. ببرمت وسط حیاط. می خوام بچرخونمت! نه بار! بارون تند جر جر. پرسید: حالا چرا؟ گفتم: مزه داره. می چسبه. فکر می کنین اومد؟ البته که نیومد. کشوندمش. میون حیاط هواخوری .  بیا! بیا پدرسگ! بیا اینجا هوا بخور!انداختمش روی زمین . با لگد زدم توی تخماش. تخمای گندهش. نعره می زد. آخ خ خ  وبعد زدم زدم. زدم. نه بار زدم. یک: نانجیب. دو: بی شرف. سه: بی شعور. چهار: بی نجابت. پنج. شش.هفت.هشت. نه. خون می پاشید. فواره می زد. دستام خونی  صورتم خونی . اون پسر بچه. پتوش رو انداخته بود کنار. لخت و عور. زیر رگبار بارون. دور حیاط. اینطور. مثل جن. ورجه ورجه می کرد و می خوند: تلمبه آی تلمبه. ماهیچه خوبه یا دمبه. بعد . راه افتادم تو کوچه ها. می دویدم . مثل یه گرگ. هوووووووووو. می دویدم. می دویدم. رفتم جلوی خونه مون. پشت درخت پنجم سیب . یوزپلنگ و آهو. دخترکوچولوی من.خورشیدک من.خورشیدک غریب من. عروسک پارچه  ایش توی بغلش. چارزانو میون برگای اون بلوط پیر نشسته بود. چشاش پر از گلبرگای خیس.  پر از گلاب .رفتم جلو. نازش کردم. بغلش کردم. بیا دخترم. بیا خورشیدم!  منو که دید. خندید. دهنش پر از ماه و ستاره بود. دویدم توی اتاق. اون اونجا بود. اونهاش! ریشش رو گرفتم . همون طور لخت . برهنه. آوردمش میون حیاط خونه . کنار اون حوض سبز که همیشه روش رو بخار کبودی گرفته. توی پاشویه . کنار بوته ی همون نیلوفر. که پراش   سوخته.  افتاد روی پاهام. پاهامو بغل کرد. التماس می کرد. شیهه می کشید: نه! تو رو به خدا! گه خوردم. بیا پاهات رو ببوسم. هر چی بخوای بهت می دم. منم زن و بچه دارم. منو ببخش. رحم کن.... بخشیدمش؟ رحم کردم؟بله .یکی زدم توی سینه ش. گفتم: این برای خورشیدم که غروب کرد.یکی زدم تو گودی گلوش. اینم برای سحرم که کشتی . و بریدم گلوش رو. خُری کشید . سرش رو پرتاب کردم توی اتاق.

سحر: منم! سحر تو! سحر همه ی شبای بی سحر. منم که روی  بال همه ی بومای دنیا پر پر شدم. نگام کن! به این بلبل گلوبریده نگاه کن. منم من. اون بلبل سرگشته. هفت کوه و کمر گشته. منم! با رگای پاره پاره. با گیسوهای شعله ور. آتیش گرفتم.دود شدم . کبود شدم. خاکستر شدم!

 مرد: خُر می کشید.  بدون سر. دور حیاط می دوید. خون  همه جا رو گرفته بود  . آهای ی ی ی مثل یه گرگ رو به ماه ( نعره می کشد) هوووووووووووووووووو. و بعد... خیس عرق. با یک هاله ی نور دور سرم.  هوا پر ازگل انار و بادبادکای سرخ بی قرار.فوج فوج ملایکه. با بالهای آتیش گرفته دور سرم پرواز می کردن  و من میون بال بال ملایکه و ملافه های خونی می رقصیدم .می رقصیدم .شیهه می کشیدم. هی ی ی .....

هرشب.... از خواب می پریدم. خیس عرق... نه! نه! نه! کابوس بود آقا. کابوس همه ی شبای من. اونا همه جا بودن. توی خواب. توی بیداری.همه جا. توی چشام. توی گوشام. توی رگام. اینهاس. داره منو نگاه می کنه. افعی سیاهی توی چشای من!

سایه: نگذار نگذار که سوارت بشن. پس، سوارشون شو! همین! این قانون درخشان منه!

مرد: حالا که اونا سوارن. شب. شبا میان سراغم. می خوان خورشید رو از من بگیرن! داد می زنن:( صداهایی خشمگین و در هم آمیخته) قاتل! جاکش! پا انداز.

 اسباشون رو کنار در می بندن.اسبایی که شیهه های خونی می کشن. گرمب گرمب سم های آتیش گرفته شون رو از پشت پنجره های خاموش و بسته هم می شه شنید. با چشای سرخ! ته ریشای  سرخ! از گوشه ی لبای دریده شون سه قطره خون،  قطره، قطره، روی خاک می چکه. لبه ی انگشترای عقیق شون،زیر ناخنای بلند و چرکشون. پر از خون خشک شده است. از شکاف پیرهنای سرخ بی یقه شون، بخار سرخی تنوره می کشه. دشنه ها شون توی تاریکی برق می زنه.

(گروهی که گویی وردی را دم گرفته  و بر دور مر د می چرخند و او نیز می چرخد)

هی هله هی هله هی هله هی هی

هی هله هی هله هی هله هی هی

 مرد: پریا. پریای دریایی !پریای سربریده! زیر پاهاشون پر پر می زنن. خاک و خاکستر می شن.  من هم .   می چرخم. می چرخم. بال و پر می زنم. پرپر می شم. شلاق! شلاق! لگد می خورم. سیلی می خورم. له می شم. دریده می شم. جر. جر. جر. خاک می شم. خاکستر می شم. و باز مث یه دوزخ آتیش می شم. گٌر . گٌر. گٌر. گم شین! از من چی می خواین؟ چی می خواین.( پیراهنش را در می آورد وگرد سر می گرداند) برین گم شین! از جون ما چی می خواین؟ کفتارا! سلاخا!

( ورد راز آمیز گروهی)

مرد:نگاه کنین که چه کردین؟ خورشید منو کشتین. تکه تکه. تکه تکه کردین....( با سر بر دیوار می کوبد. با انگشتان سرخش بر دیوار بالای تصویرخورشیدی می کشد و بر پای خورشید از پا در می آید)

سحر: سحرت به خون نشست!خورشیدت  تکه تکه شد.

خورشید تکه تکه تکه تکه... تکه تکه. تکه.. تکه..

( ناگهان در نقش گروهی از دشمنان خویش فرو می رود)

- بگیرینش! ببندینش! طناب! طناب بیارین!

می شن عنکبوت.  می شن عنکبوتای سرخ وزهر آلود. با چشای ورقلمبیده وچند قطره خون خشک شده کنار لباشون. می دون. همه جا. رو دیوارا. رو سقف.  عنکبوت. عنکبوت...

بیاین!  طناب! طناب! بیاین لاشخورها! بندازین بالا! اون بالا( خود طناب خویش را بر چوبه ی دار می اندازد) بندازین گردنش( طناب بر گردن خود می اندازد) بکشین بالا. بکشین! دار! دار! دار! مار! مار! عنکبوت و تار. تار! تار! دار! مار!( به نفس نفس می افتد. در تشنجی مرگبار، دست و پا می زند . چون گاومیشی  که به سلاخ خانه می کشندش و آرام می گیرد) و حالا... خورشید من. خورشید بی سحر من.... زیر بارون اشکای من... گم شده...

 خورشیدک من! خورشید تکه تکه ی من!

 شما خورشید منو ندیدین؟ یه شماره به من دادن. اینهاش! ببینید! اما اینجا تاریکه... تاریکه اینجا!  تاریک!و بیابون تا بیابون سنگ . شاید زیر هر بوته ی گلی یه سنگ باشه. سنگایی که هق هق گریه می کنن. و روی هر سنگی چندتا شماره. اینهاش! همینه! نه! این یکی! نه! این! نه! این! این!هی! نرین خانوم. آهای! اینجا!  شما رو بخدا بایستید! نگاه کنید!نگاه کنید! از زیر سنگا! عطر نی لبک وهق هق فرشته ها می آد.

 صدا : انتقام! انتقام بگیر. لذت ببر. له شون کن......  برو! شروع کن! اونجا. کنار پنجره. حالا پنجره ها باز می شن. به روی تو. تنها به روی تو. برو. مردم منتظرن. برو!

( مرد هراسان و با تردید بالای سکویی می رود، گویی از بالکنی به انبوه مردم می نگرد. یکباره موجی از فریاد هورا همه جا را پر می کند. مرد با ترس می گریزد. همراه با صدای بع. بع. بع.)

مرد:اینا! اینا کی هستن؟ چی می خوان؟

سایه: بع! بع! بع! می بینیشون! نترس! تو رو می خوان!

مرد: منو؟

سایه: بله!

مرد: اما اونا که منو نمی شناسن. می شناسن؟ نه که نمی شناسن. یه مینیاتوریست  رو می خوان چیکار کنن؟

سایه: براشون فرقی نمی کنه. اون ها حافظه شون روپاک کردن. اونا تشنه هستن. له له می زنن... سیراب نمی شن. هرچه می نوشن تشنه و تشنه تر می شن... دستاشون رو بلند می کنن... تا از این بالا... یکی نازل بشه و این عطش رو که مثل اژدها توی دلشون، توی سینه شون، توی دهنشون لونه کرده، سیراب کنه. این مهمه. حالا دارن رژه میرن. یک. دو . سه. چار. یک. دو. سه. چار. ضربه ی طبل زیر پای چپ. دام...دام...دام... صورتای سنگ. دام.... دام... دام.... پاهای چپ که همه با هم بلند شدن.دام...دام...دام... دستکش های سفید...دام...دام... که فنداق تفنگ ها را نگه داشتن...دام...دام...دام...دام....دام... بع! ب! بع! انها همه تو رو فریاد می زنن

مرد: اصلن شما کی هستین. از من چی می خواین؟ این بازی ها واسه ی چیه؟

سایه: بله! دقیقن یه بازیه. یه نمایشنامه. و این ها تماشاچی های ما هستن. تماشاچی هایی که خودشون هم بازیگرن. باور کن! اونهاش. اون کارگردانه. که داره حرص می خوره که چرا جنابعالی اینقدر بد بازی می کنی و هرچه گفته از یاد بردی. تو باید بشی یکی از خود ما. ما!این هم تماشاچی های ما. از هزار جور فکر . سلیقه . فرقه. اما همه. ناراضی. خسته.  نق نقو.کمی هم نگران.  اونها هم دارن بازی می کنن. بله! برو . دستشون بزن. لمسشون کن. واقعی هستن. از اون ها بپرس. بازیگر نقش اول اون ها هستن...

مرد: راست می گه؟ نه که نمی گه. اون راست می گه؟ ...هی! شما! بله! شما! شما  خونه تون کنار کشتارگاه نیست؟فکر می کنم که من شما را اونجاها دیدم.... شما. شما خانوم، که هر روز وقتی بادای زرد میاد، با یه کالسکه خالی، از توی قبرستون، رد می شین. بله، خودتون هستین. برای چی خودتون رو می زنید به کوچه علی چپ. خودتون نیستین؟ البته که هستین. یه چمدون عنابی رو از توی کالسکه در میارین و توی یه قبر کهنه، زیر بوته های نیلوفر خاکش می کنین. پس چرا چیزی نمی گین! بگین که شما هستین. نه! شما هستین! هستین. هستین. آقا! شما. نه! شما که عینک زدین! بله! بله. شما رو می گم. شما که کنار میدون اعدام چاقو می فروشین. من خودم از تون یه زنجیرخریدم.پس چرا، چرا خودتون رو قایم می کنین؟ شما دختر خانوم. شما جواب منو بدین. بگین که اشتباه نمی کنم. راستی. توی راسته ی تازیانه فروشا... هنوز عطر فراق و اشک چشم عاشق می فروشین؟ چرا جواب نمی دین؟ می ترسین؟ از چی؟ شما رو کجا دیدم؟ سلام آقا! سلام! منم. نه! تو رو خدا نرین! آهای! منو توی این تاریکی تنها نذارین. آهای! کجا می رین! صبر کنین! آهای! آهای!

سایه: بیا! بخورش! کمکت می کنه. ( مرد لیوان را برداشته لاجرعه می نوشد) 

 به این لیوان نگاه کن! قدرت مثل شراب توی این لیوانه. تو رو می کشه به سوی خودش و وقتی اولین جرعه رو نوشیدی.  خون داغ.  گر گرفته. می دوه توی رگ های تنت.  آتیشت می زنه. تشنه می شی. تشنه. تشنه تر. تشنه تر .. و می شی حضرت اجل .بالات می برن. بالا. بالاتر. اونقدر بالا که دست و فکر هیچ کس به تو نرسه. توی ماه. پیش خدا. خود خدا... و بنده هایی که.  نعره می زنن...نعره می زنن. بع! بع! بع!

مرد:( چونان رهبر یک ارکستر حیوانی، زوزه می کشد. سایه او را پاسخ می دهد. سایه و مرد درهم زوزه می کشند )

مرد:  من! من دارم چی می شم. من کی هستم.

سایه: اینجا من وجود نداره... تو دیگه تو نیستی. تو شدی من. هیچکس نمی فهمه که این منم که توی تو پنهان شدم و به زندگی خودم ادامه می دم. بیا! بیا! بگیر! برش دار! برش دار. نگاه کن! توی این آیینه نگاه کن! چی می بینی!

مرد: نه! نه! این من نیستم. نه! نه! من نیستم. من چرا اینطوری شدم. این کبودی پای چشمم چی شد. همین امشب،با مشت. کوبیدن تو ی چشمم... این جای زخم روی صورتم..... نیست. گم شده. این کیه؟ این غریبه کیه؟ این که داره میون باغ بابونه، زیر درخت گریه، هق هق می کنه؟ نه! پوست تنم داره از هم پاره می شه. رگهام دارن از هم دریده می شن. دستام. به دستام نگاه کنید. چشمای من. من دارم می ترکم. دارم پاره پاره می شم.

سایه: بیا! بنوش! برای پیروزی! افتحار! شکوه! عظمت!

( مرد لیوان را بر می دارد و یکباره می نوشد. شتابزده لیوانی دیگر و لیوانی دیگر)( می نشیند. می گرید.) شما ! یعنی من! من که نه! شما چه شکلی هستین. یعنی بودین!

سایه: اونهاش! اون عکس. منم! نگاش کن. شاید هم اون یکی. شاید هم این یکی. بیا. به این نگاه کن. چی می بینی. بله خودشه. خود من. خود تو. باورکن. به چشماش نگاه کن.مثل یه تیکه زمرد میون دهن یک افعی. تصویر من همه جا هست. بر دیوار کاخ ها. حتا توی کاسه ی گدایی بیچاره ها و حتا...  کف دست عروسکای پارچه ای بچه ها... برو. به همه نشون بده . ازشون بپرس. همه شون منو می شناسن. برو

( مرد آیینه روی میز را بر می دارد. پرسشگرانه آنرا روبروی تماشاچیان می چرخاند و گاه به تصویر خود و گاه آنان خیره می شود)

 سایه: برش دار !برش دار!

مرد: چی رو؟

سایه: اون رو. اونو بردار.

مرد: ( شلاق را بر می دارد و با آن به تدریج بازی می کند)

سایه: نه! این جور نه! مثل پاره ی تنت . مثل برگای یک گل ! نازش کن! به اش دست بکش، حالی به حالی می شی؟ نه! ببرش بالا! بوش کن! بوش کن! بچرخونش! بیارش پایین . نه!  اینجور نه! مثل رقص با یه دختر زیبا و لوند. که بدنش مثل مار. نرم. هوس انگیز. خیره کننده . ترس آور. آفرین. بچرخ! برقص! بگذار خون توی رگات گر بگیره.گر گر آتیش توی کوه یخ!  بپیچ!بزن! نرم. ریز. رقص دست. تاب انگشت. بزن. تند.  چابک.  بگذار تازیانه  توی دستات مثل مار! به چله بنشینه. چشماش را بدوزه به طعمه! کمین. انتظار. حالا. می پره. نیش. دندان. زهر. می چرخه.  فوران می زنه.  فواره.فواره . جیغ. سکوت.

بزن! بزن! ( ریتم موسیقی را با دهان می زند و مرد با آن شلاق می کوبد. )بزن! ( مرد تازیانه می کوبد)

حالا... اونجا... افتاده روی پاهات. التماس می کنه. می کنه؟

مرد: التماس می کنه!

سایه:  پاهات رو بغل می کنه.

مرد: پاهام رو بغل  می کنه. التماس می کنه. اون کیه؟  کی؟

سایه:فرقی نمی کنه. همون که با مشت زد توی چشات.

مرد: همونه! همون

سایه:  صاحب خونه. همون که میون زمستون اثاثت رو ریخت توی کوچه.

مرد: صاحب خونه!

سایه: اون آقای محترم. پلیس. بازجو. جاکشا! تیغ کشا!اون که سوارت می شه.

مرد: سوارم می شه

سایه: التماس می کنه؟

مرد: التماس می کنه!

سایه: دروغ می گه. باور نکن. دعات می کنه؟

مرد: دعا می کنه!

سایه: طلب بخشش می کنه؟

مرد: منو ببخش!

سایه: دروغه. دستش برسه نابودت می کنه. اون جای تو باشه. له ات می کنه. بزن. بزن تو کمرش. زیر لباسش خنجر قایم کرده . تا پاره ت کنه. خنجر!

مرد: خنجر!

سایه: جر. جر جر.تیغ دروغ! خنجر خیانت! دشنه ی دشمنی !. کینه. چاقو. کارد. سلاخی!

مرد: خی! خی ! خی!

سایه:  بزن.بزن. بزن قبل از این که بزنه. بزن.  بزن! خون! خون! داغ! شتک می زنه. روی دستات. روی صورتت.باران خون!

مرد: روی دستام. روی صورتم! روی دستات! روی صورتت! آهای. من منم! من منم! منم! منم من!

سایه:  بزن! بزن! بشکن استخون گونه هاشو . کاسه خونه ی چشاش رو. بشکن. بزن!

مرد: نه! نه! نه!بسه!( گویی با خود سخن می گوید) سحر!

سحر: من پشت هر دریچه که نگاه کنی. پای هر بوته ی نیلوفر. پای هر درخت سرو و صنوبر چشم براهت هستم.

سایه: نه! نه!

مرد: و لا لا که گل لا لاله لا و کبوتر لا و پر پر پر و بغو بغ بغ بغو و قناری نا نا نا

سایه: و جر جر جر . خنجر. و قوقوقو. چاقو

مرد:  لا دو ر لا سل سل دو ر می فا

سایه: جر جر جر خنجر و دش و دش و دش و دشمن. دشنام

مرد:( خسته و درمانده بر می گردد. جلو می رود. روبروی صندلی می ایستد) دیگه بسه. بسه این بازی.( هراس سراپایش را می گیرد)  اصلن شما.... شما... شما؟نه!

سایه: ( باهراس) نه! نه!...

مرد: ( می خندد. خنده ای تهی و رعشه آور)

سایه:حالا نگاه کن! نگاه کن! خوب نگاه کن! چی می بینی؟ بله! من! مردم!

مرد: مردی؟ تو مردی؟

سایه: بله! مردم. من مردم. مدتهاست. اینجا. همه مردن. مدتهاست.

مرد: نه! بپوشونید این تن  رو. این گودال افتخار و قدرت رو.!  تا بخار گند و زهر آگینش دار و درخت جهان رو نکشته.بوی لجن های ته حوضای چند هزار ساله. بوی چرک و خون. انگاری از هزارهزار فواره و فرسخ فرسخ، رگای پاره پاره شده ی کوفت گرفته و سفلیسی، چرک و خون اینجا ریخته....پس این صدا......این صدای شماست؟ شما. شما.هیچی نیستین. خالی. یه صدا. مثل یه بازی.

سایه:اما من باید باقی بمونم. همیشه. و حالا این منم که تویی. این منم که درتن تو خونه کردم. می دونی من هم عاشق هستم. اما من، عاشق این صندلی هستم.

مرد: عاشق ؟شما ، یه شمشیر  شکسته ی زنگار بسته. زهر و زنگار

سایه: من خود صندلی هستم.( به زبان های مختلف و نامفهوم تکرار می کند)

مرد: صندلی؟ شما صندلی هستین؟  شما صندلی هم نیستین.( به زبان های مختلف تکرار می کند)

سایه:  صندلی یعنی قدرت. قدرت یعنی: همه چیز. قدرت یعنی: پول. یعنی: زن. یعنی: افتخار.  یعنی: تنها! تنها من! من!

مرد: تو... یعنی! یعنی هیچ. هیچ. هیچ.  تو هیچ نیستی.( همین جمله را به زبان های دیگر و با واژه هایی نامفهوم تکرار می کند)

صدا: بیاین! بیاین این یکی رو هم دار بزنین!

سایه: من یعنی تو. تو منی. و من تو هستم

مرد: نه! من ، من هستم. من!تومردی! مثل طبلی که پاره شده. مثل باد. بادی که پشت این دیوارها و پرده های تو در تو پنهان شده. پرده.دیوار. پرده. دیوار. پرده ها . پرده ها رو بالا بزنید. ( در خود و پرده ها فرو می پیچد)

( صدایی در تاریکی):

نگاه کنین! بیاین اینجا! ماه! ماه خوشبو رو ببینین،! می گن ماه، ازلبخند بچه ها وزمزمه ی عاشقا درست شده. اونهاش! نگاه کنین! چه نسیم آبی خوبی. انگار یکی داره موهاشو می بافه . 

پدر: بادبان ها رو بکشید!

مرد: بادبان ها رو بکشید!

 

 

پایان

 

 

 

 

هرگونه برداشت و اجرا باید با اجازه نویسنده باشد.

 

 

بند اول نمایشنامه و یک جمله از متن از کتاب بوف کور و سه قطره خون صادق هدایت است که به صورت خوابیده نشان شده است.

 

 


فاخته ای با چمدان عنابی  

 

 

فاخته ای با چمدان عنابی

 

( در تاریکای صحنه سیاهپوشانی نور می گردانند و همخوانی می کنند)

من از اون آسمون آبی می خوام

من از اون شبای مهتابی می خوام

دلم از خاطره های بد جداست

من از اون وقتای بی تابی می خوام

گل ایوون بهار دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

( بر پیشانه ی صحنه چمدانی عنابی است. تابی بر گوشه ی صحنه بسته است، به شکل لانه ی یک چلچله. با آمد و شد تاب، آوازصحنه را پر می کند. فاخته از بال صحنه پایین می پرد و در آسمان می شکفد)

 

یک. دو. سه. پریدم. من پریدم. بالاخره پریدم. کجایی تو؟ هنوز نیامدی؟

میادش. حتمن میادش.

شما چتر دارین؟ شما چطور؟ از اون چترای بزرگ و گلدار؟ یه کلاه چطور؟ از او ن کلاه ها که بالاش پر از میوه است؟

وای، او نجا رو! آهان! باغ! فواره! حوض آب با کاشی های آ بی لب لعابی. مگه نه! اونهاش! من فقط می خوام با امیدبرم زیر..... کو! آهان! اون آلاچیق. اونهاش. همون آلاچیق که پر از نسترنه. قشنگه. مگه نه!

آره برم اون زیر و آواز بخونم و برقصم. همین! 

بعد! بعد نداره دیگه. راستش من دیگه نمی خوام برگردم اونجا. چمدونم جا مونده. اما من دیگه اونجا نمی رم. خسته شدم. می خوام همین جا باشم. پیش شما. نیومد هم نیومد. من فقط می خوام این جا کنار شما باشم.

بوق نزن آقا! تو رو بخدا بوق نزن آقا! میان می گیرنم. من از صدای بوق می ترسم. نفسم می گیره.

امید می گفت: بیا! نترس! بپر! اول بپر، بعد فکرکن.

می گفت: من منتظرت هستم.

می گفت: بیا نیلوفر بشیم.

اما من چمدونم یادم رفته. من بدون اون چمدون نمی تونم نیلوفر بشم. نه. نمی شه. باید چمدونم را بردارم.

( با هراس به سمت صحنه می رود. خود به نقش پدر و سپس مادر می رود)

- به حضرت عباس کبابت می کنم. جلیز و ولیز بزنی دختر که آبروی منو بردی.یه عمر حمالی کردم. سرایداری کردم. بنایی و عملگی کردم. هر گهی که بگی خوردم که یه خشخاش آبرو داشته باشم. پر پر بزنی که این جور جلو در و همسایه آبروی چند و چندین ساله ی منو بر باد دادی. می کشمت. برین کنار که خون جلو چشامو گرفته...

- اما نامادری ام دوبامبی همچین زد تو سر بابام که دمر افتاد رو زمین ...

- مگه از کونت نفس می کشی شیره ای بدبخت. خاک عالم تو اون سرت کنن که نمی تونی این یه الف بچه رو جمعش کنی. اما من آدمش می کنم.

دختره ی پتیاره! فوج فوج آدم میاری توی این خراب شده. فاسقای جفت جفت می گیری. هر پدر سگی رو رو خودت می کشی. حالا فرار هم می کنی. مدرسه بی مدرسه...

- بابای بدبختم به خاک می غلتید و نعره می کشید:

ای خدا! به داد برس! زن! ولش کن! خدایا! چه کنم؟ نه پشتی، نه پناهی، این چه شیری بود که من خوردم. شیر درد. شیر زهر. شیر زجربود خدایا. هزار سال مردم و نمردم. هزار بار منو کشتی و نکشتی. پس کو شفات! کو معجزت! کو کرامتت! شمع و چراغ و قفل و پنجره!... گریه نکن بابا! بذار یه خورده پول جمع کنم. می ریم از اینجا. به ابوالفضل می ریم. می ریم بالای رودبار. اون خونه که به ات گفتم میون باغای زیتونه.

-اون از خودش. اینم از دختر قرشمالش. حبست می کنم. داغت می کنم. جرت می دم. بگو ببینم کدوم گوری در می رفتی! خرجت رو دادم که مفت و مجانی بگذاری بری! بیا! برو توی این انباری تا معنی فرار حالیت بشه.( تاریکی)

نه! باز کن! تو رو به خدا نکش این چراغو! من چه کنم توی این شهر بی ستاره! بی چراغ! غلط کردم. تو رو به پهلوی شکسته ی زهرا بیرونم کن! من خونه نمی خوام. کو! کو! کو! ( کبریت می کشد. پی در پی) همه جا تاریکه. امید! امید!

( می دود. نورهای گیج کننده و تند چراغ قوه. بوق ماشین ها. می دود. می دود)

بایدبرم. من باید برم رودبار. بالای باغای زیتون. چمدونم رو هم باید ببرم. امید هم میاد. من می دونم.( به هر سو می دود. با چمدان در دست. بر چشمانش چشم بنددارد. با چشمان بسته می گردد. می چرخد و به آدمیان خیالی و گوناگون چنگ می اندازد) غلط کردم. من فرار نکردم. منو ببخشین. من دختر خوبی هستم. مریم عذرا منم. از بهشت براتون انار و به آوردم و یه سیب سرخ. توی این چمدون هیچی نیست بخدا. تو هستی بابا؟ بابا نگذار منو بزنن. بابا شلاقه. شلاق. نه بابا. به خدا دختر خوبی می شم. لباساتو وصله می زنم. اتاقو جارو می کنم... تو هستی امید؟ آخه چرا دیر اومدی؟ منو خلاص کن امید. منو با خودن ببر. دارم می سوزم. بیا از کف دستات آب بخورم. بیا از شونه های دونه بر چینم. نیلوفرت کجاست امید!... نه! نه! تو کی هستی؟ غلط کردم آقا. آقا تو رو به جدت نزن( سکوت. نور خیره کنند)

- خانوم. خیلی زود شروع کردی. با این آقا چه نسبتی داری؟

- هیچی!

- چرا سوار ماشینش شدی؟

- مجبور بودم.

- کجا می رفتی؟

- هیچ جا.

- بابات کیه؟ چیکاره است؟

- هیچکاره.

- خونه ت کجاست؟

- خونه؟ کو؟ کجاست؟

- تو چمدونت چیه؟

-چمدون؟ کو؟

- این که نمی شه!

می شه! کو کو! کوکو! فاخته ها که خونه نمی گیرن آقا! کوکو! کوکو! فاخته ها فقط یه چمدون دارن! یه چمدون پر از کوکو. پر از هق هق. پر از نیلوفرای پر پر شده... من از شما می ترسم. بگذارین برم. من از افعی توی تاریک می ترسم. فیشششششششششش!

- بیا اینجا ببینم. باز کن اون چمدون رو! به ات می گم بازش کن! چراغا رو خاموش کنین!

- نه! دنبال چی می گردین؟ نه!

- دنبال دستمال. همون دستمال مشهور. ما دستمال جمع می کنیم. دستمال میشماریم.

- نه!( پاره های لباس به آسمان پاشیده می شود. آواز آسمان را پر می کند)

من می خوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهام رو به یه حباب بدم

سبی از شاخه ی حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من

 

 

روز اول که مامورا منو تحویل اونجا دادن فقط چلچله بود که به دادم رسید. یه لقمه نون توی دهنم گذاشت.اونجا روی اون تاب نشسته بود. بلند شد. بغلم کرد. گفت:

آخه دختر مث برگ حنا رو چطور دلتون میاد این جور پرپرش کنین!

بعد پرسید: اسمت چیه؟

- نمی دونم. یادم رفته.

- اما مث فاخته می مونی. همه ش کوکو می کنی. کو کو .کو کو.. اسمت رو می ذاریم فاخته. چطوره؟ اصلن اینجا اسم به چه دردی می خوره. تو ی بغل هر کی یه اسم داری. چند لحظه بعد، هم  تو یادت می ره. هم اون.

- تو کی هستی؟

- بابام افتاد تو کوره و خاکستر شد. شایدم یه آجر شد و رفت پی کدوم برج هفت صد طبقه ی خدا شد. مادرم تریاکیه. با خواهر کوچیکم پشت کوره ها توی یه کامیون شکسته بسته زندگی می کنه. براشون پول می فرستم. شاید برگردن ده... تو هم دختر ول کن اون امید رو... منم یه جورایی دوستش داشتم. ول کرد و رفت. حالا بنگاه جاکشی داره. دوسه تا عقدی و چندتا صیغه. من موندم و خودم. یه چلچله.

- یه تاب بسته بود گوشه ی سقف و می گفت:

این خونه ی منه. تنها جاییه توی دنیا، مال خودمه. که خودم هستم. یه روز هم پرواز می کنم. می رم. می رم. می رم تا پیش خدا.

- تاب می خورد توی خونه ش و دنیا باهاش تاب می خورد. برا همین صداش می کردن چلچله. اتاقش یه په بازار بود. یه شب عطر چای می اومد ازش. یه شب عطر چوب. یه شب عطر زعفرون. یه شب زردچوبه. بستگی داشت که کی اومده پیشش. از اتاق درنا خانوم اما همیشه بوی گلاب می اومد و تربت. غروبا می نشست پای برکه و یکریز می خوند:

آیرلیق. آیرلیق. امان آیرلیق!

 

اینجا باغ نسترنه. باغ شب. شب گرکس. شب کفتار. شب چنگال. شب منقار. شب باج. شب تاراج. تاراج تن. تاراج زن.... این ها رو چلچله می گفت. می گفت:

می بین. اونهاش. اون بالا. شمال باغ نسترن. هیچ کس تا حالا اونجا نرفته. فقط آقا سید جمال. هیچ کس نمی دونه پشت اون درختای نسترن شبا چی می گذره. فقط شبا عطر زرد تریاک، مثل غبار توی هوا می پیچه و مستت می کنه. عطر شانل. کریستین دیور...

این طرف، شاید دروازه ی باغه. نمی دونم. هرکس اومد این تو، دیگه خودش بیرون نمی ره. می برنش. اما بیشتر، مرده شو. آقا سید جمال می گه:

این جا همون بهشته. جایگاه ابدی هرچی حور و پریه!

اما اون دیوار! نمی دونم به کجا راه داره. دیوار شرقی. دیواری از سروناز. که هر روز خورشید ازش بالا میاد. سرشو می ذاره روی شونه ی سرونازها و ما را تماشا می کنه. اونوقت اشکاش مث شبنم، چکه چکه، می ریزه از روی برگای نسترن توی برکه ی زیر پاش. از سر کوه صدای هق هق میاد. هق هق ملایکه. و یه روز از او ن جا. درست همون جا! یه کاروان میاد. یه کاروان با کجاوه کجاوه نور... و ما رو می بره...

بیا! بیا اینجا! نگاه کن! اونهاش! اونجا! پشت اون نیزار آبی! اونجا تالار آیینه است. عطر خاکستر و پر سوخته میاد از اونجا! بو بکش! حس می کنی! اونجا اتاق سمندر خانومه. بله! سمند خانوم! می بینی اونو! یک پارچه نوره. می شنوی صدای آواز اون نی لبک گمشده رو! تنها اون یه بار از دیوار سروناز بالا رفته و دیده اون چه رو که نباید دید. و بعد. وبعد. وبعد نور شده. آتیش شده. می گن اگه دلت پاک باشه و توی آیینه نگاه کنی، اون رو می بینی. بیا! بیا بگیر! بگیر! نگاه کن! می بینی! هان! می بینی!

 اون طرف دیوار سروناز، هر جه که هست. پر از ماموره. هیچ کس نباید به اون نزدیک بشه. نمی دونم چرا اسمش که میاد می ترسم. هوا باز عطر آهو داره. دل دل کبوترا. مرغای سر بریده. بال. بال. پر . پر.

- ترلان خانوم، سفره ش حرف نداشت. روزایی که سفره می انداخت و ختم می گذاشت. ماها کار نمی کردیم. مشتری قبول نمی کردیم.

خرج و مخارج، همه با آقا سید جمال بود.همه کاره اون بود. اما ترلان خانوم می چرخون.

بعد از اون که یه درد بی درمون گرفت، با این که هنوز خیلی خوشگل بود، شد رییس. ترلان خانوم رو می گم. ترلان خانوم صدای خوشی هم داشت. خودش می خوند و ما گریه می کردیم:

خراب آباد درده این دل من

هوای گریه کرده این دل من

بهار بی گل و گندم که دیده

خزون دوره گرده این دل من..

حالا...

من بلدم قرش بدم، جونم.

من بلم ولش بدم، جونم.

قلش بدم و ولش بدم. جونم.

بعد که دو سه تا خشخاش تریاک می نداخت  زیر زبونش و کیفور می شد، می زد به نفرین و بد و بیراه با آقا سید جمال:

- سیاهتو خودم به سر کنم کهمنو به این روز انداختی. پستونش رو مار بزنه اونی که به تو شیر داد. حالا بگم که مثل کفترای گلو بریده ی لیلا پر پر بزنی! حالا بگم مثل آهو چشم چشم کنی و دل دل بزنی! حالا درد چکنم چکنم گرفتار شدی! حالا بگم زمستون تا زمستون خواب بنفشه و بادوم و بهار نارنج هم نبینی!

آقا سید جمال غش غش می خندید. خوشش می اومد. فحش دوست داشت. اونوقت ترلان خانوم می زد زیر آواز:

نه صیغه می شم نه عقدی

جنده می شم و نقدی

آقاسید جمال هم تا وقتی بواسیرش خون ریزی نمی کرد و سر حال بود، با ما کاری نداشت. اما امان از وقتی که باید اماله اش می کردن. نعره می کشید و مثل مار به خودش می پیچید . می افتاد به جون ما. می داد ودمون از باغچه، ترکه ی نسترن بکنیم و بدیم تا پرپرمون کنه.می گفت:

مبادا ترکه ی آلبالو بچینین که شاش بند می شین و کار دست من می دین.

حالا بزن و کی نزن. و ما مث کفتر، سرمون رو می کردیم تو هم و گریه می کردیم. از سوز ترکه های نسترن دورباغ می دویدیم. پر پر می زدیم.

یک دعا به گردن داشت. همیشه ی خدا بوی تفتالین می داد. یک بار. یه زن. مث یه تیکه ماه. زن نه، پنجه ی آفتاب. همین جا. اونهاش. پای پاگرد اون اتاق....

افتاد روی پاهاش. عباشو ول نمی کرد. ضجه می زد:

آقا دستم به دامنت. بچه ی خودته. باهاش چه کنم، خودت کاشتی توی کمرم. حالا شوهرم برگرده چی جوابش رو بدم. آقا کنیزتم. سگتم. عو. عو عو...

آقا سید جمال با لگد زد در کونش. پرتش کرد. یکي هم زد توی کمرگاهش. که خون پاشید به عباش. زنه مث مقوا روی زمین مچاله شد. آقا سیدجمال عباشو انداخت جلو ترلان که:

نجس شد. بده آب بکشن!

زنه رو هم زیر همین درخت نسترن چالش کردن.

 

 

نمی دونم کدوم سه شنبه. از ماه نحس و کرکس بود که اقا سیدجمال، دم دمای پسین، پیداش شد.....

جانمی. لباس. لباسای رنگ به رنگ. مگه عیده. مگه چه خبره که این همه لباس. ماتیک. جوراب...

چلچله رو می خوستن از ما جدا کنن. از وقتی سر ترکه ی آقا سید جمال گرفت به چشم چپش، صورتش از ریخت افتاد. بعدزیر لگد، دست راستش هم از  ناقص شد. بالش شکست. بال پروازش شکست.

 نه! چلچله! گریه نکن! تو رو به خدا بسه! بسه چلچله. ول کن اون موهاشو  بی انصاف!

- می ریم دبی! فرودگاهتون بین المللی می شه پدر سگا!

چلچله بود و گریه. ما می رفتیم دبی. چلچله می موند و باغ نسترن.

- فاخته خانوم جونم.می گن دبی پر از چراغه. توی بازاراش، توی مالا، پر از چیزای خارجیه. اگه دیدی و برگشتی، واسهی منم یه چمدون بیار.  یه چمدون عنابی. عین مال خودت.

- بله چلچله. چلچله ی بال و پر شکسته. دبی پر از چراغه. چلچله ، دبی نیومدی که بوی عطر عربی میده. دبی نیومدی که کنیاک بخوری و هتل پنج ستاره بری. ماتیک بزنی و لباس های حریر تنت کنی. چتر دستت بگیری و یه کلاه پر از میوه بگذاری روی سرت و مثل یک خانوم خیلی پولدار و با آبرو رای بری و لمبراتو توی اون پیراهن بنفش و چسبون بلرزونی و پستونات مثل دوتا کفتر بی تاب از چاک پیرهنت بال و پر بزنن و چشم اون همه توریست رو خیره کنن. بعدش هم شبای پر از نور، سربگذاریم روی شونه های هم و گریه کنیم، دلمون خنک بشه.... اینجا عطربارون چلچله.. یه شب عطر فلفل سرخ میدم مث جنده های هندی. یه شب عطرای تند عربی، مث فاحشه های مصری. یه شب میون عطر قهوه های برزیلی و همراه روسپی های مکزیکی، می ریم به باغ بهشت و من دیگه فقط رنگ چشای مشتریا یادمه. آبی. سیاه. یعنی غریبه. آشنا. یعنی آلمانی. مصری. هلندی. ایرانی.

چلچله  بگو ببینم تو چیکارا کردی؟  بگو! بگو!

-  فاخته جونم. شما که رفتین، ترلان خانوم حالش بدتر شد. افتاد یه گوشه و بو گرفت. چرک و خون همی بدنش رو گرفته بود. می ترسیدن ببرنش بیرون. جون کند و جون کند و کند و کند و جگر پاره پاره شو بالا آورد. انگاری هزار سال فقط خون خورده بود.

آقا سید جمال هم دیوونه شد.

اومد بالای سر ترلان. اونجا. پای پاگرد همون اتاق. چهار زانو نشست. شکست. سر ترلان رو گرفت تی آغوشش. بوسیدش. بوییدش . و بعد.. هوووووووووو…..هووووووووو…. گرگر بود که رو به ماه زوزه می کشید. هوووووووووو…. هووووووووو…. سه روز و سه شب. موهاش همه ریخت گوشت تنش ریخت. چشماش توی یه کاسه خون گم شد…. هوووووو….هوووووو… بعد پیکر ترلان رو برداشت. بردش پای دیوار سروناز.( خاک ها را پس می زند. به آسمان می پاشد. تاریکی. نعره های سید جمال):

ترلان! نفرین تو بود که به خاک کبودم نشوند. توی این فصل سگ . فصل گرگ. این سال بی اردی بهشت. این آسمون بی گریه ی بی ناموس..( فانوس در دست به هر سو می دود.. پارس سگ ها.سکوت . روشنایی)

- همین جا. جایی که آقا سید جمال می خواست با ترلان از دیوار سروناز بپره. پای دیوار سروناز. به اون درخت نسترن آویزون بود. میون باد می رقصید.  تن پاره پاره ی آقا سیدجمال افجه ای.باد و دود کبودی توی دهنش تنوره می کشید.

 و اونها. مامورا! منو بستن به درخت نسترن. ترکه های نسترن آتیشم زد. پر پر زدم. مثل یه مرغ گلو دریده، توی باغ نسترن دویدم و دویدم و دویدم. و بال زدم و بال زدم و غریو کشیدم. جیغ کشیدم. جیغغغغغغغغغغغغ. پر پر زدم. کلاغ بی بال و پر شدم. کلاغ سر بریده شدم.قار. قار قار. و دویدم تا پای دیوار سروناز و بو کشیدم عطر درختای سروناز رو...... و مردم.و اونها. پیکر از هم دریده ی من رو، پای دیوار سروناز به قناره کشیدن.

حالا دیگه چلچله رو می خوای؟ برو لعنت آباد. یا هر قبرستون دیگه ای که دلت می خواد.. یا پای درختای نسترن. کنار اون دیوار سروناز.

همه ی داراییم اون تابه که برا باد باقی گذاشتم.من از همه ی دنیا این رو فهمیدم که کاروانی از اونجا نمیاد. اینجا خیلی خوبه. تنها هم که باشم، با ابرا همخوابه می شم.

- من برگشتم چلچله. چلچله خانوم من! برات چمدون آوردم. عنابی... پس تو رو هم پای درخت نسترن خاکت کردن! درست کنار دیوار سروناز! باید برم چلچله. من باید از این دیوار بپرم. بالاست. بلنده. می دونم. اما من می پرم. باید برم( می دود. پارس سگ ها. چراغ  قوه ها.)

 تموم شد چلچله. رسیدم به آخر خط. . حالا می خوان منم یه جور سر به نیست کنن. حالا داره نفسم می گیره. دارن منو توی زمین می کارن. مثل همون درخت نسترن. زنا. زنا.زنا... سنگ. دارم نور می شم. دارم دود می شم برم هوا. حالا چمدونم رو هم از من گرفتن. بالاخره گرفتن اون چمدون رو.آقا تو رو به خدا. به جدت نگیر اونو از من. نگیر مرتیکه. نگیر مار. نگیر افعی....

خالا چلچله. منو کاشتن میون میدون گریه.میدون درد. میدون سنگ. اولش ضربه ی سنگا مثل نیش زنبوره. بعد می شه کژدم. مثل خماخم یه خنجی خیلی کهنه توی یه زخم ناسور. می خله و خیشم می کشه.شخمم می زنه. زهر و اهن زنگار بسته. رگ های گر گرفته ام از هم می درن. دهانم دوباره هلاهله. زهر هلاهل. هلاهل زهره. هلاکم کردن چلچله. خاکم کردن. یه رود خوان مار داره توی تنم می خزه. چند هزار ساله که می خزه. فرسخ فرسخ مار. خروار خروار سنگ. درنگ. جرنگ. جرنگ...

دارن آواز می خونن. طرفای او ن نیزار آبی. می شنوی آواز اون نی لبک گم شده رو. من دارم بلند می شم. از زیر خروار خروار سنگ. سنگ و سگ. سگ هایی که جنایت توی چشاشون تخم گذاشته. من دارم سبز می شم. دارم قد می کشم. من از دیوار سروناز بالا رفتم. بالا. بالاتر. بالاتر. من نور شدم. نیلوفر شدم. آیینه. ایینه بدین! کوکو. کو کو. کو. کو. کو!

( دخترکی چمدان عنابی را از پیشانه ی صحنه بر می دارد. آواز آسمان را پر می کند):

مثل یه دسته گل اقاقیا

دلم آواز می کنه: بیا بیا!

تو می ری پشت علف ها گم می شی

من می مونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زاره دل من

 

پایان

 

( آواز های متن از سیین غانم. بانوی آواز ایران)


دولت عشق  

دولت عشق

 

 

آدم ها:

 

رشا: زن جوان. دریا وشی آبی

زن چنگی: کولی واری بنفش

حسین منصور حلاج

( دیگران، سایه ها و یا صورتک هایی از همین سه نفر هستند. شبلی و رشا یکی می شوند. خلیفه و حسین نیز. چنگی و گزمه نیز)

 

 

( با فریادی هولبار. کوبش  پر تپش طبل. نوری سرخ. تبری در آسمان می درخشد و بر لنگری پیچیده در تورهای ماهیگیری فرود می آید. غریو مرغان دریایی. مشتی پر از آسمان فرو می ریزد. درفش حریر آبی بلندی بر خاک می افتد. حسین بر لنگر به زنجیر. رشا و چنگی به رقصی بیدوار بر پیرامون او)

 

چنگی: آسمان! آسمان را بنگرید! ارغوان در ارغوان! بر ابرها شد. آری بر ابرها شد! نه! اینجاست! همین جا! میان سنگ و خاک و گیاه. میان گیلاس بوسه بر گوش هایم. میان خرمای داغ  پستان هایم. میان هرم بنفش تنم! ( غیه می کشد و مستانه گرد لنگر می دود)

رشا: رعد! رعد! رعد می کوبد( حسین چون شتران نعره می کشد)

چنگی: اوست! اوست که می خواند! گم شده ی باغ جان من!

رشا: صاعقه! صاعقه!

چنگی: شمشیرش! شمشیرش است که رخشه می افشاند.

رشا: بگو! بگویم که چه شد؟ چه گذشت بر آن شهسوار قصه پوش من؟

چنگی: نمی توانم! وای که در رگ های من خون طغیان می کند.. دجله می جوشید. دجله برآشفته بود. دجله خاکستر به خود نمی گرفت. دجله نعره می کشید. گویی همه رودهای جهان سر در هم نهاده، دیوانه می شدند. رقص و سماع موج. قیام! قیام امواج... و این پوست ملتهب من. مرا با او تنها بگذارید!

رشا: و چه شد؟

چنگی: آتش بود و ققنوس. تن بود و شعله... به سوم روز( با روایت هر روز ضربت طبلی و مشتی پر که از آسمان افشانده می شود)

رشا: و دوم روز؟

چنگی: هم آن روز دیدم که بر نطع خلیفه. بر تشت خون نشسته بود آن شهسوار...

رشا: و چه شد؟ و چه کرد؟

چنگی: پرسیدمش... عشق!  چیست این عشق؟ بگویم و آتشم بزن!

حسین: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی.

چنگی: آن روز شمشیر بود و دیگر روز به آتش سوختندش و سوم روز خاکسترش بر دجله افشاندند.

رشا: و پیش از آن؟

چنگی: دو دستش ببریدند( نعره ی حسین)

رشا: ( با حسین) چه می کنی؟ چه می کنی ای من؟

حسین: وضو می سازم. زیرا که در عشق نمازی است که وضوی آن راست نیاید الا به خون!

رشا:( با چنگی) و پیش از آن چه می کرد؟

چنگی: می خواند. چه می خواند آن پیکر پاره پاره!

( در خود زمزمه می کند) آی عشق! آی عشق! شراب! افتادم از پا! شراب!

-( فریادی هولبار) سیصد تازیانه اش بزنید!

رشا: و چون تازیانه اش زدند، چه می کرد؟

حسین: مترس! مترس ای پسر منصور. مترس!

رشا: و پیش از آن؟

چنگی: می خواند. مرا می خواند. تو را می خواند. تو را! پنهان شو رشا!

رشا: از چه؟

چنگی:می آیند تا تو را از صخره ها فرو افکنند و مرا به سنگ پاره ها از میان بردارند! تو و صخره. من و سنگ پاره. به جرم بودن با حسین!

رشا: مهراس! آن  اوست. او زنده است. با پیراهن سپیدش چون بادبانی و با کشتی تنش بر دجله می راند... کجا بودی شیر من که شغالان به دامت انداختند. در دامگه بر تو چه رفت؟ چه رفت بر تو در بارگاه خلیفه. بر سفره ی خون و شمشیر!

حسین: خلیفه گفت که:

این زن ها تو را سخت دوست می دارند یا حسین! و شگفتا! یکی تنش را آفتاب برهنه ندیده و آن دیگری، شمع خانه ی هر مرد تنهایی به بغداد، پیکرش را روشن داشته است. یکی را تو سخت دوست می داری... و آن دیگری، تو را سخت. اگر این آهو را برگزینی و از تیر و کمند برهانیش، خود نیز شاید نیز جان به در بری.

اما به هر روی یکی از این دو زن باید بمیرد! این فرمان داستان است...

 و من بانگ زدم: مرا می آزمایی؟

- مردمان تو را می آزمایند. آینه برابرشان نهاده ام...

- اگر راست می گویی بگذار تا این دو تن خود برگزینند. با آنچه من برمی گزینم، یکی خواهد بود!

رشا: مرا برگزین یا حسین، اینک من مرگ را بسیار دوست تر می دارم تا خواری تو!

چنگی: من اما نمی خواهم که بمیرم. من می خواهم زنده بمانم. من برای نخستین بار در زندگی دل باخته ام. دل باخته ام بدین مرد که در زنجیرش داشته اید و اگر مرا زنده بخواهد باید که بمیرد؟ نه! این مرگی در نهایت شقاوت است!

رشا: راست می گوید! مرا بکشید و او را رها سازید!

- خاموش!

- نه! گزینه ی من نیز همین است!

- اما! یا حسین! این عشق نیست. نفرت و کینه است.

رشا: و آن چه خلیفه عشق می داند، نیست مگر حرص و آز کفتار به مردار!

- ( حسین چونان خلیفه) آن چنان که حسین خواسته بود، آنان خود برگزیدند. چونان خسین که برگزید. انتخاب به پایان رسید. اینک این دف زن چنگی را رها کنید... و اما... پیش از حسین، این زن باید که بمیرد( به رشا اشاره می کند)

چنگی: او را نه! حسین مرا مکشید!

-(حسین چونان خلیفه) و اینک پیش از مرگ بر آن صخره های بلند، پیش از آن که چونان یوز پلنگی، خود را به آغوش ماه پرتاب کنی، ای رشا! تو که صخره ها را بر حجله ی خلیفه ترجیح دادی. خوار و خفیف ات می کنم. خوار و خاک و خفیف! مرگ بی عزت! مرگ در ذلت!( کف بر کف می کوبد)( نعره ی طبل) دوشیزگی و زفاف رشا، ارزانی عسس های خدمتگذار ما!

رشا: یا حسین! یا حسین مرا دریاب!( در تاریکی و در خود می پیچد. پاره های لباس بر آسمان افشانده می شود)

حسین: رشا! رشا! تو خواهی رویید. گیاهی خواهی شد! خاری! گلی! رشای من! رشای من!

چنگی:( دف زنان بر پاره های لباس می رقصد و می خواند)

عاشق شده ای ای دل، سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی، آنجات مبارک باد

فریاد رشا: مگر ما چه کرده بودیم که بر ما آن گونه رفت؟ راستی شما ری رای مرا ندیدید؟ ری را! ری را!

***

حسین:( زخمی بر لنگر در زنجیر. سیاهی فانوس برابرش می نهد و ماروار بر گردش می پیچد) کیستی و چه می خواهی؟

شبلی: کمترین مریدت!

حسین: دانستم! شبلی! شبلی هستی! شبلی! چه می خواهی!

شبلی: اجازت دهی تا از خلیفه امان بستانم! امان و حکومت بصره و جان رشا!

حسین: آزارم مده! آمده ای تا پیش چشمان مردم بصره و رشا خوار و ذلیلم گردانی! اگر بصره خواهم، بی فرمان خلیفه حاکمم. این تویی که جز اطاعت فرمان خلیفه، راهی نداری. اگر خلیفه بصره می بخشد، بگوی تا به تو ارزانی دارد.

شبلی: با پای خویش به سوی مرگ می روی

خسین: و بر پای قبه ی دار بوسه خواهم زد. زیرا که معراج عاشقان سر دار است

شبلی: تو نیز مرگ را می طلبی. زیرا که ایمانت از کف داده ای. ما سر عشق نگه داشتیم و تو آن را با مردمان در میان نهادی و چون سر عشق با مردمان در میان نهند، بلوا در جهان افتد و عرش و فرش بلرزد، چون آدم ابوالبشر که گندم خورد و آگاه گشت بر آن چه نباید می گشت و بدین گناه از بهشت رانده گشت. آن مار مباش که آدمی را به خوردن گندم دانایی حریص گردانی! یا خسین! می بینم که فردای قیامت تو را در عرصات به زنجیر بسته بیارند که اگر گشاده بیارند، جمله قیامت بر هم زنی و دوزخ به آتش کشی!

حسین: آن بهشت بر ویرانه های جهل برپا گشته و آن گندم خرد، بذر روشنایی است که افشانده می شود. من، مارنه! در من اژدهایی تنوره می کشد!

شبلی: تو آدمیان هلاک می کنی. بگذار آرام باشند و زندگی کند.

حسین: من نیز عاشق زندگانیم. اما تن به ذلت نمی سپارم. این شور جنون و شیدایی، در من است. در جان من است. در سنگ و گیاه و جانور است. این گوهر گم شده را باز یافته ام و وا نمی نهم. یا این که او مرا وا نمی نهد.

شبلی: می خواهند مثله ات سازند تا شاید درهم شکنی. با ضربتی خود را آسوده ساز!( خنجری برابرش می گیرد)

حسین: می خواهی لذت زندگی بر من کوتاه کنی، نه آن که از رنجم بکاهی. از من بگریز!

شبلی: مرا ببخش!

حسین: هیچگاه! تو رسوا شدی! این عقوبت که هماره تنها بمانی و به انگشت تو را نشان دهند، تو را بس! به مردمان پشت کردی و روزگاری برسد که بی گزمه و پناه خلیفه به کوی و بازار نتوانی شد.

شبلی: مرا طاقت این عقوبت نیست. مرا طاقت این جزای بیدادگرانه نیست. بی بخششان! اینگ، تا حرمت آدمیانی چون خود را نگه دارم، خود را به تمامی بر مرگ می افکنم( خود بر خنجر می افکند) با دست قضا به سرپنجه ی زور بر پیچیدن، نه کار عاقلان است و نه مقدور خردمندان!

حسین: خود را خوار افکندی، شبلی، اما سرپنجه ی قضا به ضرورت تاریخ در هم می شکند! هله هی هی! تو را دوست می دارم، اما هرگز به ستایش مرگ برنخاسته ام که اینک تو را ستایش کنم! کجایی عشق!( سر وی را به دامن گرفته و می گرید) این عشق است یا کینه؟ این ترس است یا شهامت؟ کمکم کنید! کجایید! نه! بگریز ای تنهایی خوفناک من!

رشا: نور و روشنایی را فریاد کردی و بدین گناه در سیاهترین مغاک های جهان به گرانترین بندها بسته شدی و مرا زنده نهادند تا مرگ تو را به تماشا بنشینم.

حسین: مرگ من عین زندگانی من است. خون من در رگ های آدمیان حلول خواهد کرد. جاری خواهد شد. و اما تو! این پاداش کسی است که در تموز با اژدها شراب بنوشد.

رشا: خنکا این شراب و مباد که در عزایت بنوشم.

حسین: آن که با من پیمان دارد، در مرگ من به عزا نخواهد نشست. که، عزا آیین مرگ اندیشان است. سور و سرور ، آیین ما. سور و سرور بهر مردمان و با مردمان! بخوان رشای من. غزال وحشی من. بخوان، آنگاه که مرا می کشند و تو را از صخره ها فرو می افکنند. بخوان تا چونان ماده پلنگی عاشق، ماه را در آغوش کشی. بخوان

رشا:( در رقصی عاشقانه با حسین)

عاشق شده ای ای دل، سوداتمبارک باد. مبارک باد. مبارک باد

از جا و مکان رستی. آنجات مبارک باد...

حسین: سکوت اسب ها در قلعه های کهنه و فرتوت است. اسب چون به دشت آمد، شیهه می کشد و بر می آشوبد. سم می کوبد و یال می افشاند... اسب ها را در دشت رها کنید... ول کنید اسب ها را.... های ی ی ی

حسین: ( چونان خلیفه در تاریک روشن پر سایه ی قصر) خلیفه خشم کرده بود. تومارهای مرا یافته بود( تومارهایی بر می گیرد) شمشیر برکشیده بود( شمشیر می کشد) به هر سوی حمله می برد و شکمی می درید و یا سری می افکند...

- شراب! شراب این شراب دیگر اثر نمی کند! خون! خون سرخ و شعلخ ور! خون داغ!( شکم نگهبانی خیالی را در هم می درد و جام در خون غلام می گرداند) توش و توان خلافت خدا فرو می ریزد! وای برمن! وای برمن! یک روز رویگر زادگان سیستان می شورند. یک روز ماهیگیران تبرستان غوغا در می افکنند. یک روز بوریا بافان و پاره پوشان بحرین تا حرم خدا می تازند و پرده ی کعبه می درند و زن و مال و قماش بندگان خدا به یغما می برند و حال.... حال این شاعرک پابرهنه... شاید قیامت از راه می رس( هراسان به هر سو می گریزد) این قمطی حرامزاده فرمان به قیام به سیف می دهد؟ بسوزانید! بسوزانید کتاب هایش را! زین کنید اسبان کینه را و بکشید این اراذل و فرومایگان را تا خون رکاب اشبان را بشوید! خون! خون! عطش! سیرابم کنید از خون داغ و تازه! ای ساقیان قدح در خوان بگردانید! قدح! قدح! هلاک شدم از عطش! هلاک! هلاک! ( نفس زنان، چونان که از شوتی سیراب می شود در خود می نشیند و خاموش. ناگهان نعره می زند) شلی! شبلی! کجایی!( ترسی موهوم او را فرا می گیرد) که هستی آنجا! تو! آهای سیاهی! کیستی! کیستی در حرم من! نگهبان! نه! دور شوید! نه! تو! از جان من چه می خواهی؟ رحم کنید! به من رحم کنید! نه! بکشیدشان! بکشیدشان! شمشیر! شمشیر بیاورید! بگیریدش! می شناسم این سک خانگی را! بگیریدش!( به پرده ای هجوم می برد. موشی را شکار می کند) کشتمش! کشتم این دسیسه باز خاین را! ملحد! جاسوس! بمیر! بمیر!

شبلی: یا امیر المومنین!

حسین: ( چونان خلیفه) تو! تو شبلی! تو! تو مرگ خلاجی!

شبلی: خدمتگزارم یا امیرالمومنین! اما بگویم که حسین را بسیار دوست دارم

خلیفه: می دانم! علم او و زهد او و رفتار او تو را شیفته می دارد... اما تو با مایی! تو ایمانت و خدایت را به پاره پوشان و اوباش نمی فروشی! می دانم!

شبلی: و مرگ حلاج را رضا نمی دارم اگرچه...

خلیفه: می دانم: نیازی نیست که تو دست به خون آن حلاجک رعنا بیالایی. وقتی در آن سو نیستی و در این سو ایستاده ای، چه نیازی که دست در خون بیالایی؟ شبلی! تو! تو وجودت مرگ حلاج است!

حلاج را نه تیغ من، که سکوت تو خواهد کشت. حلاج عاشق است و من عشق او را به رسوایی خواهم کشاند! عشق! عشق است که چنین او را پرده در کرده است. که عشق پرده داری نمی داند و من و تو... بس رازها که در پرده داریم.... پرده!...پرده!... پستو!... هیس... هیس... صندوق.... پستو.... هراس.... ترس..... وسواس...... هیس....

شبلی: من به صداقت حلاج ایمان دارم. در هم نمی شکند این چنار هزار ساله!

خلیفه: در خود آتش می گیرد! تو به صداقت او ایمان داری و به ما نیز؟؟؟ تو با حلاجی یا بر حلاج؟

شبلی: من با خقیقتم!

خلیفه: یعنی که با حلاج، اما نه بر خلیفه! خوشمان می آید! خوشم می آید! من و تو بسیار به یکدیگر نیاز داریم( از پنجره بیرون را می نگرد) از همین غرفه ی کاخ به کوی و برزن می نگریستم... اوباش را سیم داده بودیم تا او را سنگ زنند. گفتند: فرمان و فتوای امیرالمومنین باید.... فتوایی ندادیم.... تا این که...... تا این که دیدیم آنچه باید می دیدیم... دیدیم که دستان تو.... شبلی! به سوی گلی دراز شد. سنگ نینداختی! اما گلی برداشتی تا نشان دهی که بر خلیفه نیستی. و آنگاه من! من! بانگ بر کشیدم: بزنید! بزنید این خلاجک رعنا را... دانستم که کار حلاج تمام است. آری! برادر من! حلاج را سگ و سنگ و سیم من نخواهد کشت. حلاج را گل های شبلی می کشد.... هیس..... هیس.... سگ و سنگ و سیم..... هیس...

شبلی: اگر چنین می پنداری، فرمان ده تا هردوی ما را بکشند!

خلیفه: هیس... هیس... نه! تو، نه! زیرا که مرگ و زندگانی ات پیش چشمم یکی است. اما! اما می دانی! آن حسین! از مرگش، بیش از زندگانی اش هراس دارم! هراس! ترس! چرا؟ قهرمان! قهرمان! نه! نه! قهرمان! وای برمن! وای برشما!

شبلی: وای برمن! حسین جامه ی صوفیان از تن به در کرده و قبا در پوشیده و به صحبت ابنای دنیا دل خوش داشته، شوری برانگیخته و علم با سیاست  و ستیزه آمیخته و علم عشق برافراشته....

خلیفه: یعنی که بر خدا و نماینده ی خدا و جانشین اما خروج کرده و اراذل و اوباش به سیاست و ستیزه کشانیده...

شبلی: من گفتم که میان مردمان شوری برانگیخته و ایمان....

خلیفه: تنها به اشارتی این فقیهان پرهیزکار( زرت...) پر خور و وفریبکار، فتوا به قتلش می دهند.... و همین ها....( شکم و زیر شکمش را نشان می دهد) تخمدان های فسق و فجور... که دستشان تا اینجا به خون خضاب بسته.... به اشارتی دیگر، فقیه عصرش خواهند خواند! شبلی! به زندان برو! با او خلوتی بدار! آخرین گریزگاه! شور و وشورشیان واگذارد! حکومت بصره و رشا بستاند! چگونه تدبیری ست یا شبلی!

شبلی: نخواهد پذیرفت! می دانم!

خلیفه: راهی دیگر نیست! اگر دوستش داری، بشتاب! بشتاب که توفان، چنگ در خاکستر می زند تا آتش برافشاند! بشتاب و زمرد مال و جان و زن پیش چشمان آن اژدها بدار، پیش از آن که در تنوره ی آتشین او خاکستر شویم.... پیش ار آن که قهرمان شود. افسانه شود... سیم! ثروت! وسوسه! هراس!............ تو برو! اینک من و رشا! اینک رشا! رشا!

( رشا برابر خلیفه)

رشا: من بوریای حسین به بارگاه خلیفه نمی دهم.

خلیفه: چه می جویی در حسین؟

رشا: آن چه حسین دارد در کاخ خلیفه یافت نمی شود.

خلیفه: چه دارد این حسین؟ هیچ! اگر دنیا می طلبی، تو را در زر خواهم گرفت و اگر آن جهان! بهشت در دستان ماست. ایمان بیاور تا بهشت یابی!

رشا: بهشت حسین اما همین جا و بر خاک نهاده شده.

خلیفه: بهشت در کف حسین؟ بهشت اینجاست. طلا! قدرت! نعمت! نگاه کن! طلا! قدرت!( نعره کشان به هر سو می دود)

رشا: بوی خون می دهد این زر و قدرت! و بدین روست که تو و کفتارهای پیرامونت پوزه در آن می کشید. بهشت حسین اما از آن همگان است.

خلیفه: ( با شمشیر گرد رشا می گردد) داس مرگ بر می کشیم و حسین را درو می کنیم.

رشا: چه باک! گوش بدار! نگاه کن! می بینی! کوچه های در هم شکسته! دل های از زهر ستم خسته. نگاه کن! هزار هزار مادر گرسنه. دربدر. هراسان و سیلی خور، حسین شیر می دهند! هزار هزار حسین در کوچه ها بر اسبان چوبی بازی زندگی می کنند! از چین تا بصره...

خلیفه: نامه هایش را یافتم. از سراسر جهان اراذل و فرومایگان برایش تومار فرستاده اند! کیست این حسین؟( نامه هایی را بر داشته، می خواند و از هم می درد) اهل هند او را ابوالمغیث، اهل چین ابوالمعین، اهل خوزستان حلاج الاسرار، اهل خراسان ابوالمهر، در بغداد فریاد رس، در بصره آموزگار و...و..... کیست! کیست این حسین!

رشا: شگفتا که جهانی او را می شناسد و خلیفه ی مسلمانان وی را نمی شناسد!

خلیفه: ماری به چله لمیده! اما حسین نان نیست. خرما نیست. شما را گرسنه می داریم تا شرف و فضیلت را فراموش کنید. فقر فضیلت های بسیاری را می کشد.

رشا: چون گرسنه ماندیم، حسین را می افشانیم. آنگاه نان هست. خرما هست.

خلیفه: عجب! عجب که چگونه پاسداران من گذاشتند تا مردی بی نشان و پا برهنه، افسانه شود... او را تدبیری جز مرگ باید! و تو! می دانم که برای من جز کینه در دل و دشنام به دندان نداری..

رشا: جز کینه در سینه بسیار برای خلیفه دارم( پیش رفته و خنجری از سینه بر می کشد و بر خلیفه فرود می آرد. در هم می پیچند. خلیفه خنجر از کفش می ستاند)

خلیفه:( با خنجر شمع را می کشد! نور می رود. خلیفه کف بر کف می کوبد) نخست تو را نگه می دارم، قلعه محکم می سازم تا حسین از پی شکار بیاید.آنگاه که گوزن به بند آمد، تو را از صخره ها فرو خواهم افکند( به نماز می ایستد. بانگ اذان اوج گرفته و فرو می نشیند)

( نعره ی شبگردان. طبل قرق. حسین شمعی می گیراند و برابر رشا می نهد. دو تن. چهره به چهره)

حسین: می خواهم تنها به چشمان زیبایت بنگرم، که جادوی جهان در آن است. رشای من!

رشا: آمده ام تا تو را کلامی بگویم که پدر ومادرم گروگان بازگشت منند.

حسین: چیست آن کلام  که شومی آن نخست چنگ در جان پدر و مادر افکنده؟

رشا: نه زمستان در انتظارت ماندم و نیامدی! خلیفه کس فرستاد که رشا نذر خلیفه باید! مرا امشب به قصر می برند.

حسین: چه می گویی! وای برمن! آری زیباترین خاتون شهر نذر خلیفه می شود. غزال وحشی در دندان کفتار پیر! چه می کنی حسین! تو را خواهم رهاند!

رشا: چگونه! از آن قصر سیاه که بر آن دام نهاده اند؟

حسین: آهوی وحشی را از برابر سگ و کمند و سوار باید ربود. سحرگاه بر اشتری سپید موی و جوان پیش برج خواهم آمد و بر آن اشتر به صحرا می گریزیم. به سوی بصره. در بصره بردگان در کار شورشند.

رشا: چه می گویی؟ صدها شبگرد و گزمه در پی تواند!

حسین: عشق مرا پناه خواهد داد. در تاریکی می آیم و تا سپیده راهی دراز رفته ایم. اینک قلب من در بصره می تپد.

رشا: تو از خود نیستی. جان و زندگی از برای من در خطر میفکن! بگریز! به بصره بگریز!

حسین: با من بدینگونه سخن مگو! من چگونه برابر مردمان سربرافرازم، آنگاه که عشقم را در پستوهای ترس خویش وانهاده ام؟

رشا: و اگر گرفتار آمدیم؟

حسین: می خواهم که تو بگویی!

رشا: بر سفره ی چرمین خلیفه حجله می سازیم.

حسین: زندان و مسلخ را به بانگ شادمانی می لرزانیم! بخند بانوی قصه هایم!( می چرخند و می رقصند و می خوانند)

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد

دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد

دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد

( حسین در خود نشسته است. چنگی که گاه خود و گاه گزمه است گرد او می چرخد)

چنگی: من نیز تو را عاشق شدم. بدان شب.... راستی کدام شب بود که اتش به جان و جهانم زدی! آری! آن شب گزمه ها آمدند و شکستند.... شکستند چنگ و سبوی مرا! در یدند سینه ی دفم را... شکستید حرامزاده ها. شکستید.

- در شهر امیرالمومنین شراب می نوشی، دف می زنی و تن می فروشی!

- دست از من بدار حرامزاده! ماهانه ات بیشتر می دهم.

- صددینار کمتر نمی ستانم. محتسب می خواهد. داروغه می خواهد. آقامان می خواهد.

- مشکن رسوا! مشکن! هشتاد دینارت می دهم.

- تعزیرت می کنم! آبروی اسلام می ریزید. اهای امت مسلمان! آهای!

حسین:( از راه می رسد) دست از این زن بدار!

- نمی توانم. نهی از منکر است. تکلیف شرعی است.

حسین: آنچه بین هشتاد و صد از تکلیف شرع مانده است، من می پردازم.( کیسه ای پول به سوی گزمه می اندازد) بگریز ای حرامی که یاران من در پی اند( او را پی می کند. گزمه می گریزد)( به چنگی) آهای کجا رفتی که خون از بازویت روان بود؟

چنگی:( از پسای تاریکی) خانه ات کجاست که امشب بر تو مهمانم. بیست دینار برایت تمام شد.

حسین:( دستمال گرد سر بر بازوی او می بندد. زن با ناباوری او را می نگرد) خانه ای ندارم

چنگی: به بیست دینار نمی ارزم! شاید که پشیمان شدی! بهار نارنج است پستان هایم! رطب به سینه دارم حرامی!

حسین: خشمت و چشمت را با درم و دینار نمی سنجند!

چنگی: از که سخن می گویی چون جادوورزان و پیامبران! من؟

حسین: خداوند در اشخاص زیبا حلول می کند و بدین سبب بر صورت زیبا سجده باید کرد و زیبایان از تبار مقدسانند.

چنگی: من! مقدس! مرا به مسخره گرفته ای؟

حسین: آن چه می گویم ایمان من است. نامت چیست؟

چنگی: من!

حسین: آری تو! نامت را بگوی و اندکی آرام گیر. پیاله ای بنوش! یاران من در پی اند و کسی به تو آزاری نخواهد رسانید.

چنگی: نامم؟ از یاد برده ام. هر یک مدت به یم محله نامی داشته ام: چنگی! دف زن! رقاصه! دف زن! دف....دف!دف! دف من آواز می خواند. مویه می کرد دف من! آنگاه که خریدارانم می آمدند. مستان می آمدند تا به دیناری بر گنج های تنم بتازند. شغالان به تاراج بوستان می آمدند و سحر.. سحر که خون بر آسمان می پاشید. در آن سیاه خانه. زنانی مچاله شده. درهم پاشیده. پاره پاره تن. سینه سینه درد. گریخته از چنگال کفتاران. خرد و خراب و خسته و خیس. گردمن می آمدند. چونان بره آهوان تشنه بر چشمه. تا به فریاد دف من دردهای خویش را فریاد کنند. درد بود و درد. خشم بود و خشم که بر خاک حشک سینه ها خیش می کشید. زخم بود و دف. اشک بود و دف. آرزوهای بر باد رفته بود و دف. جوانی های خاکستر شده بود و دف. دف دف دف دف دفدف تاراج. تاراج تن. دفدف عشق بود. تاراج عشق و انبوه نفرین شدگان بر می خاستند به رقص. باران عشق بود و دف. فرشتگان می آمدند به تماشا. دف دف دف دف( می کوبد و می رقصد و در آغوش حسین فرود می آید و سکوت) چه شب سرد و تاریکی است. بگیرانم! ( ترس زده در آغوش حسین رو به تماشاییان) مگر من آشنای شمایم که به آن سوی کوچه دعوتم می کنید... من که کاری نکرده ام. من تنها از میان نام ها. نمی دانم چرا. نام ری را را فراموش کرده ام.... چه تاریک و بی عبور است شب... شرابم بده. شراب.

حسین: سپیده می زند. باید بروم. یارانم چشم براهند.

چنگی: یارانت!

حسین: مردمان برخاسته اند تا اتش در جان و جهان اندازند. بر کاخ خهای ستمی که تو را به زنجیر داشته اند. تا تو و نفرین شدگان آن خانه ی سیاه، شاد بانوی عشق و آرزوهای خویش باشید و عاشقان، ستایشگران زیبایی!

چنگی: تو کیستی؟ شاعر! ساحر!

حسین: حسین منصور حلاجم

چنگی: حلاج! وای بر من! وای بر من که با حسین بودم و نمی دانستم! حسین! راهبر شورشیان. فریاد رس درماندگان! نیمی پیامبر و نیمی جادوگر. که نیمه شبان جان در نجات دف زنی می نهد...... پس تو نور نیستی و شعبده نمی کنی! پوستت از جنس مردمان است( دست بر صورت حسین می کشد. پیاله ای بر می گیرد و به حسین می نوشاند) چونان آنان می پوشی و چونان آنان می نوشی! شگفتا که این تویی! دلاورترین و داناترین مردمان!

حسین:نه! دانایی و دلاوری بخشیده ای است میان همگان. من قطره ای از دریای مردمانم.

چنگی: می مانی با آنان و... یا ... چون قدرت یافتی، گل پیمان در نمگ و زهر ستم و کینه فرو می بری؟

حسین: این سیلی خورانند که سیلی زن می پرورند. روزی بیاید که طلسمات ستم و قدرت و جهل در هم شکند. اینک باید رفت!

چنگی: جادویم کردی! با تو می آیم و با تو می مانم.

حسین: من فاخته ام. خانه نمی کنم.

چنگی: خانه نشینت نمی کنم. همبال و هم پروازت می شوم. چه کردی تو با من امشب ای مرد!

( هیابانگ شبگردان: قرق قرق! نوبت پنجم! باب الطاق! شهر در امن و امان. هم جا امن و امان! قرق قرق...

حسین برخاسته تا برود. به ناگاه زن بر دف می کوبد. حسین می ماند. می چرخد. حسین و چنگی به رقصی بیدوار در هم می پیچند)

حسین: تنم در آتشی آبی زبانه می کشد.

چنگی: بیا تا با تمام تنم تو را در میان گیرم! چونان دانه در خاک. عشق در جان.

حسینک آیا در تو این پر دلی هست که بگیرانیم!

چنگی! آیا در تو این پر دلی هست که بگیریم!

حسین: دغدغه ی آن دارم که به بهایش ریشه در خاک گذارم و تازه من دل در گرو دیگری دارم.

چنگی: ابر، بهای باران را از خاک طلب نمی کند! پیش آ که رهایت کردم! جان من است و این دم گلپوش پر باران!

حسین: پیشتر آ که اینک در ابی اسرار جاری می شویم!

( تاریک. پیراهن حسین و زن در بارش نور و دف به پیشانه ی صحنه می افتد. گلبانگ چنگی) آی عشق. آی عشق. آی عشق.

 

 

( همان صحنه ی نخست. رشا و چنگی فانوس به دست بر ساحل)

رشا: بازی را چه کسی برده است؟

چنگی: برنده ای نیست. تنها بازی است و بازی. باختن است. مثل جان بازی. عشق بازی. بردن نیز گونه ای باختن است و هر باختنی خود دگرگونه ای از بردن.

رشا: دل به او سپرده بودی؟

چنگی: او نیز دل به من سپرده بود. به کوبه های دف من. من او را می جستم بی اتظار داشتنش. و یافتم او را بی گرفتنش

رشا: او از عشق برآمده بود

چنگی: نیمی آب بود و نیمی آتش

رشا: نیمی باد بود و نیمی خاکستر

چنگی: هر جا که نازنینی  را بسوزانند، او از راه می رسد. چونان باران

رشا: تو سوخته بودی و او آمد. بر شما چه گذشت؟

چنگی: هرگز! که زبان بتواند گفت. خاموشی را بشنو. هیچ را ببوی و نیستی را بچش.... آشوب خاموشی. عطر هیچ. رنگین کمان هستی و نیستی... آبی بود یا سرخ! سبز بود یا سیاه این عشق! هرچه بود او بود. آنجاست او.

رشا: آیا باز خواهد آمد؟

چنگی: او اینجاست. همین جا!  دار در تن من سبز می شود.خواهد رست، چون دانه از خاک.

رشا: خواهد بارید، چون باران از آسمان.

چنگی: اینجاست او.

رشا: در من است او. حسین من در من چه می کنی!

چنگی:حسینا چه می کنی با من!

( غریو مرغان دریایی. هر دو فانوس می گردانند. آوار دف)

رشا: بر دجله می رود. نگاه کنید! آهای! آهای!

چنگی: برویم! بادبان بر داشته اند.آهای!

 

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که با ز بینیم، دیدار آشنا را

 

پایان

 

 

 

شعرها از مولانا و حافظ

 


ادامه ....
غزیه ی تیارت سادق هدایت
شما! شماره ی شش!
گناهکار شهر تولدو
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved