Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
446660 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

5 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



موسیقی ومولانا  

موسیقی  و مولانا

این نوشتار چند بخش است:

* موسیقی در ایران باستان

*موسیقی ایرانی پس از تازش تازیان

* موسیقی و مولانا

* سماع و مولانا

* رقص و مولانا

*************

           بهار قونیه! بازار رنگ وعطر و آواز.جوانکی از بازار می گذرد. پوست آهو  بر شانه دارد و برای فروش آن به زبان محل خویش بانگ بر می دارد: دلکو! دلکو!

 مولانا بر درگاه دکان صلاح الدین نشسته است. جوان هم چنان می خواند: دلکو! دلکو!

ناگهان مولانا به چرخ درآمده،  کف بر کف می کوبد و این غزل بر می خواند:

دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!

و ندانم در کدام میخانه ی عشق، سرمست و شیدا بود که  رباب برگرفت و نعره در جهان افکند:

من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو
فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو

چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت
عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو

گاه در صومعه با اهل عبادت همدم
گاه در دیر مغانم تتناهو، یا هو

من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است
قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو

تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند
زآنکه خورشید نهانم، تتناهو، یا هو

و بی گمان، گاه می شد که آن غریب، آن آواره ی عشق، آن تنهای تنهایان جهان، از خود به در می شد و بر چرخ، چرخ می زد:

غلغله‌ای می‌شنوم، روز و شب از قبه دل
از روش قبه دل گنبد‌دوار شدم

گفت مرا چرخ فلک، عاجزم از گردش تو
گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم

 

موسیقی عرفانی در ایران سابقه چند هزار ساله دارد. در بین کهن ترین اقوام ایرانی که بیش از پنج هزار سال سابقه تمدن دارند، موسیقی عرفانی و آیینی دیده شده است:

 

موسیقی درایران باستان:

موسیقی در تشریفات و رسوم آیینی سومریها اهمیت داشته است . در میان آثاری كه از آن ها بدست آمده ، یك قطعه نقش برجسته ای است كه شامل دو قسمت است:در قسمت پایین سازی است شبیه سیتار و چنگ كه در قاعده آن  جعبه ای برای انتشار و انعكاس صدا تعبیه شده و نوازنده ای آن را با دو دست می نوازد . در قسمت بالا هم چهار نفر موسیقی دان دیده می شود كه یكی از آنها جامه ای بلند بر تن دارد و صفحه ای مدور را در یك دست گرفته و در دست دیگر چیزی شبیه به چكش دارد . نفر دیگر مشغول دست زدن است ویك نفر هم آواز خوان است و چنین به نظر می رسد كه این اشخاص مامور اجرای قربانی هستند.

 یکی از مهمترین آثار یافت شده در مورد موسیقی این دوره " مهر چغامیش " می باشد که نزدیک شش هزار سال از زندگانی آن می گذرد.  نمونه سازهایی چون تنبور و سنتور در نگاره های شوش و تاق بستان از آن زمان دیده شده است

ایلامی ها نیز موسیقی را هنگام بر پا كردن آیین های خویش به كار می برده اند . آلات موسیقی آنها یكی دو قسم چنگ ونی ساده ودوتایی و آلات ضربی بوده است . سازی داشته اند شبیه سنتور كه بعد ها تغییر  شكل داده وكامل شده است.از نقوش برجسته آثار ایلامی دو نمونه از اركستر  آنها كه یكی دسته نوازندگان ودیگری دسته سرایندگان است بدست آمده ودر ( بریتیش موزیم ) است . دسته نوازندگان از یازده نوازنده تشكیل می شود كه هفت نفر آنها چنگ می زنند و دو نفر نی مضاعف می زنند ویك نفر سازی شبیه به سنتور می نوازد و نوازنده دیگر هم یك قسم آلات ضربی می زند . در دسته سرایندگان نه پسر و شش زن شركت كرده اند : زنی كه در پیش واقع شده راهنمای سایرین است و زن دیگر زیر چانه گذاشته كه عادت اغلب خوانندگان مشرق زمین است . سایر زن ها و پسر ها هم دست می زنند .

در ایران باستان هنگام برآمدن و فرو رفتن خورشید به نواختن طبل و كوس و كرنا می پرداختند. در اوستا بخش یسناها آمده كه پزشكان بیماران خود را با موسیقی  درمان می كردند.
در آن دوران سه نوع موسیقی آیینی، بزمی و رزمی بوده است، همچنین در جشن های طبیعت و روزهای تاریخی و ملی،  موسیقی  ویژه ای اجرا می شد. در دوران هخامنشیان سرودها و ترانه هایی به نام هوره در جنگ ها و جشن ها اجرا می كردند كه امروزه در ایلام و غرب ایران با همین نام رایج است.

 گزنوفون مورخ یونانی در کتاب "سیروپیدیا" می نویسد :

"کورش کبیر به عادت دیرینه، در موقع حمله به ارتش آشور سرودی را آغاز کرد و سپاهیان او با صدای بلند آنرا خواندند و بعد از پایان سرود، آزادمردان با قدمهای مساوی و منظم به راه افتادند. کورش در وقت حمله به دشمن سرود جنگی را آغاز کرد و سپاهیان با او هماهنگ شدند."

"کورش برای حرکت سپاه دستور داد سربازان با شنیدن صدای شیپور قدم بردارند و حرکت کنند، زیرا صدای شیپور علامت حرکت است."  این سروده ها برای بر انگیختن حس شجاعت و دلیری سربازان اجرا می شد و گزنوفون اضافه می کند که :  "کورش از کشته شدن سربازان طبری و طالشی مغموم شد و برای مرگ سربازان سرودی خواند و این همان سرودی است که در ادوار بعد در مراسم موسوم به 'مرگ سیاوش' خوانده می شد." این مراسم هنوز هم در بین بسیاری از طوایف شرق زمین وجود دارد و بنام "سوگ سیاوشان" یا "سووشون" معروف است و بقایای این آئین قدیمی حتی در مراسم آئینی بعد از اسلام نیز دیده می شود.

 از دوران هخامنشی سازهایی باقیمانده است  و می توان به کرنا، نی، شیپور، کوس ، درای و سنج اشاره کرد.

موسیقی اولیه ایران شامل  هفت  خسروانی (  مقام  ) ، سی  لحن و  سیصد و شصت  دستان ( اشکال ملودیک ) بود که با  روزهای هفته ، ماه وسال یکی بود.

 در دوره ساسانی موسیقی بسیار گسترش یافت. مزدک، یکی از پایه هی آیین خویش را موسیقی می دانست.  كشیشان از امپراتوری رم شرقی برای فراگرفتن آهنگ‌های موسیقی  به  ایران می‌آمدند.  صد ها نوازنده از هند به ایران آمدند. در این زمان ایرانیان نه تنها موسیقی را با نت ثبت می‌كردند، بلكه برای آوانویسی نیز الفبایی داشتند كه آن را ویسب دبیره می‌نامیدند. با این الفبا می‌توانستد هر نغمه و آوایی را از ساز تاغریو تندر، شرشر آبشار،  و بانگ جانوران را نگاشته و نمایش دهند. محمد پور اسحاق، معروف به ابن‌الندیم‌الوراق، كه در سال ‌٣٧٨ هـ.ق در گذشته است، شمار‌ نقش‌های این الفبا را تا ‌٣٦٠ نشانه عنوان كرده است.

قبل از این ،نوع دیگری از الفبا را به زرتشت منسوب می‌كنند كه كش ‌دبیره نام داشته و با آن می‌توانسته‌اند زبان ملت‌های دیگر، صدای جانوران، نوای مرغان و آوازها را بنگارند.

تعداد حروف این الفبا را یك صد و شصت می‌دانند كه هر حرف و صدا نشانه جداگانه‌ای داشته است. ابوتراب رازانی در كتاب موسیقی در دوره ساسانیان می‌نویسد: ... ژان ژاك روسو نمونه كاملی از موسیقی با نت ایرانی را از سفرنامه شاردن جهانگرد فرانسوی گرفته ودر کتاب خود آورده است.

داستان ها و افسانه ها پیرامون دستگاه ها و لحن های موسیقی ایرانی، نشان از تاریخ بس کهن آن دارد:

شبدیز:خسرو پرویز اسبی داشته است با نام شبدیز كه بسیار مورد علاقه  وی بوده است . دستور داده بود كه هر كس خبر مرگ شبدیز را به او بدهد ، به دست جلادش بسپارند. روزی كه شبدیز می میرد ، همگان نگران این بوده اند كه چگونه این خبر را به گوش خسرو پرویز برسانند. تا اینكه باربَد، بر آن می شود كه آهنگی بسازد و در حضور خسرو پرویز بنوازد. این نغمه آنقدر جانسوز و غم انگیز بود كه شاه ساسانی را در اندوه فرو برد و گفت: مگر شبدیز مرده است كه این چنین می نوازی؟ باربد در جواب می گوید: این را خود فرموده اید. از آنجا، نام شبدیز در سی لحن باربد مكانی بسزا یافت.  پیكره ی شبدیز در تاق بُستان دیده می شود.

گنج باد آورد : افتادن چند كشتی رومی ، كه گنج بزرگی را حمل می كردند به دست شرقیان،  زمینه ای برای کار موسیقی دانان شد و چون باد ، آن گنج ها را در دریا گردانده و آورده بود ، نام آن گنج را، گنج بادآورد نهادند و آن  آهنگی شد كه جزو سی لحن باربد به شمار می رود.

گنج گاو:در زمان بهرام گور، گنجی از دوران مهرگرایی یافتند. این گنج دارای مجسمه های گاو بوده كه از طلا ، مروارید و جواهر ساخته شده بود. بهرام گور، این گنج را بین  بینوایان تقسیم كرد.بر بنیاد این داستان دستگاهی در موسیقی آفریده شدكه آنرا گنج گاو نام نهادند.

گه نوای هفت گنج و گه نوای گنج گاو          

 گه نوای دیف رخش و گه نوای ارجنه(منوچهری)

كین سیاوش: سیاوش بی گناه به تورانیان پناهنده می شود و آنجا جان خود را می بازد و در پی این ایرانیان ، به كین خواهی بر می خیزند . کین سیاوش، موسه مردمان است بر مرگ آزادگی. ردیف كین ساوش یادگار آن زمان است.

كین ایرج:شاهنامه فردوسی آمده است كه فریدون دارای سه فرزند بود، به نام های سلم ، تور و ایرج كه متصرفات خود را بین این سه تقسیم كرده، و این امر سبب شده بود كه دو برادر دیگر تور و سلم به برادر سوم  حسد برند و او را  بی گناه به قتل رساندند كه این امرسبب پیدایش ردیفی در موسیقی، به نام كین ایرج شد كه تا زمان ساسانیان شناخته می شد و در ادبیات فارسی دری، نیز بسیار از آن نام برده و تا زمان حمله مغول ها نیز نواخته می شده است.

چو كردی كین ایرج را سرآغاز                

جهان را كین ایرج نو شدی باز (نظامی)

سبز در سبز:روایت است از داستان های فردوسی، كه در ، دربار خسرو پرویز، رامشگری بود به نام سركش و اجازه ورود رامشگران دیگر ، به وسیله وی باید صورت می گرفت.

سر کش از حضور باربد، در دربارجلوگیری می كرد. تا این كه روزی ، باربد پس ازپیمان دوستی با، باغبان دربار، در باغی كه مقرر بود ، خسرو پرویز در شامگاه در آنجا باشد، جامه سبز بر تن نموده و خود را در میان درختان پنهان می كند و در وقت موعود آغاز رامش می نماید. هنگامی که خسرو جام می را بلند کرد، باربد به نواختن آوازی لطیف پرداخت به نام «یزدان آفرید». پرویز شاد شد و نام نوازنده را پرسید. اما او را نیافتند، چون خسرو جام دوم را بلند کرد، باربد دیگر بار نواختن و خواندن گرفت و «پرتو فرخار» را نواخت. پرویز با شگفتی فریاد برآورد، چه آوازی که تمام اعضای بدن میخواهد برای شنیدن آن گوش شود. دیگر بار دستور داده نوازنده و خواننده را بیابند؛ ولی اثری از او بدست نیامد. پرویز جام سومین را بلند کرد، این بار باربد آهنگ «سبز اندر سبز» را نواخت و همه حضار در حیرت شدند.خسرو پرویز باشگفتی می گوید كه این نغمه از دیو نیاید و فرشتگان و پریان را بشاید و دستور می دهد تا نوازنده ای كه این همه احساس را بر انگیخته است جستجو نمایند. آن شب تمامی باغ را گشتند و باربد را نیافتند. آن درخت سبز و جامه ی سبز و آن شب، آهنگی را پدید آورد که سبز در سبز گویید.

به نوشته ی ثعالبی: در ملاقات اول دستان یزدان آفریذ را برای خسرو خواند، بعد دستان پرتو پرخار را به سمع او رسانید که همان شادمانی را می بخشید، که توانگری از پس درویشی می بخشد، پس از آن دستان سبز اندر سبز را خواند و نواخت چنانکه شنوندگان از آهنگ زار زار ابریشم رود و از زیر و بم سرود خواند او مجذوب و مبهوت شدند...

 به گفته فردوسی سه دستانی که باربد در این مکان خواند و نواخت، داد آفرید، پیکار گرد و سبز در سبز بود:

سرودی به آواز خوش برکشید

که اکنون تو خوانیش داذ آفرید

زننده دگرگون بیار است رود

برآورد ناگاه دیگر سرود

که پیکار گردش همی خواندند

همی نام از آواز او راندند

بر آمد دگر باره آواز رود

دگر گونه تر ساخت بانگ سرود

همان سبز در سبز خوانی کنون

برین گونه سازند مکر و فسون

نوروز بزرگ، نوروز كوچك، نوروز خارا : به روایت فردوسی كه خو د از روایات چند هزار ساله باستان بر آمده  است، نوای خوش دوران جمشید بر  می گردد :

جهان انجمن شد بر تخت اوی     

از آن بَر شده فره و بخــــــت اوی

به جمشید بر گوهر افشـاندند    

 مران روز را روز نــــــو خواندنـــــد

سر سال نو، هرمز فرودیـــــــن     

بر آسوده از رنج تـــــن، دل زكین

به نوروز نو شاه گیتی فــــــروز    

 بر آن تخت بنشست فیــــروز روز

بزرگان به شادی بیاراستنـــــد     

می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگــار     

بمانــده از آن خسروان یادگــــــار

  منوچهری در شعر خویش ردیف های رایج پیش از مغول را نام برده و نام نوروز بزرگ را هم آورده است:

مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر و بم

گاه سروستان زنند امروز و گاهی اشكنه

گاه زیر قیـــصران و گــــــاه تخت اردشیــــــر

گــــــاه نوروز بزرگ و گه نـــوای اسكنــــــه

نام هایی كه نظامی  آورده و بیشتر آنها فارسی کهن است و دیگران هم همین نام ها را كم و بیش از او یاد كرده اند، می توان گفت كه  یادگار دوره ساسانی است: گنج باد آور، آرایش خورشید، مشگدانه، نیمروز، رامش جان، نوشین باده، نوروز، شبدیز، كبك دری، كیخسروی، سبزه در سبزه، سروستان، ماه، شادروان مروارید.

 روح اله خالقی در کتاب سرگذشت موسیقی ایران، دست خطی از میرزا عبداله آورده است که  دردا و درسغا گویان باید خواند: بسیار تأسف انگیز است که از نغمات و سرود های زمان پیش، در عصر حاضر مااثری باقی نمانده است و آن همه لطایف قیمتی چنان در پرده فراموشی متواری شده اند که علامت وجود آنها نیز محو و نابود است. مثلن از گنج کاروان، شادروان مروارید، اورنگ، مشک دانه، تار نوروز، راه شبدیز، نوش باده، نیم روز، بانگ سبزه، که از الحان سی گانه باربد موسیقی دان بوده و حضرت اجل شیخ نظامی در صفت باربد همه آن ها را شرح داده اند، امروز نشانه ای در عالم موسیقی ایرانی یافت نمی شود.

در تاریخ تمدن ساسانیان نوشته استاد سعید نفیسی از یکصد و چهل و هشت آهنگ و دستان آن روزگار یاد شده است: آیین جمشید، آرایش خورشید، آزادوار، ارجنه، اشكنه، افسربهار، افسرسكزی، انگبین و اورنگی، باخزر، باد نوروز، باده، باغ روزنه، باغ سیاوشان، باغ شهریار، باغ شیرین، بسته، بسكنه، بند شهریار، بوسیلیك، بهار بشكند، بهمنجنه، پالیزبان، پرده خرم، پرده زنبور، پیك گرد، تخت اردشیر، تخت طاقدیس، تكاو، تیزی راست، تیگلنج، جوبران، چغانه، چكاوك، چگك، جقه كاوس، خاركن، خسرو، خسروانی، خماخسرو، در غم، دل انگیزان، دنه، دیرسال، دیف رخش یا دیو رخش، راح و روح، راست، رامش جان یارامش جهان، رامش خوار، راه گل،‌راه ماوراء النهری، راهوی، روشن چراغ، ره جامه‌داران، زاغ، زنگانه، زیر افكن یا زیر افكنده، زیر بزرگان، زیر خرد، زیر قیصران، سازگری، سازنوروز، سایگاه(شاید سه گاه)، سبز بهار، سبز در سبر، سپاهان، سپهبدان، ستا،‌ سرانداز، سركش، سرو بستان، سرود پارس، سرو سپاه، سروتا، سروتان، سرو سهی، سیاوش، سیسم، سیوارتیز، شادباد، شادروان مروارید، شاورد، شاهی، شباب،‌شبدیز، شب فرخ، شنجح، شكر نوین، شهر رود، شیشم، عراق، عشاق، غنچه كبك دری، فرخ روز، قالوس، قفل رومی، قیصران، كاسه‌گری، كبك دری، كیخسرو، كین ایرج، كین سیاوش، گاوی زنه، گل،‌گلزار، گلنوش، گنج باد، گنج بادآورد، گنج ساخته، گنج سوخته، گنج فریدون، گنج كاروان، گنج‌وار، گنج گاو، مادر روسنان(شاید ماه روشنان)، ماده ماه بركوهان، مروای نیك، مشكدانه، مشك مالی، مشكویه، مویه زال، مهربانی، مهرگان بزرگ، مهرگان خرد، مهرگانی، امی بر سر بهار، ناز نوروز، ناقوسی، نخجیرگان، نوا، نوبهاری، نوروز بزرگ، نوروز خارا، نوروز خردك، نوروز كیقباد، نوش، نوشین باده، نوشین لبینان، نهاوندی، نهفت، نی برسر بهار، نی بر سر شیشم، نی بر سر كسری، نیم راست، نیمروز، هفت گنج.

پس از تازش تازیان:

اعراب پیش آشنایی با ایرانیان شعر و موسیقی را وسیله‌ای برای تسخیر جن و شیطان می‌پنداشتند و بر این باور بودند كه این موجودات نادیدنیهستند كه ذوق شعر را به شاعر و لحن خوش را به خواننده به امانت می‌دهند.

در زبان عربی كلمه ی «عزف» به معنای صدای جن است و از آنچه كه در اعراب به نفوذ این موجود خیالی در موسیقی اعتقادی استوار داشتند نام سازی شبیه به قانون را «معزفه» نهاده‌اند.

 طویس (طاووس كوچك) نخستین كسی بوده كه كلمات عربی را به همراه دف  می خوانده است و  این نخستین  کسی بوده است در عالم اسلام كه به این شغل تن در داده است.در تاریخ موسیقی ابتكارات زیادی به طویس نسبت داده شده كه یكی  اختراع «غناء الرقیق» در مقابل «غناءالمتقن» و دیگر اختراع و بكار بردن ایقاع است .

طویس در خاندان مادر عثمان بن عفان تربیت یافت و در ایام كودكی تحت تأثیر آوازهایی كه اسیران ایرانی می‌خواندند قرارگرفت. این اسیران در مدینه به كارهای سخت و سنگین اشتغال داشتند و طویس راه و رسم آوازهای ایرانی را از ایشان فرا گرفت و در سالهای آخر خلافت عثمان شهرت طویس زیاد شد و مورخان عرب برای او و ابتكاراتش در پی‌ریزی اساس موسیقی عرب اهمیت زیاد قائل هستند . شاگردی داشت بنام «ابن سریج» كه استاد خود را خوش لحن‌ترین و تواناترین خوانندگان عصر خود معرفی كرده است.

طویس دف خود را در كیسه‌ای همیشه همراه داشت و  مردم به چشم پستی به او می‌نگریسته‌اند.  مروان بن الحكم كه سخت مخالف موسیقی بود چون حاكم مدینه شد ، حكم كرد هر كس خواننده و نوازنده‌ای را بدست مأموران او بدهد جایزه بزرگ خواهد گرفت. به دستور مروان خواننده‌ای را به نام النقاشی به جرم اشتغال به كار موسیقی اعدام كردند . طویس از ترس به شهر سویدا واقع در جاده بین مدینه و دمشق رفت و در آنجا پنهان شد و تا پایان عمر در این شهر در گمنامی به سر برد.

یكی دیگر از خوانندگان و نوازندگان معروف این زمان در عربستان «سائب خاثر» نام داشته كه پسر یكی از اسیران ایرانی بوده و در آوازهایی كه می خوانده، گوشه های موسیقی ایرانی را به كار می برده است. سائب آواز خود را با قضیب (كه چوب بلند و قطوری بوده و برای حفظ وزن در آواز به زمین می كوبیدند) همراهی می كرده  و سپس نواختن عود را آموخته است .

پسر معاویه، یزید اول از مادری شاعر متولد شده بود و بی سبب نبود كه عشق و علاقه وافری به شعر و موسیقی داشت. یزید خود شاعری توانا بود و مسعودی می نویسد كه تمایل زیادی به طرب نشان میداد و نخستین كسی بود كه به قول مولف كتاب اغانی اجازه داد آلات لهو و ارباب طرب بدربار وی راه یابند.

در همان ایامی كه موسیقی دان و شاعر و خواننده در عربستان را در ردیف سَحَرِه به حساب می آوردند استادان این فنون در ایران مقام و منزلتی بس بالا داشتند . موسیقی بر مبانی علمی استوار بود و نوازندگان و رامشگران از نزدیكان پادشاه و در ردیف نجبا و اشراف بودند.

ابن خلدون می گوید نوازندگان ایرانی كه از حجاز می گذشتند و عود و تنبور و معرف و مزمار مینواختند اعراب آوازهای ایشان را اقتباس كردند و وزن ایشان را در شعر و موسیقی خود بكار بردند.

از همین رو بیشتر موسیقیدانان پس از اسلام نیز ایرانی بودند.

 زریاب یكی از موسیقیدان های ایرانی و شاگرد اسحق موصلی بوده و یكی از برجسته ترین خوانندگان و موسیقیدانان و نوازندگان عود در زمان هارون الرشید بود. یكی از آثار اوفی الاغانی است.
 ابوالعباس سرخسی یكی از نویسندگان ایرانی و از مردم سرخس بوده و درباره موسیقی دو كتاب از او باقی است. (كتاب الموسیقی الكبیر و كتاب الموسیقی الصغیر)

ابن خردادبه جغرافیدان ایرانی بوده و نیاکانش زرتشتی بوده اند . درباره موسیقی آثاری مانند آداب السماع، طبقات المغنین (درباره خوانندگان) و رساله ای درباره سازهای زمان ساسانی نوشته است.

از دانشمندان برجسته ایرانی درموسیقی فارابی است. او در سده چهارم هجری می‌‌زیست. وی که در علم و عمل این فن مهارت داشت نخستین کتاب جامع خود را در این رشته نوشت. پیش از او نیزبه دانشمن نامی ایران،زکریای رازی نوشتن رساله‌ای را در موسیقی نسبت داده‌اند به نام " فی الجمل الموسیقی ". پس از فارابی،ابن سینا در کتاب شفا، بابی را به موسیقی اختصاص داد .بیرونی کتاب" الاستخراج الاو تار فی الدائره" را در موسیقی نوشت. شاگردابن سینا " ابو منصور زیله " نیز کتاب الکافی الموسیقی را نوشت.

دراین هنگام در میان موسیقی دانان و خوانندگان و نوزندگان ایرانی چندین گروه برجسته بودند: علاوه بر استادان فن دو طبقه دیگر نیز بودند كه در درجه دوم اهمیت قرار داشتند. یكی نوازندگان بودند كه ایشان را آلاتی می گفتند و دیگر دختران خواننده كه آنها را «قینه» می نامیدند و عموماً از بین اسیران جنگی انتخاب می‌شدند.

دختران خواننده فن موسیقی و راه و رسم آواز خواندن را نزد استادان فرا می‌گرفتند و در دوره طلایی عباسیان ابراهیم موصلی، پیشوای موسیقی دانهای عهد، این دختران خواننده را در مكتب خود تعلیم می‌داد. این دختران خواننده مقام و منزلت عالی داشتند و با اینكه اغلب صورت اسیر و كنیز را داشتند ایشان را به قیمت گران خرید و فروش می كردند زیرا هنر و اطلاعات آنها درباره مسائل ذوقی و ادبی بسیار زیاد بود. در شعر و ادبیات علم قضا و فلسفه و ریاضی و هندسه و طب و قرآن و حدیث و منطق و خطابه و غیره وارد بودند و بعلاوه علم موسیقی عملی و نظری را خوب می دانستند و بر بط هم می نواختند.

 

اما مخالفت های دینی همواره ادامه اشت.

در هنگامه ی ممنوعیت ها و محرومیت های موسیقی، خانقاه به پناهگاه موسیقی بدل شد.

‏«امنن شیلوا» در مقاله موسیقی و دین در اسلام  چنین نوشته است: «اولین رساله‌ درباره‌ی ‏تحریم موسیقی توسط «ابن‌ابی‌الدنیا» نوشته شد. وی طلبه‌ای سنت‌گرا و خلوت‌گزیده‌ای بود كه تمام زندگی خود را وقف دین ‏و مذهب كرده بود، ابن‌ابی دنیا معلم خیلفه‌ی معتضد عباسی  قرن سوم هجری ، و پسرش متقی‌عباسی ‏بود...

به غیر از خانقاه، زورخانه که مرکز پهلوانان و عیاران، یعنی بازوی عرفان ایرانی بود، از مراکز موسیقی به سمار می آید.

زورخانه نمادی است از نیایشگاههای مهری که نیاکان ما در دور دست تاریخ، در گود هشت گوشه آن به نیایش خورشید (میترا یا مهر) که بنیاد هستی این جهان از آفتاب اوست، برمی خاسته اند. پس از تازیان، گودها به جایگاه ورزیدن و تربیت عیاران و پهلوانانی بدل شد که بازوی عرفان ایرانی برای آزادی و استقلال ایران بودند.آنان در گودها با نمادهای آلات و ابزار جنگ و نبرد آن روز، تمرین می کردند و ورزیده می شدند.
 حرکات و آوازهای  زورخانه همراه با  موسیقی و تمبک مخصوص زورخانه است .
مرشد  بر سرِ دَم می نشیند و پیشِ پایش آتشدانی است ،هم به یادگار میترا و هم برای گرم نگه داشتن پوست ضرب  .
ضرب آهنگها و مقامهای آوازی که به هنگام اجرای ورزش باستانی در زورخانه اجرا می شود چنین است:
* شروع ورزش در گود با «سر نوازی»، که نوعی گرم کردنِ بدن و گردن است.
* ضرب شنا .
* میل گردانی .
*سرنوازی و پا زدن که شامل پیش درآمد با کلام (در مایه ی همایون، شوشتری و دشتی) میانکوب و پای تبریزی است.
* چرخ، شامل پیش درآمد (سه تایی و چهارتایی) و چرخ تک پر، سه پر و چرخ جنگی است.
*شش پای آخر  با سرعت تند.
* کباده گیری که نمادی از کمانگیری است.
مقامهایی که مرشد می خواند:
همایون یا شور با تاکید بر حجاز عرب است با  آواز.

اخوان الصفا که بزرگترین و نخستین فرهنگنامه زمان خویش را در آستانه رستاخیز علمی و فرهنگی ایرانیان نوشتند، باب هایی از به موسیقی اختصاص دادند. از جمله نكاتی كه از رسایل اخوان الصفا در باره موسیقی معلوم می شود استفاده از موسیقی در بیمارستانها برای سبك كردن رنج و درد بیمار است كه در شفای بیمار عامل مؤثری محسوب می شده است.

موسیقی و مولانا:

 

مثنوی با نی نامه آغاز می شود. از همان نخستین واژه ها، نی و نای و دف و تار و تنبور، در آسمان شعر مولانا می نوازد و می خروشد. موسیقی جان و جهان مولاناست. موسیقی رگ رگ جان مولاناست. موسیقی تپش های تن بی تاب و جان بی قرار مولاناست. موسیقی در واژگان، در  تپش شعر، در گوهر کلام، موج می زند.

مولانا در غزلی چنین می سراید:

ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست

وی نالــــــه ی خــــوش سوزانــــــم آرزوست

در پرده ی حجاز بگو خوش ترانه ای

من هُدهُــــــدم سفــــــیر سلیـمانم آرزوست

از پرده ی عراق به عشاق تُحفه بر

چون راست و بوسلیك خوش الحانم آرزوست

آغاز كن حسینی زیرا كه مایه گفت

كــــــان زیــــــر خُرد و زیــــــر بزرگـانم آرزوست

در خواب كرده ای ز رهاوی مرا كنون

بیــــــدار كن به زنگُوله ام كــــــانــم آرزوست.

روح الله خالقی می نویسد:رُهاب، سوز و گداز و ناله و ندبه ندارد، بلكه به پیر با تجربه ای شبیه است كه می خواهد آب خنكی بر دلِ داغ دیده مصیبت دیدگان بریزد و آنان را با پند و نصیحت های دلپذیر امیدوار كند.

 شفیعی کدکنی براین باور است که:«از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.»

در جای جای دیوان  شمس می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده‌ی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:

می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی

ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی

در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی

از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی

گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی

در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی

از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

مولانا نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا آنجا بوده که در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.در سماع، مولانا خود رباب می نواخت. نی زنی به نام حمزه نیز داشت که او را قطب نایی می نامیدند.

موسیقی سماع چندین بخش داست:

آیین: در برگیرنده یک درآمد و موسیقی متن بود و با شعر و آواز اجرا می شد.

مقابله: در سماع خانه ها اجرا می شد و معنای اجرای ایین طریقت داشت.

مولانا، بسیاری از غزل ها را در شود و مستی سماع می سرود:

چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم

کس نداند حالت من، ناله ی من او کند
بسیاری از غزل ها ی مولانا، خود دف زنان هستند و  انسان را به شور و حال و رقص می کشانند. گویی که هر غزل دف بر کف و کف برلب و دست افشان و پاکوبان به میدان می آید:

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

***
ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما

***
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

*****

آشنایی مولانا با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر می‌گردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. به نوشته دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان می‌خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می‌کرد».
  ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) می‌گوید:

پس حکیمان گــفتـه اند این لحـن‌ها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می‌سرایندش به طنبور و به حلق

چنین معروف است که فیثاغورث ، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»

عرفان مولانا که با اندیشه های ایران باستان نزدیکی داشت، به مانند آیین های کهن ایرانی، برای موسیقی ارج و بهای بسیار قایل بود:

لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب

نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل

***

مولانا  می گوید که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد، مگر موسیقی:

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏

گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏

چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت‏

***

سماع

بازار زركوبان قونیه ! مولانا و یاران در گذر! صدای کوبیدن چکش كوبیدن بر زر. : تق تق تتق تق!

دف ! دف! ددفدف!

حق! حق! انالحق!

 مولانا به ناگاه ایستاد. در خود پیچید! برخاست. رها شد. دست بر دست. کف برکف. پا بر خاک و دست بر آسمان!

غوغا شد. شور و شر شد. های و هو برخاست.

زرکوبان از چرخه ی این چرخ از کوبیدن باز ایستادند!

صلاح الدین زرکوب، شاگردان را گفت: بکوبید که زر را قیمتی نیست!

تق! تق! تتق تق!

دف! دف! ددفدف!

کف! کف! ککف کف!

حق! حق! انالحق!

 و بازار به رقص بر آمد. زرگر و زر به رقص برآمد!و قونیه به رقص برآمد.

یكی گنجی پدید آمد در آن دكان زركوبی               زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

 

در باره زمان پیدایش مجلس سماع  آگاهی چندانی در دست نیست ،اماآنچنان که نوشتم تمام سرودهای باستانی چون گاتاها و یشت ها را با موسیقی و آواز می خوانده اند.

در سال 245 هجری که ذالنون از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان دربغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند. قوال شعری خواند و ذوالنون ابراز شادی کرد . در سال 253  نخستین حلقه سماع را علی تنوخی  در بغداد به پا کرد.

اما  سماع را شمس و مولانا به اوج رساندند. در غزل های مولاناست که زمین و آسمان، آدمی و هستی به رقص بر می خیزند:
ای هوس های دلم ! بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا
مشكل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو
ای گشاد مشكلم! بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو ، دیگر مگو، دیگر مگو
ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا
در ربودی از زمین یك مشت گل ، یك مشت گل
در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا
تا زنیكی، وز بدی من واقفم، من واقفم
از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا
تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو
غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا

روزی یاران مولانا پیرامون مطالب كتاب فتوحات مكیه ابن عربی گرم گفتگو بودند كه زكی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زكی به از فتوحات مكی است. و به سماع برخاست».

در مناقب افلاکی آمده است: مولانا در حال شوری عظیم بود که سماع کنان از مدرسه ی خود بیرون شد و سراغ قاضی عزالدین که با سماع درویشان مخالفت های بسیار داشت، رفت. بانگی بر وی زد و گریبان قاضی بگرفت و گفت: برخیز و به بزم خدا بیا!

کشان کشان تا بزم عاشقان بیاوردش و نمودش آنچه در حوصله ی او بود. قاضی جامه ها چاک داد و به سماع درامد. می چرخید و فریاد می کشید.
شمس و سماع و مولانا در هم آمیخته اند و این سماع ارمغان شمس بود به مولانا.
در
نگاه مولانا سماع و موسیقی تنها برای انگیختن شور و نشاط نیست،  گونه ای آیین سلوك است.
گرچه «چرخیدن» از اركان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی
ریزه کاری های سماع گزارش نشده است .
مولانا رقص را پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری  پرشور سروده است. این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند
.  وجد به دنبال سماع در سالك به ظهور می آید.

مولانادر باره ی سماع اشعار بسیار دارد:

بر سماع راست هر كس چیر نیست         لقمه هر مرغكی انجیر نیست
خاصه مرغی، مردة پوسیده ای               پرخیالی، اعمیی بی دیده ای

****

سماع از بهر جان بی قرار است

 سبك برجه چه جای انتظار است

***
سماع آرام جام زندگانیست  

كسی داند كه او را جانِ جانست

***

دانی سماع، چه بود؟ قول بلی شنیدن
از خویشتن بریدن، با وصل او رسیدن
دانی سماع، چه بود؟ بی خود شدن ز هستی
اندر فنای مطلق، ذوق بقا چشیدن

*****

بیا، بیا كه تویی جانِ جانِ جانِ سماع        

 بیا كه سرو روانی به بوستان سماع
برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی       

 برون ز هر دو جهانست این جهان سماع
اگرچه به بام بلند است بام هفتم چرخ      

 گذشته است از این بام، نردبان سماع
بزیر پای بكوبید هر چه غیر ویست             

 سماع از آنِ شما و شما از آنِ سماع

در مثنوی نیز، هنگام داستان  ابراهیم ادهم ، می گوید:

پس عذای عاشقان آمد سماع 

كه در او باشد خیال اجتماع

 

بهاولد در باره ی پدر سروده است:

 

روز و شب در سماع رقصان بود

بر زمین هم چو چرخ گردان بود

سیم و زر را به مطربان می داد

هرچه بودش ز خان و مان می داد

یک زمان بی سماع و رقص نبود

روز و شب لحظه ای نمی آسود.

 

ما کجا و حضرت عشق! راستی از چه این همه شادی و شادخواری و شعر و ترانه را از یاد برده ایم؟ شعر را باید خواند و در آغوش کشید و بویید و نوشید، نه آنکه بر درودیوار آویخت.

 عارفان نامبرداری که با همه ی مخالفت های فقها، مجالس رقص و سماع بر پا می داشتند تا جانی تازه در پیکر در هم شکسته ی مردمان بدمند، اینان هستند:

ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ، ابو سعید ابوالخیر، ممشاد دینوری ، عمرو بن عثمان مکی ، یحیی بن معاذ رازی ، ابوالحسین سراج ، ابوالحسین نوری، ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی . ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابوعلی رودباری ، ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ،  ابو عثمان  مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی . اسماعیل قصری ، عین القضاه همدانی ، نجم الدین کبری ، روزبهان بقلی  شیرازی  ، سیف الدین باخرزی ، مجد الدین بغدادی،   بهاءالدین زکر باملتانی  ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی  ،او حد الدین کرمانی ، رضی الدین علی لالا ،  جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار نیشابوری ، سلطان العلما  ، بابا کمال جندی  . فخرالدین عراقی، نظام الدین اولیاء ،  جلال الدین محمود مولوی خراسانی ،  امیر خسرو دهلوی، رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی ،خواجه مسافر خوارزمی ،محمد شمس الدین لاهیجی.

رقص:

نخست اشاره ای بکنم که رقص عرفانی، آن گونه که در خانقاه ها می بینیم، از شش هزار سال پیش در ایران رواج داشته است و رقصی عرفانی بوده است. تنها به این چند نمونه نگاه کنیم:

*تكه سفالی  از « تپه خزینه» موسیان كه سه تن را در حال رقص بازوان به آسمان گشوده نشان می دهد و اكنون در موزه لوور نگاهداری می شود و از سال های پایان هزاره چهارم پیش از میلادست.

در این رقص ،‌بلند كردن دستها و بازوان بسوی آسمان و نقش نردبانی پایین تنه و رقصندگان،‌نشانه‌ای از « عروج» و «‌صعود» به آسمان و نزدیك شدن بجایگاه خدایانیست و این حالت و رقص،‌همچون سماع صوفیان  است كه با چرخیدن و دست افشاندن بحالت خلسه و جذبه درآمده،‌اتصال بمبدا را عنوان میكردند.

خطهای موازی كه در زیر پا و بالای سر رقصندگان كشیده شده است طبقه‌های آسمان و زمین را نشان می دهد و كشیدگی تن‌های نردبانی شكل رقصندگان و پیوستن دستهای آنها به زیر آسمان ، دربرخی از پیكره‌ها،‌همانا نشانه‌ای از دسترسی به جایگاه خدایان و پیوستن به آنهاست به وسیله رقص های مذهبی و جذبه‌ای دسته جمعی .

*مهر استوانه‌ای شكلی كه بر روی آن پیكره سه تن در حال اجرای این گونه رقص كندشده و بسیار همانند سماع صوفیان  است.

*بر روی تكه سفالی كه زمان آنرا از هزار چهارم پیش از میلاد می دانند، و از تپه سیلك كاشان بدست آمده و اینك درموزه ایران باستانست، گروهی زن یا مرد و زن حلقه‌ای از رقص دسته تشكیل داده‌اند كه درآن رقصندگان پهلوی هم ایستاده بازوان خود را از آرنج رو به بالا خم كرده،‌دست ها را بر روی شانه و دوش همدیگر نهاده‌اند. چون نشانه‌هایی از خورشید و پرندگان و آب در فاصله رقصندگان دیده می شود،‌گمان می رود،‌رقص برای نیایش به خورشید یعنی آن خدای روشنی زای گرما بخش كه با بر آمدن از پشت كوهها ،‌تاریكی و هراس شب هنگام را از چشم و دل آدمیان می دوزد در دشت و چمن انجام می گرفته است.

*چند تکه سفال که از شوش و ایلام(دوهزار سال پیش) به دست آمده ودر موزه بریتانیا در قسمت میاندورود نگه داری می شود، رقص عارفانه گروه های پنج و هفت نفره را نشان می دهد. دایره وار ایستاده و سر بر آسمان و دست ها یکی بالا و دیگری پایین است.
***
مولانا
، همه ی هستی را در رقص می بیند و شیفته و شیدای رقص است. عرفان ایرانی توانست در آن همه محرومیت ها و ممنوعیت ها، هنر ارجمند و والای رقص را در پناه خود بگیرد. شگفتا که ما چنین توصیه های مولانا را به هیچ گرفتیم و رقص را در برابر هرزگی نهادیم. رقص را که نبض زندگی است و گوهر هستی است. آنچنان که به باور من:

شعر، رقص واژه هاست.

نقاشی، رقص رنگ هاست.

موسیقی، رقص صداست.

تئاتر، رقص زندگی است.

پیکر تراشی، رقص سنگ ها و چوب ها و فلزهاست....

بنگریم که مولانا در ستایش این هنر والا چگونه داد در جهان در می افکند:
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شكر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیر ! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگاه زلف دیدی چون گوی در رسیدی
از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
از عشق تا جداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش كمر به رقص آ
ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ
طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید
با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ
كور وكران عالم دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح مریم كای كوروكر! به رقص آ
 
به باور مولانا هستی یكسره در رقص و سماعی شكوهمند است.
مولانا چنان بود كه
 تا تپش و های و هوی مردم و پرندگان و طبیعت را می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچكس نمی توانست همپای او به سماع آید.

 یك باد مولانا را در آسیابی یافتند كه برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود .

مولانا در دفتر سوم مثنوی، ضمن بیان داستان خورندگان پیل بچه، می گوید:

رقص آن جا كن كه خود رابشكنی       

   پنبه را از ریش شهوت بركنی
رقص و جولان بر سرمیدان كنند             

 رقص، اندر خون خود، مردان كنند
چون رهند از دست خود، دستی زنند     

  چون جهند از نقص خود، رقصی كنند
مطربانشان از درون كف می زنند         

   بحرها در شورشان كف می زنند
تو نبینی، لیك بهر گوششان                

  برگها بر شاخ ها هم كف زنان
تو نبینی برگها را كف زدن                   

  گوش دل می باید، نه این گوش بدن

*****

رقص كه در هنگام سماع، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد، در نظر مولانا، رهایی و پرواز و شادی در هوای حضرت عشق است:

در هوای عشق حق رقصان شوند 

 همچو قرص بدر بی نقصان شوند
***

رقص گوهر و بن و جان هستی است. همه گرده ها و نرمه های هستی، رقص کنان و چرخ زنانند.  مولوی‌ چرخ‌ زدن‌ را ازشمس‌ یاد گرفت‌. و چنین بود که خیال یارف او را، چنان به رقص و پایکوبی، چرخ زدن و هیهای وا می داشت:

چون‌ خیال‌ تو درآید به‌ دلم‌ رقص‌ کنان‌

چه‌ خیالات‌ دگر مست‌ درآید به‌ میان‌

گرد برگرد خیالش‌ همه‌ در رقص‌ شوند
و آن‌ خیال‌ چو مه‌ تو به‌ میان‌ چرخ‌ زنان‌

هر خیالی‌ که‌ در آن‌ دَم‌ به‌ تو آسیب‌ زند

همچو آیینه‌ زخورشید برآرد لمعان

سخنم‌ مست‌ شود از صفتی‌ و صد بار

از زبانم‌ به‌ دلم‌ آید و از دل‌ به‌ زبان‌

سخنم‌ مست‌ ودلم‌ مست‌ و خیالات‌ تو مست‌

همه‌ بر همدگر افتاده‌ و بر هم‌ نگران‌.

در جهان مولانا، نشانه های بسیاری از اندیشه های ایران باستان دیده می شود. همواره از زهره و ماه سخن در میان است که دف می زنند و طرب می سازند. زهره ی دف زن و طرب کردن ماه و این چنین هستی را در رقص و طرب و شادی دیدن از ویژگی هایی است که در دین و آیین آن روزگار نبوده است، مگر در آیین های ایران باستان:


خیز که فرمانده جان و جهان

 ازکرم امروز، بفرمان ماست
زُهره ومه ، دف زن   شادی ماست
بلبل جان  مست گلستان ماست
شاه شهی بخش، طربسازماست
یار پری روی ،   پری خوان ماست
گوشه گرفتست و جهان ، مست اوست
او خضرو، چشمه حیوان ماست
چون نمک دیگ ، و چون جان در بدن
ازهمه ظاهرتر و ، پنهان ماست
نیست نماینده و ، خود ، جمله اوست
خود، همه ماییم ، چو او ، آن ماست

در غزل هایش از خانه ای یاد می کند که در آن چنگ و چغانه است. این کدام خانه است که در آن بت هست و گنج است و همه فعل و بهانه است. این همه چنگ و چغانه از کجاست؟
 
این خانه که پیوسته درو، با نگ چغانه است
از خواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
این صورت بت چیست ؟   اگر خانه کعبه است
وین نور خدا چیست ؟   اگر دیر مغانست
گنجیست درین خانه که درکون نگنجد
این خانه و این خواجه ، همه فعل بهانه است
فی الجمله ، هرآنکس که درین خانه رهی یافت
سلطان زمین است و سلیمان زمانه است
این خواجه چرخست که چون زُهره و ماه است
وین خانه عشق است که بی حد و کرانه است
 ****
ای مه وای آفتاب، پیش رخت مسخره
تا چه زند زُهره از ـ آینه و جندره
پنجره باشد سماع ، سوی گلستان تو
گوش و دل عاشقان ، برسر این پنجره

 

دیوان کبیر، بهشت موسیقی است. همه چنگ است و رباب است و نی است و دف است تا جان آدمی پر بگیرد. شادی کند. عشق بورزد. امید و فردا بر بامش بتابد:


مرا چون نی درآوردی به ناله
چو چنگم ، خوش بساز و با نوا کن
اگرچه میزنی سیلی م چون دف
که آواز خوشی داری ، صدا کن
همی زاید زدف وکف ، یک آواز
اگریک نیست ، از همشان جـدا کن
****
مطرب خوشنوای من ، عشق ، نواز همچنین
نغنغه دگر بزن ، پرده تازه برگزین
مطرب روح من تویی ، کشتی نوح من تویی
فتح و فتوح من تویی ، یار قدیم اولین

***

 

بیا تا دستی برافشانیم و پایی بکوبیم! رباب و تار و تنبورت کو؟ برخیز و بیا! بیا! بیا!

خواجه بیا!

خواجه بیا!

خواجه دگر بار بیا!

دفع مده!دفع مده!

ای مه عیار بیا!...

پای تویی!

دست تویی!

هستی هر هست تویی!

بلبل سرمست تویی!

جانب گلزار بیا!...

ای دل آواره بیا!

وی جگر پاره بیا!

ور ره در بسته بود

از ره دیوار بیا!...

بس بود ای ناطق جان!

چند از این گفت و زبان!

چند زنی طبل بیان!

بی دم و گفتاربیا!

 

 

سبز باشید

 

 

پی نوشت: شعرها همه از دیوان کبیر و مثنوی است.

داستانک ها و روایت ها از:

 مناقب العارفین . فیه مافیه . معارف بها ولد.

داستان بازار زرکوبان را بسیارانی روایت کرده اند .من این داستان را هم چنین با بازآفرینی تارنمای عجایب المخلوقات خواندم و بسیار زیبابود. این هم روایت من است.

یاداشتی نیز از کتاب سرگذشت موسیقی ایران اثر روح الله خالقی است که بدان اشاره کرده ام.

نگرشی بر پیشینه موسیقی ایران از انتشارات میراث فرهنگی بسیار به من کمک کرد.

برای آگاهی بیشتر از پیشینه موسیقی ایرانی، سلسله نوشتار استادمهدی فروغ در مجلات هنر و مردم در خور توجه بسیار است.

برای دیدن نمونه های مهرها و تکه های سفال از چندهزار سال پیش در ایران، که رقص های عرفانی را نشان می دهد به: تاریخ رقص ایران. استاد یحیا ذکاء. مجله هنر ومردم. خرداد سال پنجاه و هفت نگاه کنید.

داستان لحن ها و دستگاه ها را در بسیاری از کتاب ها از جمله شاهنامه،خسرو و شیرین نظامی به گونه ای پراکنده آورده اند.  در تارنمای اصالت و با نام  موسیقی در گذرگاه تاریخ نیز در این باره آمده است. من همه ی آن ها را خواندم و تلاش کردم تا گزیده ای از آن ها فراهم آورم.

هم چنین در این راه نوشته های بسیار ارجمند:

پله پله تا ملاقات خدا: استاد عبدالحسین زرین کوب

مقاله ی سماع غزل مولوی: دکتر ضیاء موحد

 مقاله ای با عنوان موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا: نوشته ی مصطفا علیزاده

مقاله ی مولانا و سماع: دکتر ابوالقاسم تفضلی ( که این سه مقاله در تارنمای هفت سنگ( ویژه مولانا) آمده است و در همایش آموزه های مولانا برای انسان معاصر نیز خوانده شده است.)

 مقاله ای از فرید امینی با عنوان مولانا و موسیقی ( که در تارنمای آلپ آمده است) را خواندم و از آن ها بسی آموختم و سپاس بر همه ی شما فرهیختگان!

http://www.7sang.com/mag/2006/09/29/iranmusic.


همراه مولانا  

همراه مولانا،همین حوالی

 

نی!

نی!نی!نی!

نی آمد و نی آمد و نی آمد و وی

وی!

وی! وی!وی!

وی آمد و وی آمد و وی آمد و می

می!

می ! می!می!

می آمد و می آمد و می آمدو.......باده بگردان ساقیا!

باده بگردان ساقیا!

*

دف!

دف!دف!دف!

دف آمد و دف آمد و دف آمدو

دف دف دف. دفنا

دف بر کف و کف بر لب و لب بر لب و لب بر لبنا

باه بگردان ساقیا! باده بگردان ساقیا!

حالا الا یا ایها

این جان جان. این تن تنا

لالا هلا یا من منا

باده بگردان ساقیا!

       همه جا سخن از مولاناست. از ترکستان تا فرغانه، از لب دریا تا ژرفای دل مرواریدا ؛سخن از پیر عشق و آزادی و انسانیت است. از خداوندشعر.حضرت عشق.نردبا  نآسمان. صیقل ارواح.نوبهار بلخ. سبزای سبز قونیه.شور و سور و نو رزبان پارسی.یک  دستش ماه مثنوی. یک دستش خورشید غزل. و نامش و نشانش عشق است و عشق است و  دگر هیچ!

   که شعرش رقص ابریشم است وموسیقای باران. لب لب ابرست و بوسه ی باد بهاران.بال بالان کبوتر است و ناز نازان گلوی قناری.سبزاسبز درخت ورنگین کمان شکوفه در بهار و برگبار رنگ در رنگ پاییزان.توفان کلمه است در جان جهان. پیراهن عاشقان است در  بازار رنگرزان مولانا.

     بوسه. تبسم. ریحان. بادام. زیتون. اشک. غزل است.عسل است.در کندوی جان مولانا.اعجاز این پیامبر است. پیامبر عشق.و عشق وعشق وعشق....

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم، خجل گردم از آن‏

گر چه تفسیر زبان روشن‏گر است
لیـک عشـق بی‏زبان روشـن‏تر اسـت‏

چون قلم اندر نوشتن می‏شتافت
چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت‏

   در جهانی سخت پریشان، پر از دشنام و دشمنی، که هر کسی می کوشد تا بگوید که مولانا از کشور او و سرزمین اوست؛ از گوشه ای، بر بامی، بر روزنی، این آواز اوست که به گوش می رسد:

    گفتم ز کجایی  تو؟تسخر زد و گفت ای جان

    نیمیم ز ترکستان،نیمیم ز فرغانه

    نیمیم ز آب و گل،نیمیم ز جان و دل

    نیمیم لب دریا،نیمی همه دردانه

    من بی دل و دستارم،در خانه ی خمارم

    یک سینه سخن دارم،این شرح دهم یا نه

   من اما در میان این همه نور و رنگ و آواز گم می شوم. می روم همین حوالی.........

   اه چه بی رنگ و بی نشان که منم    کی ببینم مرا چنان که منم

   دلم می خواهد چونان کودکی بر بام این سرزمین بروم و در کنار مولایم که اینک هشتصد سالش است بنشینم. سر بر دامنش بگذارم. تا برایم حکایت بخواند..... می شنوید؟ این بانگ نی را! من می شنوم.این خورشید رقصان عشق، در بازار زرکوبان قونیه یا گذر شکرفروشان بلخ  است که می خواند. شرح هجران است این نی نامه. این هجده بیت اغاز مثنوی. هجران یار است. دور شدن انسان از بهشت است. از مقام انسانی است. نی نامه فریاد رسای مولانا در روزگار تباهی است. دعوت انسان به رستاخیز است. شورشی دلیرانه و خردمندانه بر ستم و تباهی است. این مولاناست که بر بام آسمان ایستاده است و حکایت می کند. که مرا می خواند.که همه آدمیان را می خواند به سوی عشق :

    بشنو این نی چون حکایت می کند       

از جدایی ها شکایت می کند

     کز نیستان تا مرا ببریده اند
  در نفیرم مرد و زن نالیده اند

  سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
  تا بگویم شرح درد اشتیاق

  هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
   بازجوید روزگار وصل خویش

   من به هر جمعیتی نالان شدم
   جفت بدحالان و خوشحالان شدم

    هر کسی از ظن خود شد یار من
    از دورن من نجست اسرار من


    سر من از ناله ی من دور نیست
    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

   تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
   لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتش است این بانگ نای و نیست باد
    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشق است کاندر نی فتاد
     جوشش عشق است کاندر می فتاد

        هشتصد سال است که بر هر بام این سرزمین مولانا می سراید . دست می افشاند و پا می کوبد.

       بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم                                               

       در من نگر در من نگر

        بهر تو غمخوار آمدم

        شاد آمدم                                             

         شادآمدم. شاد آمدم

     هشتصد سال است که این عیار دلاور در هر کوی و میدان و بر هر برج و باروی این دیاران، کمند عشق و آزادی افکنده و ما.......

   مولانا چه می سراید؟ از چه سخن ساز می کند و غلغله در جان و جهان می اندازد؟

   روی سخن مولانا با کیست؟ هر کدام از ما چند گونه دیوان غزلیات شمس و مثنوی در خانه داریم؟ چندبار خوانده ایم و تا چه میزان در زندگی ما تاثیری نهاده است؟

   به راستی این مولانا از چه و با که سخن می گوید، که از پس هشتصد سال، هنوز بر بام خانه ی من و تو نشسته است و به ما می نگرد؟

   گویی هم اینک از کوچه های شب زده و از ستم شکسته ی این سرزمین آتش گرفته می گذرد. درفش شعرش بر دوش! بنگرید! این مولاناست! نه درویشی ژولیده و تارک دنیا! عاشقی است مست و برهنه! آمده است تا در برابر ستم و سیاهی قد برافرازد و ولوله در بنیاد ستم و تباهی اندازد و ستمگران و تبهکاران را چنگال و دندان بشکند. آمده است تا قفل هر زندان را بشکند. این حضرت عشق است که با مردمان پیمان کرده است که در راه آزادی و عشق، جان فدای محبوب کند! یکبار دیگر بخوانیم: با فریاد بخوانیم! گلبانگ در جهان افکنیم. در کوی و بازار بخوانیم. در شب بیداد بخوانیم:

       باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم   

       وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

     هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند   

     هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

      از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من   

      تا جغد طوطی‌خوار را در دیر ویران بشکنم

      زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم  

      بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

      امروز هم‌ چون آصفم شمشیر و فرمان در کفم  

      تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

 

     به راستی مولانا در غزل زیر در جستجوی چیست؟ چه آرزو دارد؟ باغ و گلستان مگر   سرایی جز سرای آزادی و عشق است؟ مولانا از که می خواهد که رخ بنماید، جز محبوب همیشه و همه جایش، سلطان بلند بالایش: آزادی و عشق و دانایی: 

      بنمــــــای رخ که باغ و گلستام آرزوست 
    بگشای لب که قـنــــد فـراوانم آرزوست

   ای آفـتاب حســــــن برون آ دمی ز ابــــــر
   کان چهــــــرۀ مشعشع تابـــانم آرزوست

  گفـتی ز ناز بیش مرنجــــان مــــــرا برو
  آن گفـتنت که بیش مرنجــــانم آرزوست

زین هـمــرهان سست عـناصِر دلم گرفـت
سیمرغ قاف و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چـــــراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولـــــم و انسانم آرزوست

گفـتند یافـت می نشود گشتــــتـه ایـــــــم ما
 
گفـت آنکـه یافـت می نشود آنم آرزوست

 

    چه بوده است که در دوران تازش مغولان و غارت یغماییان و تبه کاری دینمداران، یافت می نشده است؟و مولانا در آرزوی آن می سوخته است؟    

در سیاهترین روزگار بود که خورشید شرق برخاست و رقص کنان در بازار زرکوبان، نور امید و فردا تاباند. او چراغ تاریکی ها بود.او می دانست که انسان شایسته ی زندگی بهتری است. او می دانست که ستم پیشگان ارزش های والای انسانی را لگد مال کرده اند .پس روی به انبوه انسان های خوار شده، تحقیر شده و لگدمال شده، چونان سرودی تابناک بر آسمان بر می خاست که: 

   ای انبوه آدمیان! تحقیر شدگان! رنج دیدگان زمین!  

   هر نفس آواز عشق
   هر نفس آواز عشق

    وا، ز عشق. وا، ز عشق.وا، ز عشق
   می رسد از چپ و راست
   
   می رسد از چپ و راست
   ما به فلک می رویم
  ما به فلک می رویم
  عزم تماشا کراست
  عزم تماشا کراست

  هر نفس آواز عشق
  
  هر نفس آواز عشق
  می رسد از چپ و راست
  می رسد از چپ و راست
   ما به فلک می رویم
  ما به فلک می رویم
  عزم تماشا کراست
  عزم تماشا کراست

  ما به فلک بوده ایم ، یار ملک بوده ایم
  باز همان جا رویم ، جمله که آن شهر ماست

  خود زفلک برتریم ، وز ملک افزون تریم
  زین دو چرا نگذریم ؟ منزل ما کبریاست

   گوهر پاک از کجا، عالم خاک از کجا
 
   وز چه فرود آمدیم، بار کنیم این چه جاست

  آری این مولاناست که با تمام عشق فریاد بر می دارد   که:  

    خود ز فلک برتریم! وز ملک افزون تریم!

 

            چنین است مقام انسان! انسانی جستجو گر. در جستجوی رهایی. و رهایی و آزادی ،معبود مولاناست. زیبای مولاناست. جان و جهان مولاناست. یوسف خوش نام مولاناست. نور و سور و شور و شراب و انگور و ساقی منصور مولاناست آزادی:

  ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما                                    

  ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

  ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما                                           

  جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

  ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما                                              

  آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

   ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما                                                     

   پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

   در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل                                     

   وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

   انسان  مولانا، انسان کامل است. مست می جان است. قادر هر دو جهان است:

   من که مست از می جانم، تتناهو، یا هو
   فارغ از کون و مکانم تتناهو، یا هو
   چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت
   عاشق چشم فلانم تتناهو، یا هو
   گاه در صومعه با اهل عبادت همدم
   گاه در دیر مغانم تتناهو، یا هو
   من به تقدیرم و تقدیر هم از ذات من است
   قادر هر دو جهانم تتناهو، یا هو
   تن به تن، ذره به ذره همه انوار منند
   زآنکه خورشید نهانم، تتناهو، یا هو

 

  آنگاه مولانا روی به انبوه خواب زدگان و ترسیدگان و تسلیم شدگان کرد و چونان کبوتری که بغضش در گلو بشکند و بالش به سنگ روزگار بشکند و دلش در سیاهی و سردی زمانه  بشکند، بانگ بر کشید

  رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن

  آری او به آنانی است که راه سلامت گزیده و پشت بر عشق کرده اند.
 
ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
 
خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
 
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟

   مولانا اما، به انسان، به نیروی توفنده و شیدای درون انسان باور دارد. نیرویی شگرف که در رگ رگ هستی جریان دارد و مولانا ما را به کشف آن فرا می خواند. بیایید ای امواج رقصان و توفنده ی انسانی. بیایید:

   پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم                                                  

   بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم

   دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق                                          

   جمع معلق زنان مست به دریا دویم

   بر لب دریای عشق تازه بروییم باز                                                  

   های که چون گلستان تا به ابد ما نویم

   وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم                                                     

   چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم

    جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر                                           

    آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم

 

    و سرانجام این سردار عشق است که بانگ بر می دارد. بشنویم! بنگریم بر بام خانه هایمان! بگشاییم پنجره ها را و گوش کنیم! :
    در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
    با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
 
    گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
     از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن

   آری برخیزیم و باغ جان را بهار کنیم. تسلیم و شکست، نومیدی و اندوه را وا   نهیم. بگذاریم تا غم و اندوه به کور و کبود در شود. بر سر هر کوی و برزن، بر هر دریچه و بام رو به خورشید، بوسه بر کاکل ماه و دست در گردن ستاره اندازیم و بخوانیم:

  آمده ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم  
  ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم
  آمده ام چو عقل و جان، از همه دیده ها نهان
  تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم
  آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
  آمده ام که زر برم، زر نبرم خبر برم
  گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن
  گر ز سرم کله برد، من ز میان کمربرم
  اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
  اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر برم؟
  آنکه ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند
  پیش گشاد تیر او، وای، اگر سپر برم
  در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
  وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
  این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
  گفت بخور، نمی خوری؟ پیش کسی دگر برم

  نگاهم بر مولاناست. دل اما خروش می کند. این کیست؟ کیست این؟ این پیرهشتصد ساله که آمده است تا آتش عشق در جان و جهان زند:

 

رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين‏

 نه كفر و نه اسلام، نه دنيا و نه دين‏

 نى حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين‏

اندر دو جهان كرا بود زهره اين 

 

      اینک از تمام کوچه های قرق، از شهرهای سوخته و آتش گرفته، از تمام  اقلیم های بند  و زنجیر، برده و بندی ، آدمیان می آیند . مولانا در میان آنان می خواند و می رقصد و می شتابد که:

       ای انسان ها! ای عاشقان آزادی و عدالت و رهایی! ای عاشقان! برخیزید!

      ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما                 

     افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا

      گر سیل عالم پر شود هر موج جون اشتر شود

      مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

     هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی

      خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا...

 

   بر می خیزم و از بام به کوچه می شوم... از دور گلبانگ سپیده می آید. باید بروم. هیاهوی باد است و شبنم می بارد. عطر یاس است و سوسن و نسترن.... در تمام کوچه عطر سلام است و از دور....

   آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ                             

   چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

   چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی                                

   از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ

    تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی                                

    گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

    از عشق تاجداران در چرخ او چو باران                                 

     آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

    ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته                         

    رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

     پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد                                              

     یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ

     تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد                        

     هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

     کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی  

     کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

     طاووس ما درآید وان رنگ ها برآید     

      با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ

رقص است و سماع است بر بام بام خانقاه دل.بیا تا دستی برافشانیم و پایی بکوبیم! رباب و تار و تنبورت کو؟ برخیز و بیا! بیا! بیا!

خواجه بیا!

خواجه بیا!

خواجه دگر بار بیا!

دفع مده!دفع مده!

ای مه عیار بیا!...

پای تویی!

دست تویی!

هستی هر هست تویی!

بلبل سرمست تویی!

جانب گلزار بیا!...

ای دل آواره بیا!

وی جگر پاره بیا!

ور ره در بسته بود

از ره دیوار بیا!...

بس بود ای ناطق جان!

چند از این گفت و زبان!

چند زنی طبل بیان!

بی دم و گفتاربیا!

    حالا دارم روان می شوم. روانه می شوم..دارم نور می شوم. خورشید می شوم.شرق می شوم. شرقاشرق و ترنگاترنگ شادمانی و شور می شوم. حالا دارم ابر می شوم.باد می شوم. دارم می رقصم بر باد. دارم رقص می شوم.بی بال و پر می رقصم.می رقصم من. رقص! رقصارقص. رقص! این غزل است که می رقصد. مولاناست که می رقصد. منم. تویی. رقص است.رقص است که می رقصد.آهای! رقصم من!رقص! رقص! بالم من! پروازم من!آهای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ........................

      سبز باشید

      محمود کویر


آن جان طرب پیشه  

آن جان طرب پیشه

 

  لندن. شهر موزه و تاریخ. موزه ی بریتانیا. پیرامون هر بخش چشمی می گردانم:

بخش هند: مجسمه های رقصان. زنخدایان شادمان. همه چیز از خدا تا انسان در رقص و طرب.

بخش چین: فیلسوفان. بوداهای خندان. کنفوسیوس. چای. ابریشم. برنج.

بخش یونان:انگور. خدایان عاشق پیشه. شراب. تئاتر. کمدی.

بخش مصر: دوزخ. بهشت. مومیایی. مرده. تابوت. کار. کشت و ورز. حساب. نیل

بخش ایران باستان: عظمت. مهربانی. لوحه ی حقوق بشر. بهشت تخت جمشید با درختان سنگی.آناهیتا. میترا.پیدایش خط. شهر. پست.

زیرزمین: بخش اسلامی( که بیشتر آن از ایران است. از ابتدای اسلام تا دوران صفوی): ورودی سالن چند تابوت سنگی. سنگ قبرها.بازی شگفت هنرمندان از ناچاری با خط. قندیل. مسجد. اشکدان. شمشیر. قمه.

هزار سال تاریخ هنر در ایران: نه مجسمه. نه تئاتر. نه موسیقی. نه نقاشی. نه شادی. نه جشن.

یک سالن در این بخش فقط شمشیر است و خنجر و گرز و طوق و علم و کافرکوب و زنجیرو قداره و قفل.

 هزار سال گریه و اشک. و ما اندک اندک شادی و خنده و زندگی را از یاد بردیم.مهر بر لب. بر چشم. بر گوش.

در فرهنگ ما، شادی کردن و طرب، نشانه‌ی بی خردی دانسته شده و مطربان را عمله طرب خوانده و به آنان به چشم انسان هایی بی ارج نگریسته ایم. چرا؟ این همه موی کندن و مویه کردن و روزهای عزا و سوگ از برای چیست؟ این فرهنگ مرگ پرستی و شهید پروری از چه رو در میان ما تا این اندازه نیرو دارد؟

در این سرزمین که نبردهای داخلی ستم کاران و قدرت طلبان از یک سو و هجوم های بنیان کن خارجی از سویی، راه را بر ریشه کردن و امن و امان و آرامش بسته است؛ بوده اند عاشقان و خردمندانی که آتش جانشان را در سیاهی برافروخته اند تا زندگی و نور و سور و شور نیرو گیرد. یکی از این انبوه دلیران و شیدایان مولاناست. آن جان طرب پیشه. بیایید از ایوان او به مهتابی زندگی بنگریم:

***

 

مرا ، جان طرب پیشه ست ، که بى مطرب نیارامد

من ، این جان طرب جو را نمیدانم   نمیدانم

 به موج موج ترکیب ها و واژگان در دریای غزلیات مولانا بنگریم:مطرب عاشقان،مطرب شیرین نفس،مطرب جانی، مطرب دلربا،مطرب ربابی، مطرب معانی،مطرب خوش نوا،مطرب عارف، مطرب مشتاقان،مطرب عشق، مطرب معرفت،مطرب ظریف، مطرب روح، مطرب دل،مطرب ناهید، مطرب شیرین قدم، مطرب زیبارو،مطرب مهتاب رو:

مطرب مهتاب رو، آنچه شنیدی بگو

ما همگان محرمیم،آنچه بدیدی بگو!

ای شه و سلطان ما! ای طربستان ما

در حرم جان ما، برچه رسیدی بگو!

مطرب و طرب؛ شه و سلطان، غلغل جان و زندگی مولاناست:

خانه‌ی دل باز کبوتر گرفت

مشغله و بقربقو در گرفت

بوطربون گشت و مه و مشتری

زهره‌ی مطرب طرب از سر گرفت

بوطربون است دل و جان مولانا.

جان طرب پرست: او.

شمع طرب به دست او

 و از همین روست که مثنوى مولوىنیز با کلام بی کلمه، با آواز نی آغازمیشود:

بشنو! این نى چون حکایت می کند  

 ازجدایی ها ، شکایت می کند

 ابیات مولانا به ویژه در غزلیاتش ، لبریز ازشور و نواى موسیقى است . این اندیشه ها ، همه گوهر طربند .

طرب منم ، طرب منم ، زهره زند ، نواى من

 

ازابیاتی که پس از مرگ بر سنگ گورش نوشته اند نیز نوای چنگ و دف و طرب به گوش می‌رسد:

نیا بی دف به گور من برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید

مرا حق از می عشق آفریدست

همان عشقم اگر مرگم بساید

منم مستی و اصل من می عشق

بگو از می بجز مستی چه آید

مولانا شیفته و شیدای زندگی است. ستایشگر و نیایشگر شادی و خنده و طرب است:

جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم
ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف
مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا
زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف
باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن
تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف
بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر
جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف

مولانا خطاب به انسان عاشق و شاد فریاد می زند که زندگی میدان شادی هاست:

ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید
سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید
شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان
اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید
زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان
عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشیء کنید
نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن
ترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید
کشتگان خواهید دیدن سربریده جوق جوق
ایها العشاق مرتدید اگر هی هی کنید
سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته اید
این چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید
در خرابات بقا اندر سماع گوش جان
ترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید
از شراب صرف باقی کاسه سر پر کنید
فرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید
از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان
خویشتن را محو دیدار جمال حی کنید
با شه تبریز شمس الدین خداوند شهان
جان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید

راه زندگی، از میدان شادی ها می گذرد. غم و اندوه و موی کندن و مویه کردن را دوست نمی دارد. انسان باغی است که برگ و بار ، باران و بهارش شادمانی و لذت بردن است.آن شادی و سور و شور همگانی!

مطرب عشق ابدم ، زخمه عشرت بزنم

ریش طرب شانه کنم ، سبلت غم را بکنم

تا همه جان ، ناز شود ، چونکه طربساز شود

تا سرخم بازشود ، ِ گل زسرش دور کنم

***

پرده دل می زند ، زُهره ، هم از بامداد

مژده که آن بوطرب ، داد طرب ها بداد

بحرکرم کردجوش، پنبه برون کن زگوش

آنچه کفش داد دوش ، ما وترا نوش باد

 شادی اما شادی همگانی است و با دانایی در آمیخته.خرد و دانایی باید شادی آفرین باشد. نوشدن و پویایی زندگی در طرب و شادی است:

تازه و خندان نشود گوش وهوش    

 تا زخرد در نرسد راز نو

این بکند زُهره ، که چون ماه دید   

 او بزند چنگ طربساز نو

برجه ساقى ! طرب آغاز کن    

 وزمى کهنه ، بنه   آغاز نو

 

مطربان؛ شادخواران و شادمانان جهانند. مطرب آن است که شور و غلغله در جهان می افکند. که  پویا و پایا ست. رودی است در حرکت. دریایی است در موج. مطربی هنری والاست.مولانا همه را مطرب می خواهد:

تومگو مطرب نیم! دستی بزن!

تو بیا! ما خود تو را مطرب کنیم

زندگی باید که عروسی و شادمانی هماره باشد. این آرزوی مولانا ست برای همه ی انسان ها:

بادا مبارک درجهان، سور و عروسی های ما
سورو عروسی را خدا ، ببرید بر بالای ما
زُهره ، قرین شد با قمر، طوطی ، قرین شد با شکر
هرشب، عروسی دگر، ازشاه خوش سیمای ما

این طرب و شادی در مثنوی و رباعیات مولانا نیز بسیار آمده است:

حاجت نبود مستى ما را به‌شراب‏

یا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب‏

بى‏ساقى و بى‏شاهد و بى‏مطرب و نى‏

شوریده و مستیم چه مستان خراب

***

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی جنبش عشق در مکنون نشود

***

بانگ مستی ز آسمان می آید
مستی ز فلک نعره زنان می آید
از نعره ی او جان جهان می شورد
کان جان جهان از آن جهان می آید

 

 در بینش مولانا، مطرب جهان زهره یا ناهید است. بیش از هر شاعری، مولانا از زهره سخن سر کرده است.تنها مولانا و حافظ را می توان شاعر زهره و ناهید دانست. در اشعار مولانا،زهره یا  مطرب فلک، چنگ و چغانه می سازد . زنخدایی است که از گل آدم، چنگ و چغانه بر می سازد. ما همان چنگ و چغانه ایم:  انسان ،موسیقی و طرب و شادی است :

زُهره عشق ، چون بزد ، پنجه خود درآب و گل

قامت ما ، چو چنگ شد ، سینه ما ، چغانه اى

***

زهره پرده دل می زند و رب العباد است:

روی خوشش چون بهار، خوی خوشش نوبهار

وان دگرش زینهار، او هو رب العباد...

گفتم: تو کیستی؟گفت:مراد همه!

گفتم: من کیستم؟ گفت: مراد مراد!

زهره به انسان می گوید که تو: ای انسان! خدایی! مولانا مقام انسان را تا بدانجا می‌ رساند که فوق فلک و همان دبستان انسانخدایی حلاج است:

تو آن نوری که با موسا همی گفت:

خدایم من، خدایم من، خدایم

بگفتم: شمس تبریزی کیی؟ گفت:

شمایم من! شمایم من! شمایم!

 

این روان انسان ، این زُهره و بو طرب درونست که   بردهان انسان، به ترنم میآید و میخواند:

پرده‌ی دل می زند زهزه هم از بامداد

مژده که آن بوطرب، داد طرب ها بداد

***

من طربم ، طرب منم ، زُهره زند   نواى من

عشق میان عاشقان ، شیوه کند براى من

عشق چو مست و خوش شود ، بیخود و کش مکش شود

فاش کند چو بیدلان ، برهمگان هواى من

 

پس بر آنم که ببینیم راز این همه مهر و دلبستگی مولانا به زهره یا ناهید چیست؟

انسان زهره را، كه پس از ماه دومین جرم درخشان آسمان است، از زمان‌های پیش از تاریخ می‌شناخته است. در متون  بابلی‌ها، سه هزار و پانصد سال پیش، از این سیاره نام برده شده است. بابلی‌ها این سیاره را ایشتار می‌نامیدند و تجسم زنانگی و الهه عشق بود. هومر  شاعر و حماسه سرای یونان باستان ، ناهید را در اشعار خویش چونان زیباترین ستاره توصیف می کند و زیبایی آن را می‌ستاید.  مصریان باستان بر این باور بودند كه زهره متشكل از دو جرم مجزاست و آن را در آسمان صبحگاهی تیوموتیری و در آسمان شامگاهی آُآیتی می‌نامیدند. یونانیان باستان نیز كه چنین باوری داشتند «ستاره» صبحگاهی را «آورنده نور» و «ستاره» شامگاهی را هِسپِروس یا «ستاره شامگاهی» می‌نامیدند. آنها در دوره هِلِنی دریافتند كه این دو، یك سیاره‌اند. هِسپِروس در زبان لاتین به «وِسپِر» و فُسفُروس به «لوسیفِر» ترجمه شد، واژه‌ای كه سپس برای اشاره به فرشته رانده‌شده از بهشت به‌كار رفت. رومی‌ها این سیاره را، به احترام الهه عشق ، ونوس نامیدند و یونانی‌ها هم آن را با الهه عشق خودشان،آفرودیت،یکی شمردند.
این سیاره در فرهنگ هندی به شوكرا،
یا خالص و پاك، و در میان اخترشناسان چین باستان به تای‌په ، یا زیباروی سفید، مشهور است. در فرهنگ‌های خاور دوربه زهره «سیاره فلزی» می‌گویند. زهره، در آسمان سوم جا گرفته، در سنجش با توپال ها مس و رنگ آن سبز است، در سنجش با جانداران ورزا یا گاو نر است. 

 بومیان استرالیا آن را بارنومبیر می‌نامند كه پیام‌آوری از دنیای مردگان است و نیز پیام عشق و محبت زمینیان را به درگذشتگان می‌رساند. در ایران نیز از دیرباز این سیاره را ناهید می‌نامیدند. زهره نام عربی این سیاره است.

چنان برکش آواز خنیاگری             که ناهید چنگی به رقص آوری       (حافظ)

ناهید یا زهره‌ی چنگ‌زن، دارای ابرهایی است که سطح آن را غیر قابل دیدن می‌کند.ناهید از خیلی جهات مانند زمین است.  دارای آتشفشان ها، «ناهیدلرزه» و کوهواره‌است.  در آن زندگی غیر ممکن است. ناهید ماه ندارد.

پرندی زرد چون خورشید بر سر          حریری سرخ چون ناهید در بر      (نظامی)

ناهید‌را خواهر زمین نیز نامیده‌اند. سال ها دانشمندان فکر می‌کردند که در ناهید گیاهان و جانواران و حتا موجوداتی شبیه انسان وجود دارند. ناهید یکی از سیاره‌هایی است که می‌توان آن را به آسانی در آسمان پیدا کرد. ناهید گاهی 'ستاره شام' نامیده می‌شود. این سیاره درخشان بیش از هر سیاره دیگر، به زمین نزدیک می‌شود.. هنگام طلوع خورشید در مشرق دیده می‌شود و هنگام غروب خورشید در مغرب. این سیاره مانند تیر وماه دارای دوره کامل هلالی می باشد وهلال های آن هر 1.5 سال تکرار می شوند .

چون ناهید در یک سوی زمین و مریخ یا بهرام در سوی دیگر زمین نسبت به خورشید قرار دارند، ایرانیان باستان بر آن بودند که هستی از عشقبازی آن دو می روید و آفریده می شود:

از پی نقلان می بوسه خیز

چشک و دهان شکر بادام ریز

شکر و بادام به هم نکته ساز

زهره و مریخ به هم عشقبار     (نطامی)

***

بیاور می که نتوان شد زمکر آسمان ایمن

به لعب زهره ی چنگی و مرّیخ سلحشورش.      (حافظ)

در اسلام ، استوره ای است که در ارتباط با زیبایی، وسوسه انگیزی و اغواگری زن به وجود آمده است:

گویند هاروت و ماروت که نام ایشان در سوره بقره آمده است، دو فرشته بودند که خداوند آنها را به صورت انسان در آورد وبه زمین فرستاد تا راستی و درستی پیشه کنند و به داد حکم نمایند. روزی زنی به نام زهره شکایت از شوی خود نزد آن ها برد. عاشق زن شدند؛ سر باز زد و چون اصرار کردند، به ایشان گفت باید بت بپرستید یا قتل کنید و یا خمر خورید. خمر را انتخاب کردند که  گناهش کمتر بود. چون در مستی زنا کردند و کسی در آن حال بر ایشان آگاه شد، او را کشتند تا رسوا نشوند. پس اسم اعظم را به آن زن آموختند و او به واسطه اسم اعظم قصد آسمان کرد. نگهبانان آسمان وی را منع کردند و خداوند او را به صورت ستاره ای مسخ کرد و در آسمان نگاه داشت.

چون زنی از كار بد شد روی زرد
مسخ كرد او را خدای و زهره كرد
(مثنوی معنوی)

در اوستا واژگانی به چشم مى خورد كه به هاروت و ماروت بى شباهت نیستند. آرتور جفرى در كتاب واژه هاى دخیل در قرآن، آن ها را با هئوروتات و امرتات در اوستا كه در فارسى جدید به صورت خرداد و مرداد درآمده اند، یكى دانسته است.

*

تمام تمدن های دنیا  در کنار خدایان نرینه ایزدان مادینه ای هم داشتند . بیشتر آن ها خدایان باروری، زایش، عشق  بودند. الهه  باروری ستاره زهره یا ناهید یا همان ونوس یونانی بود که نزدیکترین سیاره به زمین است  و به صورت ستاره ای پنج پر تصویر شده است.
  آناهیتا
یا  زهره، یکی از مهمترین  ایزد بانوان جهان کهن و ایرانی است. آناهیتا در فرهنگ ایرانی الهه باروری است. تصویر او در اساتیر زنی است در لباسی طلایی با تاجی طلایی که  سینه راست خود را در دست می فشارد. در یک توصیف اوستایی، اردیسور آناهیتا یک دختر جوان زیبا رو و خوش اندام است که کمر به میان بسته است و راست بالا که یک لباس پر زر و زیور به تن دارد. در دست چپ او یک برسم و در دست راست  یک گوشواره زرین است. برخی از پژوهشگران او را ادامه مادر آب هایی می دانند که در دوران ایلامی پرستیده می شد. این ایزد بانو در دوران آریایی ها و مزدیسنی تبدیل به یکی از همراهان اهورمزدا شد.اردیسور آناهیتا سرچشمه همه آب های زمین است. او سوار بر گردونه ای می آمد که چهار اسب آن را می کشیدند: باد و باران، ابر و تگرگ. آناهیتا سرچشمه زندگی، پاک کننده تخمه همه نرها، رحم زنان، تصفیه کننده شیر مادران و به دلیل نسبتش با زندگی یاور جنگندگان در صحنه نبرد بود.
در ادبیات اوستایی
، آبان یشت یکی از بخش هایی است که به اردیسور آناهیتا اختصاص دارد.  
شماری نیز او را با ایشتار بابلی  هم ریشه می انگارند. ایشتار در سروده ای اینچنین تصویر می شود:وی از سحر و زیبایی و شهوت لبریز است. ایشتار الهه ی شادی, پوشاک عشق را پوشیده است, لبان او همچون عسل شیرین و دهانش آب حیوان است. اندامش زیبا و چشمانش رخنه گر و بیدار است. او دوست داشتنی و بخشاینده است. ایشتار خدابانوی نشاط عشق است و در استوره ی گیل گمش نیز حضور دارد.
آناهیتا در لغت فارسی به معنی پاک؛ بی آلایش و بدور از پلشتی است. او به بزرگی تمام آب های زمین است. در اسا
تیر زرتشتی آمده است که او نگاهبان سه نطفه زرتشت است که در آب دریاچه مقدس است . در برخی از عقاید میترایسم او را مادر مهر می دانند و واژه مهراب برای مهر به معنی جایگاه مهر از نام بانوی آب گرفته شده است. با این همه او مادر زمین نبود. چرا که در ایران بانوی ایزدی دیگری که از امشاسپندان بود؛ یعنی سپنه آرمیتی این جایگاه را داشت. در گذشته روز زن در تلاقی نام سپندار مذ و ماه سپندار مذ یعنی اسپند ماه روز زن بود که برابر با پنجمین روز اسفند ماه است.

روز ویژه فرشته در آبان روز( روز دهم) از ماه آبان بود. در این روز در کنار دریا،رودخانه،چشمه سارها  به ستایش او می پرداختند . از این رو ناهید را آبان دخت نیز نامیده اند.
مرغابی و سرو، كه نماد آزادی و آزادی‌جویی است، از نشانه‌های مخصوص ناهید است. همچنین نیلوفر نیز به آناهیتا منسوب است. در فرهنگ ایران باستان روز آدینه، كه  روز شادی و جشن است، به ناهید اختصاص دارد.
او در بلندترین طبقه­ی آسمان جای گزیده است و بر كرانه­ی هر دریاچه­ای، خانه­ای آراسته، با سد پنجره­ی درخشان و هزار ستون خوش تراش دارد.

این فرشته بزرگ افزون دهنده گله و رمه، توان بخش گیاهان و رستنی ها ، فزاینده گیتی و دارایی و فزاینده کشور است.مردان و زنان را برای زایش پاک می سازد و دختران برای یافتن همسری نیک از او یاری می جویند.اوست که دارای فروغ کامیابی بوده، خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی را برگردانده و تیرگی را از ستارگان و اختران برطرف می سازد. در روایت ها آمده است که به هنگام زایش زرتشت ، آناهید مادر او را نوازش می کند و زرتشت پس از تولد در روی او و در روی پدر و مادر می خندد.

نام او در نوشته های اردشیر دوم پادشاه هخامنشی بسیار است. پیکره های او در سراسر ایران( زیباترین آنها در نقش رستم) در دوران هخامنشیان،اشکانیان و ساسانیان و سکه های آن دوران دیده می شود. پادشاهان ایران از زمان اردشیر هخامنشی تاساسانیان بایستی در پرستشگاه ناهید تاج گذاری می کردند . ایرانیان به نام او سوگند یاد می کردند:

به تخت و کلاه و به ناهید و مهر   (فردوسی)

تازیان بتی به نام بی هید ساخته و آنرا به عنوان الهه آب در کعبه گذاشته بودند. برخی نیز او را با بت بزرگ کعبه یعنی عزا یکی می دانند.

معابد آناهیتا  بیشتر در كنار رودها برپا می­شده و زیارتگاه­هایی كه امروزه با اسامی دختر و بی بی مشهور هستند و در كنار آن­ها آبی جاری است، می­توانند بقایای معابد آناهیتا باشند. برخی حتا سفره­های نذری با نام بی‌بی را بازمانده­ی آیین­های مربوط به آناهیتا می­دانند.

پرستشگاه های فراوانی به نام آناهیتا در ایران زمین ساخته شده بود که هنوز یادمان برخی از آنها مانند نیایشگاه همدان،  کنگاور، کازرون ، اردبیل، پیرسبز میبد وجود دارد. بسیاری از آن ها نیز پس از اسلام تبدیل به زیارتگاه اسلامی گشته اند.

در روزگار باستان آناهیتا را با لقب بغدخت ( دختر خدا) می آوردند. این پیشوند با گذشت زمان تبدیل به بیدخت شده است که گاهی به تنهایی به جای سیاره ناهید یا زهره بکار می رفته است.هنوز هم نام چند شهرک و روستا در ایران بیدخت است.

***

آن چه تا اینجا آمد، نشان می دهد که:

مولانا ستایشگر شادی و شادمانی، طرب و خوشی در زندگی است.

مطرب یا ناهیدچنگی یا زهره را آفرین می‌ گوید .

مولانا نیز مانند دیگر مردمان این سرزمین، به آناهیتا که نماد آب و ترانگی و تراوت و شادی و عشق است احترام می گذارد.

مولانا از شادی و خرد چونان پایه های یک زندگی خوب یاد می کند.

شادی و موسیقی و رقص و آواز و دانایی و مهر و مدارا؛ رنگین کمان پرشکوهی است که بر پیشانه ی اشعار مولانا دیده می شود.

*

 به پایان می برم با شعری منسوب به مولانا که رقص و شور و شیدایی کلمات است .طرب اندر طرب اندر طرب است:

ای مطرب خوش قاقا! تو قی قی و من قوقو

تو دق دق و من حق حق ، تو هی هی و من هو هو

ای شاخ و درخت گل! ای ناظق امر قل

تو کبک صفت: بوبو! من فاخته سان: کوکو!

***

پایان

 

 

پی نوشت ها:

 

خجسته کیهان در والس ادبی مطلبی پیرامون اروتیسم و استوره دارد که جلوه های گوناگون ونوس یا زهره را نیز نشان می دهد. بخشی از آن چنین است:ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره دارای سبملی است که در بیولوژی به عنوان نماد جنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل( یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانگی نیز هست.

ظاهرا پیوند ونوس با سکس و زنانگی به دوره ی 266 روزه ی تقارن و سپس دور شدن این ستاره مربوط می شود که مشابه زمان بارداری انسان است.

در رم باستان ابتدا ونوس الهه ی مزرعه ها و باغها بود و بعدا به الهه ی زیبایی تبدیل شد. برای پرستش ونوس معبدهایی ساخته بودند و روز اول آوریل" ونرالیا" یا روز ونوس بود.

 

آفرودیت الهه ی عشق زنانه بود و سرزمینش شهوت و اشتیاق. آفرودیت زندگی اش را وقف شکار مردان کرده بود. او گاه هوسی شدید و مهار ناپذیر در زنان پدید می آورد. آرتمیس نیز الههی عشق بود، اما عفیف و باکره باقی ماند و شکار حیوانات را به شکار مردان ترجیح می داد. سرزمین آرتمیس مربوط به دختر بچه ها بود که هنوز بالغ نشده بودند و بعدا به سوی آفرودیت می رفتند.

دختران جوان پس از ترک سرزمین آرتمیس در تمام طول عمر دستخوش جنون آفرودیت باقی می ماندند. در آسیا آفرودیت نماد باروری حیوانات به شمار می رفت و در تمدن آشور به نام ایشتار پرستش می شد.

اما پیش از هر چیز آفرودیت الهه ی عشق بود و معابدش به ویپزه در کوه اریکس و در کورنت همواره پر از زنانی بود که خود را به رهگزران عرض می کردند. ابتدا این کار خاص دختران جوان بود که به این وسیله بکارت خود را به الهه هدیه می کردند، اما رفته رفته به کنیزان معبد آرتمیس اختصاص یافت که حرفه ای های عشق یا سکس بودند

داستان لدا- لدا همسر پادشاه اسپارت بود.روز زئوس را دید که به شکل یک قو در آمده بود. لدا با او هم بستر شد و همان شب با شوهر خود نیز نزدیکی کرد. او بعدا دو دوقلو، یعنی چهار فرزند به دنیا آورد.

 

نیمف ها دختران زئوس بودند. ملیا و نیادس در چشمه ها و جویبارها زندگی می کردند. البته نیمف های دیگری مانند نره ئید، دورآد و اوستائید هم بودند و اوستائید در دریا زندگی می کرد.

نیمف ها زنان جوان و جذابی بودند و معشوقهای بسیاری داشتند. از جمله پان، پیریاپوس، سایتر و کسانی که مثل آنها در طبیعت زندگی می کردند. حتی خدایان بلند پایه تحت تأثیر جاذبه های انها قرار می گرفتند. از جمله آپولن، هرمس . دیونی سوس معشوق آنها بودند. آنها گاه پسران جوان را جستجو می کردند و به خاطر زیبایی هیلاس جوان او را از هرکول دزدیدند و با خود به چشمه بردند.

 

پیریاپوس خدای باروری بود و از حیوانات، نباتات و آلت مردانه محافظت می کرد. او پسر آفرودیت و دیونیسوس بود و مجسمه هایی از پیریاپوس را در باغها و کشت زارها قرار می دادند تا محصول فراوان شود. پیریاپوس آلت بسیار بزرگی داشت و رمی ها مجسمه ی او را در نزدیکی خانه ها قرار می دادند تا دزدان را بترسانند. پیریاپوس کسانی را که به حریم او تجاوز می کردند به سودومی تحدید می کرد.

 پن خدای امور توضیح ناپذیر و غرایز حیوانی. پن نیمه انسان و نیمه بز بود. یعنی قسمت پایین بدنش مانند بز بود. چهره ای پر چین و چروک و ریش درازی داشت. پن که پسر هرمس بود، بسیار هوسران بود. او مدام نیمفها را دنبال می کرد که از ترس فرار می کردند. در غارها صدای آنها که با پن هم بستر می شدند می پیچید. با این حال او از پسران که غالبا نیازهایش را برطرف می کردند، کمتر خوشش می آمد.

پاندورا زنی که مردان را اغوا می کرد و باعث سقوطشان می شد.

مردان بدون زنان زندگی می کردند. آنها مثل دانه از زمین می روئیدند. مردان با خستگی، پیری یا رنج بیگانه بودند. وقتی هنوز جوان بودند اسیر کام مرگ می شدند و چنان به نظر آسوده می رسیدند که گویی خفته اند.

زئوس که بر قله ی کوه المپ می زیست، هدیه ای برای مردان تدارک دید. از هپاستوس خواست خاک و آب را در هم آمیزد و پیکری بسازد. پیکری به زیبایی و جمال الهه ای جاودانی. همه ی خدایان نیومند به یاری اش آمدند :آتنا به آن موجود تازه وارد مهارتهای دستی آموخت، آفرودیت تناسب و اشتیاق و هرمس، شاید از سر شوخی، به او یاد داد چگونه دروغ بگوید و اغوا کند. آن موجود پاندورا بود با ظاهری آن جهانی، در حالیکه انسان بود.

زئوس پاندورا را به عنوان هدیه به اپی متوس، برادر پرومته ئوس داد که فردی حواس پرت، بی دست و پا و احمق بود. قبلا به او اخطار کرده بودند که هدیه ای از زئوس نپذیرد، ولی پاندورا با گردن بند مروارید، در ممتازترین لباسها در میان گلها مانند موجودی بهشتی بود.

با این حال این زن دامی بود. از آن پس مرد تنها نبود، بلکه باید با زن سازش می کرد، با نیازهایش، هوسها، ویرها و اشتهای جنسی اش. ناچار بود دل او را برباید، راضی اش کند و زندگی را طوری فراهم کند که در شأن او باشد، تا بتواند صاحب فرزند شود. او اغوا شده احساس حسادت می کرد و زن را ملک خود می شمرد، بطوریکه گاه ظالم می شد. از آن وقت همبستگی، درک هماهنگ و صلح از میان رفت.

  پاندورا با خود جعبه ی اسرار آمیزی آورده بود که اجازه نداشت بازش کند. اما وقتی به عنوان همسر شروع به زندگی کرد، سخت کنجکاو شد. روزی جعبه را گشود و همه ی چیزهای شر را آزاد کرد. بدی ها در جهان پراکنده شدند و با خوبیها آمیختند بطوری که تمیز آنها از یکدیگر ممکن نبود. رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در شهرها و خانه ها و در میان مردان گسترش یافت.

پاندورا که از بیرون جهیدن بدی ها ترسیده بود؛ فورا در جعبه را بست. اما جعبه خالی شده بود و همه ی چیزهای ظالمانه و خشن از آن بیرون ریخته بود. آنچه ته جعبه مانده بود چیز کئچکی بود که جای زیادی نمی گرفت. چیزی که مثل سایرین نجهیده بود، بلکه آرام و به خود مطمئن بود. آن چیز امید بود. امید ته جعبه مانده بود، انگار حق نداشت در همه جا گسترش یابد. پاندورا شری دوست داشتنی بود: نماد همه ی تضادهای انسان.

*****

این مطلب زیبا از شادی حامد آزاد و از مجله زنان است: زنان سرشناس، جاودانه بر سطح زهره:
با پیشرفت دانش بشر، فضاپیماهایی راهی این سیاره شدند و از پستی و بلندی‌ها و عوارض جغرافیایی سطح این سیاره نقشه‌های كاملی تهیه كردند. انجمن بین‌المللی نجوم (
IAU) وظیفه نامگذاری عوارض سطح سیارات و همچنین اجرام تازه كشف‌شده را از 1919 بر عهده دارد. طبق مصوبه این انجمن، عوارض جغرافیایی سطح كرات مختلف همگی به نام انسان‌های مشهور حقیقی یا استوره‌ای نامگذاری می‌شوند. مثلاً تمام عوارض سطح كره ماه به نام دانشمندان جهان و عوارض سطح سیاره عُطارِد به نام هنرمندان و نویسندگان نامگذاری شده‌اند. اما عوارض سطح سیاره زهره تماماً، جز یك مورد، به نام زنان سرشناس ملت‌های جهان، نام‌های دخترانه در فرهنگ‌های گوناگون، یا ایزدبانوهای زمین و حاصلخیزی و باروری در فرهنگ‌های مختلف نامگذاری شده‌اند.
در میان اسامی جاودان‌شده بر سطح زهره، 30 نام ایرانی هم دیده می‌شود كه البته تلفیقی هستند از نام‌های رایج در زبان‌ها و گویش‌های مختلف ایران: آیلار، آلما، دینا، اِستِر (نامی در ایران باستان)، فریده، فاطمه، فیروزه، گلنار، غزل، حلیمه، حنا، جمیله، یاسمین، لیدا، لیلا، لِنا، ملینا، ندا، پریشان، پروین، ركسانا، روناك، سعیده، سارا، زكیه، زینب، زرینه، زویا، زهرا و زمرد.
از میان الهه‌هایی كه نامشان بر زهره جاودان شده می‌توان به آناهیت (الهه ارمنی حاصلخیزی)، آرامایتی (الهه ایرانی حاصلخیزی)، بی‌بی پَتمه (الهه زنان در فرهنگ تركمن)، سوسن خوتین (الهه حاصلخیزی و باران در تاجیكستان و ازبكستان)، و زمین (الهه ایرانی) اشاره كرد.
همچنین بر سطح زهره به نام زنان نویسنده، شاعر، نقاش، آهنگساز، هنرپیشه، خواننده، پزشك، وكیل، هوانورد، فضانورد، اخترشناس، فیزیكدان، زیست‌شناس، ریاضیدان، شیمی‌دان، محقق، اقتصاددان، فمینیست، مصلح اجتماعی، ملكه‌ها و پرنسس‌هایی از دوران باستان تا امروز و زنان سرشناس دیگر برمی‌خوریم، ازجمله: جین آستین (نویسنده انگلیسی)، اورِلیا (مادر ژولیوس سزار)، كلارا بارتون (بنیانگذار صلیب سرخ امریكا)، اگنیا بارتو (شاعر اسپانیایی)، پِرل باك (نویسنده امریكایی)، آگاتا كریستی (نویسنده انگلیسی)، كلئوپاترا (ملكه زیبای مصر)، ماریا سِلِسته (دختر گالیله)، الیزابت كورپمَن (اخترشناس لهستانی)، آریل دورانت (تاریخ‌نگار و همسر ویل دورانت)، مولان (سلحشور تاریخی‌ـ‌افسانه‌ای چین در قرن ششم میلادی)، نِفِرتیتی (ملكه زیبای مصر باستان)، لیزا جیا كوندو (مونالیزا)، ساسكیا (همسر رامبراند نقاش و مدل نقاشی‌های او)، فوسایه ایچیكاوا (فمینیست ژاپنی)، جِروشا جراد (فیزیكدان هندی)، ایرِن ژولیو كوری (دختر ماری و پیركوری، فیزیكدان، برنده جایزه نوبل)، فریدا كالو (نقاش مكزیكی)، فلورانس نایتینگل (پرستار ایتالیایی)، النا ریچاردز (بنیانگذار دانش اكولوژی)، اَن سولیوان (معلم هلن كلر)، گرترود استاین (نویسنده و مدتی همسر ارنست همینگوی)، ویرجینیا وولف (نویسنده امریكایی)، و بسیاری افراد دیگر كه شاید نامشان برای ما ناآشنا باشد اما در رشته خود تأثیرگذار و منشأ خدماتی چنان شایسته به جامعه خود، و حتی جامعه جهانی، بوده‌اند كه نامشان تا ابد جاودان خواهد ماند. مانند هموطن خود ما كه شاید بسیاری از ما نمی‌شناسیمش اما نامش بر یكی از عوارض سطح زهره جاودان شده است: دكتر آذر اندامی، پزشك و باكتری‌شناس پژوهشگر انستیتو پاستور ایران.
در سال 1992 كه انجمن بین‌المللی نجوم برای نامگذاری عوارض سطح سیاره زهره فراخوانی جهانی در رسانه‌های همگانی و مجلات علمی جهان منتشر كرد، نام‌های بسیاری از سراسر جهان به شورای نامگذاری ارسال شد كه دلیل انتخاب آنها نه معروف یا صاحب مقام بودن یا داشتن تألیفات، بلكه خدمت به بشریت بود. متأسفانه از ایران تنها نام دكتر آذر اندامی، آن هم به همت و تلاش دختر ایشان، به این شورا ارسال و البته پذیرفته شد. به این ترتیب، گودالی بر سطح زهره به نام آذر اندامی نامگذاری شد. گودال اندامی دهانه‌ای برخوردی (دهانه‌ای كه بر اثر برخورد شهاب‌سنگ با سطح سیاره شكل می‌گیرد) به قطر 30 كیلومتر در مختصات عرض ′45 و ْ17- و طول ′55 و ْ26 بر سطح زهره است.
آذر اندامی در 16 آذر 1305 در محله ساغریسازان رشت متولد شد. او فرزند چهارم و تنها دختر خانواده بود. بعد از اتمام تحصیلات عمومی در دبیرستان فروغ به دانشسرای رشت رفت. در 1324 از دانشسرا فارغ‌التحصیل شد و یك سال بعد به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در 1329 و در حین كار، دیپلم طبیعی را اخذ كرد. در 1331، با شركت در كنكور دانشگاه تهران، در رشته پزشكی این دانشگاه پذیرفته شد. در 1337 فارغ‌التحصیل و بلافاصله به تحصیل در دوره تخصصی زنان و زایمان مشغول شد. پس از پایان دوره تخصصی به وزارت بهداشت آن زمان منتقل شد و در نهایت به كار در انستیتو پاستور پرداخت. در سالیانی كه وبا كشتار بی‌رحمانه خود را در ایران و كشورهای منطقه شروع كرده بود، او با تهیه واكسن مرغوب به مبارزه با این بیماری پرداخت و علاوه بر تأمین نیاز كشور، واكسن وبا را به كشورهای همسایه هم ارسال كرد. دكتر اندامی پس از مدتی با استفاده از بورس تحصیلی انستیتو به پاریس رفت و در 1346 گواهینامه باكتریولوژی و در 1353 دانشنامه تخصصی علوم آزمایشگاهی بالینی را اخذ كرد. او تا سال 1357 كه بازنشسته شد، چندین بار به كشورهای فرانسه و بلژیك سفر كرد و حاصل این سفرها مقالاتی علمی بود كه در مجلات معتبر به چاپ رسید. دكتر اندامی پس از بازنشستگی، چون خانه‌نشینی را نمی‌پسندید، ریاست آزمایشگاه تشخیص طبی بیمارستان باهنر تهران را بر عهده گرفت. پس از مدتی در مطب همسرش دكتر خلعتبری در خیابان حسام‌السلطنه واقع در جنوب تهران به مداوای بیماری‌های زنان و زایمان مشغول شد. در همین سال‌ها بود كه كم‌كم بیماری در وجودش رخنه كرد و به تومور مغزی مبتلا شد. البته سعی می‌كرد دیگران زیاد متوجه این مسئله نشوند ولی وخامت حالش به آنجا رسید كه روزی در مطب در حال معاینه یك بیمار تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد. این انسان فرهیخته و سخت‌كوش در 28 مرداد 1363 به علت آمبولی ریه، كه از عواقب بیماری سختش بود، به دیار باقی شتافت.
فرزندان دكتر اندامی نیز همگی در عرصه علم كوشا بودند و به مدارج بالای علمی رسیدند. دختر بزرگ او، آذرمیدخت خلعتبری، دكتر در ژئوفیزیك از فرانسه، اكنون نویسنده و خبرنگار علمی است. او یكی از همكاران تحریریه ماهنامه نجومی فرانسه است.
همچنین به یاد فعالیت‌های بشردوستانه دكتر اندامی، خیابانی در رشت به نام اوست. بخش واكسن‌های باكتریال در ساختمان تحقیقات انستیتو پاستور نیز به افتخار او نامگذاری شده است.■

 

شادی و شادمانی از آن همه مردم جهان بادا! باداباد!

سبز باشید


ادامه ....
هذاجنون العاشقی
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved