Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
446661 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

6 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



راه دورنرگس ونور  

راه دور نرگس و نور

 

 

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

آه! آه سیاه.

 آهو! آهوی سیاه .

 آه و آهو و ماه. ماه سیاه.

دود کبود درد

زخمه های زخم  بر رگ رگ جان

 شولای درد بر پشت و تسمه‌ی ستم بر پیشانی

دست حسرت بر زانو و سر در حصار بازو

 با خود می مویم: آب حیوان تیره گون شد، خضر فرخ پی کجاست؟

گل بگشت از رنگ خود، باد بهاران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست. عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد؟

 باغ و گلستانم کو؟ نرگسستانم کو؟ رستم دستانم کو؟ آن های و هوی و نعره‌ی مستانم کو؟

فاخته ای بر درخت خشک می خواند: کوکو؟ کوکو

 و تاریکی که  همه جا بود. هو می کشد. هو. هو.

 و باد که بود. باد دیو. که زردبود. هو می‌کشد. هو.

*

آسمون زرد بود. زمین هم. میون زمین و آسمون دود کبودی بود که انگاری طعم گوگرد و آهک  داشت.

 خیلی دور نبود. بود؟دوتا دوتا. مث آتیش توی چشمای گرگ. چراغای  کامیونا  که از گرده‌ی خاکریزای اون طرف قبرستون قدیمی سرازیر شدن و بعد...

  باد صدای یکی رو با خودش آورد: گودالا حاضرن؟

یکی دیگه صدا زد: خاک. خاک بریزین. زود باشین!

 چندتایی  هم  توی حرفای همدیگه دویدن:کفشاشون رو جمع کن!بده من! حرومزاده! بقیه شونم می‌دادین دار بکشن خلاص شیم!

چندتا سگ به هم دیگه پارس کردن.

و خاموشی یکباره پایین ریخت.

*

 برپله های برابر آب نمای خاموش پارک لاله، کسی سیگاری گیراند. در نور کبریت، شب پره ای بال کشید و به تاریکی رفت. کبریت خاموش شد.حالا تنها صدای او بود.  آوازش که نخست از پله های برابر آب نما، ،آرام برخاست. از آب نما گذشت. بالا رفت. بالارفت. از نوک درخت‌های پارک بالا رفت. از بام  بلندترین خانه ها بالا رفت. ازبرج میلاد بالا رفت و چون شهابی  بزرگ. قد تمام آسمان.  در  آن همه تاریکی ترکید و رخشه های هزار هزار رنگش را بر تمام بام های شهر ریخت:

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند

عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل در این خیال که اکسیر می‌کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند

 صبح، سربی و سنگین، از در و دیوار به پایین می‌لغزد. باد پرهای چندین چلچله را از خاک بر می‌دارد و می‌رود. هق هق  این هدهد از کدام بام است؟ هفتاد زن سیاهپوش با هفتاد شعله‌ی آتش بر دست از لابلای درخت‌های بهار نارنج عبور می‌کنند. دارند کنار بازار شکرفروشان شیراز عشق را تازیانه می زنند. سرتاسر کوی کاه فروشان، گیس بران دختران سمرقند است.نخلستان های بصره بازار کنیزکان عرب است. کنیز می فروشند. همه پریشان گیسو. همه پاره پیراهن. هم گل پرپر . همه مرغک گلو بریده. زیتون زارانی خاکستر پوش و نیزارانی سوخته. دل هایی آتش گرفته. کاکل جان ها شعله ور. کبوتران شادی دربه‌در. رنج می برند و درد می آورند. تاریکزاری است از بام تا بام.  خیابان خیس هیس و هراس و ترس است.  بگو مگو گزمگان وهمهمه‌ی حرامیان است در بازار بزرگ مال فروشان. باد، بوی شحنه و شب و شهوت  می آورد.

  باز از خود می‌پرسم:به راستی چه باید کرد. دستی برای ستردن اشک و دستی به سوی رف برای دیوان حضرت عشق. حافظ چه می کرد. آن رند شیراز در آن گیر و دار، در آن شب تاریک و بیم موج و گردابی چنان هایل، چه می گفت و چه می کرد. دیوان حضرتش را بر گرفتم و بر پیشانی نهادم و با بوسه‌ای گشودم  شیراز است. بیایید!. تیمور و ترس و تسمه و تازی. آهای چه کسی از شما

 می داند که خانه‌ی حافظ کجاست؟ آهای!

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر تا کبوتر چقدر راه است؟ مگر چشمه‌ی آب زندگانی آن سوی کدامین بیابان بیکران است؟ خضر مبارک پی ما در کدام ظلمات از دیده‌ها نهان است؟ کیخسرو خسروان در غبار کدامین مه و برف ناپدید شده است؟ :

  حاكمیت استبداد سیاه بی تدبیر، به همراهی و همزبانی آیینی کینه ورزانه  که شمشیر در کف و کف برلب داشته است، در بخش بزرگی از تاریخ ما، هرگونه اندیشه ی ترقی‌خواهانه یا مخالفی را به ‌نام الحاد یا ارتداد،مخالفت با دین و دولت،با نظم دوزخی آن نظام، سركوب می‌كرد: کشتار آزادیخواهان، بر طشت خون نشاندن، از کله مناره کردن، پوست کندن، میل در چشم کشیدن و کتاب سوزان و آدم‌سوزان و....

ورقی بزنیم این تاریخ خونبار را و به قول بیهقی این قلم را لختی بگریانیم:

مهدی، خلیفه عباسی ده سال خلافت کرد و تمام این سال‌ها به پیگرد و شکنجه و اعدام زندیقان و دگراندیشان گذشت. پسرش (هادی) گفته بود:به‌خدا اگر زنده ماندم همه زنادقه و ملحدان را خواهم کشت. در تاریخ تبری آمده است که:  او برای کشتار دگراندیشان هزار دار برپاکرده بود.

بارتولد می‏نویسد: پادشاهان غزنوی، در چهل سال دوران سلطنت خود، پیوسته و با شدت هر چه تمام‏تر با انواع الحاد، كه شكل ایدئولوژیك ناخرسندی از فرمانروایی آنان بود مبارزه كردند، مخصوصا برخورد امرای دولت سلطان محمود با قرمطیان كه در زمان او به واسطه‏ی ارتباط با خلفای فاطمی، یعنی دشمنان سرسخت خلفای عباسی، خطرناك‏تر شده بود، شدتی بیش‏تر داشت.انگیزه‌ی اصلی یورش محمود به هند - غیر از بهانه‏ی ترویج اسلام و انگیزه‏ی مادی و دست یافتن به ثروت‏های آن سرزمین - ترس از رواج عقیده قرمطیان مولتان در هند و خطر واکنش آن در قلمرو حكومتش بود. عتبی می نویسد، محمود در روز فتح مولتان آن قدر از قرمطیان به دست خود كشت، كه شمشیر خون آلود به دستش چسبید و دست و شمشیر را در آب گرم نهادند تا از هم جدا شد. قرمطیان همان ایرانیان وطن دوستی بودند که در درازای تاریخ ایران به نام زندیق و مزدکی و مانوی و ملحد کشتار شده‌اند.

 

 در كتاب "تاریخ آل سلجوق"آمده است:

ملک محمد به غایت خونریز بود... زاهد عمانی را ملک، تعظیم بسیار می كرده، بابا می خواند. شیخ برهان الدین احمد كوبنانی گوید روزی با ملک در سرای او می گشتیم، به موضعی رسیدیم كه حد یک خروار  كاغد -همه رقعه- برهم ریخته بود. پرسیدم كه این كاغذها چیست؟ ملک گفت :فتوای ائمه شرع، هرگز هیچكس را نكشتم، الا كه ائمه فتوا دادند كه او كشتنی است.

سیف بن محمد هروی می نویسد:

در این سال، ملک فخرالدّین حكم فرمود كه عورات (زنان) به روز از خانه بدر نیایند و هر عورتی كه به روز بیرون آید، شمس‌الدین قادسی كه محتسب است، چادر او را سیاه كند و او را سر برهنه به محلت‌ها و كوی‌ها برآرد تا تجربه دیگران باشد... و خرابات را برانداخت و مقامران را سر و ریش تراشید به بازار آورد و شراب‌خوارگان را بعد از اقامت حدود شرع نبوی، در زنجیر كشید و به‌كار گِل كشیدن و خشت زدن مأمور گردانید... و اكثر سیاست او به زندان و حزن‌دادن و چوب‌زدن و گل‌كشیدن بودی و با وجود این‌همه امر به معروف و نهی از منكر، البته، هر شب آواز چنگ و نغمه عود شنیدی و شراب صافی نوشیدی.

فقیه سرشناس،ابوالقاسم مسعود خجندی  برای كشتار باطنیان و دیگر فرقه‌های بی‌گناه ایرانی دستور داد تا خندق‌ها كندند و در آنها آتش افروختند... و باطنیان را می‌آوردند و به جماعت یا به انفراد، در آتش می‌افكندند و زنده‌زنده می‌سوختند.
خواجه نظام‌الملک در ذكر سركوب قرامطه و باطنیان به‌وسیله البتكین، سلطان محمود غزنوی و نوح سامانی یادآور می‌شود:

در شهرها افتادند و هركه را از ایشان می یافتند، می كشتند... پس، هفت شبانه روز در بخارا و ناحیت آن، می گشتند و می كشتند و غارت می كردند تا چنان شد كه در فرارود و خراسان، یكی از ایشان باقی نماند و آن كه ماند در آشكارا نیارست آمد، و این مذهب پوشیده بماند... و یكبارگی به زمین فرو شد.

و حضرت عشق که بر این روزگار زشت چشم می‌اندازد،  قلم را چنین می‌گریاند:

زیرکی را گفتم: این احوال بین! خندید و گفت:

صعب روزی! بوالعجب کاری! پریشان عالمی!

در چنین شرایطی است كه حافظ بر می‌خروشد:
در این وادی به بانگ سیل بشنو
كه صد من خون مظلومان بیک جو
روزگار سکوت است و ترس:
سخن گفتن كرا یاراست اینجا
حافظ در دل تاریکی چراغ بر می افروزد و دشمنان انسان را نشانمان می‌دهد :
مرغ زیرک به در خانقه اكنون نپرد
كه نهاده است بهر مجلس وعظی، دامی
حافظ دمی از رسوا کردن ریاکاران و زاهدان باز نمی ایستد. زبان و کلامش چراغ راه مردمان است:
اگرچه باده فرح بخش و باد، گل بیزاست
ببانگ چنگ مخور می، كه محتسب تیز است
در آستین مرقع، پیاله پنهان كن
كه همچو چشم صراحی، زمانه خونریز است
و یا:
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
كان شوخ سر بریده، بند زبان ندارد
ای دل، طریق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او، كس این گمان ندارد
طربق رندی و درگاه پیرمغان حافظ کجاست؟ حافظ از درگاه ریا و دروغ روی بر میتابد و سر در راه پیر مغان می‌نهد:
آن روز بر دلم در معنا گشوده شد
كز ساكنان درگه پیر مغان شدم
و یا:
بنده پیر مغانم كه ز جهلم برهاند
حافظ، پیرو پیر مغان است و سر بر درگاه هیچ قدرتی فرود نمی‌آرد.:
پیر مغان حكایت معقول می كند
معذورم ار محال تو باور نمی كنم
یا:
دولت پیر مغان باد كه باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
و یا:
حافظ! جناب پیر مغان مأمن وفا است
من ترک خاكبوسی این در نمی كنم
پیرمغان که نمونه و نماد انسان کامل و آموزگار آیین  انسانگرایانه‌‌ی آن روزگار است. همان که انسان کامل شعر حافظ است:

مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کاو به تایید نظر حل معما می کرد

آیینی که بنیادش بر خودشناسی و دلاوری و خرد است:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

آیینی که تمام اختلافات و ستیزه ها و رنگ و نژاد و آیین و مذهب را بر نمی تابد و تنها در جستجوی حقیقتی است به نام عشق:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

و رند. رند حافظ، حافظ رند، که در برابر محتسب و زاهد و فقیه و گزمه و دیگر ریاکاران و دروغزنان ایستاده است.

همان رندی که خیام  چنین او را به ما می‌شناساند:

رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین

نه کفر، نه اسلام، نه دنیا و نه دین

نه حق، نه حقیقت، نه شریعت، نه یقین

اندر دو جهان کرا بود زهره‌ی این

 و حافظ شیراز انسان رند را آدمی خردورز و دلیر وآزاده می داند:

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه ‌ی رندان جهان باش

**
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

**
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی

 

 حافظ  به بانگ چنگ وآفتابی که از مشرق پیاله بر می‌خیزد لرزه بر اندام  تاریک اندیشان وحاکمان می اندازد.

حافظ در آن تاریکی ها چراغ آورده بود. چراغ امید و آرزو. چراغ خورشید و دلیرانه و خردمندانه فریاد بر می داشت:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

در پیاله تصویر رخ آزادی و رهایی. عکس سربلندی و سرفرازی انسان بود که می دید.

این گلبانگ حافظ بود که:

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند .

و بی باکانه بر هرچه ستم و سیاهی و نامردمی است می خروشید:

سرم بـه دنیی و عـقـبی فرو نـمی‌آید
تـبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست
در اندرون مـن خسته دل ندانـم کیسـت
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلـم ز پرده برون شد کـجایی ای مـطرب
بـنال هان که از این پرده کار ما به نواست

او انسان را فرا می خواند که سر در برابر هیچ قدرت قدری فرود نیاورد.سرو باشد و آزاد باشد. آزادی که کلمه مبارک و خجسته و مقدس فرهنگنامه بزرگ تبار بشری است.

 در این نیمه شبان ظلم و ظلمت من نیز به کوچه های پر از گزمه و محتسب نیمه دوم قرن هشتم هجری،رفتم جنگ و خونریزی و کشتار توقف نا پذیر.تسمه و تازیانه و تهدید. نفرین و نفرت و ناسزا. سخت گیریها وتنگ چشمی‌های فقیهان  ریاکار. 

حافظ، در آن روزگار تنها تماشاگر این حکایت پر از جنایت و تبهکاری نبود. تماشاگری شوریده و شیدا. تماشاگری یاغی و دلیر و دانا بود . غزل هایش پیاله‌ی خونین دلان بود؛ کلمه‌هایش بر کشتی غزل نشسته و کشتی شکسته و در آرزوی باد شرطه می‌سوخت.

گویی در بارانداز همین کشتی است که حافظ ایستاده و بانگ می زند که:

 

  سینه مالامال درد است ای دریغامرهمی           

 دل  زتنها ئی  بجان آ مد  خدا را همد می

چشم آسایش که  دارد  زین سپهر  تیز رو          

 سا قیا  جام می ام  ده  تا   بیا سا یم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید وگفت           

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر ازبهر آن شمع چگل           

 شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی

در راه آزادی و سربلندی انسان باید دلیر بود. دانا بود. گستاخ بود. برای آزادی باید بهای آن را پرداخت.

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست           

ریش باد آن دل که بادرد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را درکوی رندی راه نیست         

 رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

این حافظ است که ما را می خواند تا عالمی نو بنا کنیم و بنیاد کهنه را برکنیم:

آ د می د ر عا لم  خا کی نمی آ ید  بد ست          

 عا لمی د یگربباید ساخت  وزنو  آ د می

حافظ زبان زمانه خویش بود. زبان گویای انسان والا و عاشق. انسانی که از سنگ و گل بر می خیزد و تا آسمان ها پر می گشاید. سخن او همه راه بود. راه رهایی. راه بال زدن. بام بال زدن. بام رهایی. بام تا بام تا آسمان

در آن روزگار که عارفان و درویشانی چونان نسیمی و نعیمی پنج در پنجه قدرت افکنده و آزادی را فریاد می زدند حافظ بر می خروشد که:

روضه خلد برین خلوت درویشان است

 مایه محتشمی خدمت درویشان است

 گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد

 فتح آن در نظر رحمت درویشان است

 قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت

 منظری از چمن نزهت درویشان است

 آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه

 کیمیاییست که در صحبت درویشان است

 آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید

 کبریاییست که در حشمت درویشان است

 دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال

 بی تکلف بشنو دولت درویشان است

 خسروان قبله حاجات جهانند ولی

 سببش بندگی حضرت درویشان است

 روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند

 مظهرش آینه طلعت درویشان است

آنگاه بر قدرت و ستم و ظلم و ظلمت می تازد که:

از کران تا به کران لشکر ظلم است

 ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

 ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را

 سر و زر در کنف همت درویشان است

 گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز

 خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است

 حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی

 منبعش خاک در خلوت درویشان است

 حافظ در برابر آزادگان و مردم دوستان، صف سیاهدلان و گرانجانان را نیز نشان می‌دهد:

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نگفتنی است سخن گرچه محرمی

در کش زبان و پرده بر انداز ومی بنوش

 این حافظ است که تو را به سوی نور و نرگس می خواند. به سوی سربلندی و سرافرازی. و دورت می دارد از ریاکاران و دروغزنان. پرهیزت می‌دهد از ستم پیشگان فریبکار. نقاب ریا از چهره‌ی زشت خرقه پوشان و دلق پوشان بر می‌دارد و تو را به صف رندان می‌خواند:

خدارا کم نشین با خرقه پوشان

رخ از رندان بی سامان مپوشان

تو نازک طبعی و طاقت نیاری

گرانی های مشتی دلق پوشان

در این خرقه بسی آلودگی هست

که صافی باد عیش دردنوشان

بیا و زرق این سالوسیان بین

صراحی خوندل و بربط خروشان

چو مستم کرده ای مستور منشین

چو نوشم داده ای زهرم منوشان

زدل گرمی حافظ برحذر باش

که دارد سینه ای چون دیگ جوشان

در کوچه‌ها بوی عشق می آید. کوچه‌ها پر از آدم است. آن ها که شب را شکسته‌اند. آن ها که قرق و قفل را شکسته‌اند.

اینجا کجاست؟ کجا می رود این دل پریشان؟ در این شب شیون! شیراز. نسیم آب رکن آباد است.  شیرازعاشق. مرد کوری روی پله ها ی گل سرخ نشسته و تنبور می‌زند. تنبورش پر از ستاره است.  بازار نرگسان است. باغستان سروناز است. کودکانی با بسته ای فال حافظ در دست . می دوند. پرپر می زنند.

اسمت چیه؟

- سهراب آقا.

یک جفت چشم سیاه دیگر . آهوست.

- اسم تو چیه؟

- اشکان آقا.

- از منم بخرین آقا. اسمم ترانه است. اینم خواهرمه. اسمش نداست.

همه با هم حرف می زنند. همهمه ی است. گویی دسته ای گنجشگ بال و پر می‌زنند.

- آقا یه فال بردارین. حافظ دروغ نمی گه.  تو رو به جون شاخ نبات حافظ یه فال بردار. خواهرم مریضه. بابامون زندونه. مادرمون همه ش سرفه می کنه. تورو  به جون حافظ شیرازی یه فال بردار:

بردار. بر می دارم. بخوان. می خوانم:

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

دلم می خواهد برقصم. دلم می خواهد فریاد بزنم. تاری. تنبوری. دف. دف دفدف. گلویی. سینه ای. بامی. بالی. بال. بال باید بال بزنم. برخاسته ام از بام و پایین دست همه آتش است و خاکستر. بال بال بال. بالا. بالا بالاتر

حالا در این روزگار سیاه و تباه بیا برویم کنار رکن آباد و گلگشت مصلا. بیا برویم میخانه های بیدمشک و سروناز شیراز . می گشایم دیوان مبارکش را و می آید:

 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

و باز می گشایم و می آید:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد

اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

بر می خیزم. در دستی دیوان مبارکش و دردستی مرهمی برای زخمی. از سبزای غزلی مرهمی برای دلی آتش گرفته. لبخندی برای غریبی. پیاله ای برای تشنه ای. گندمی برای مرغکی. و دست افشان و پاکوبان با تمام کودکان کوچه های فردا :

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

باید بنویسم. روی بال بادبادک ها. روی دیوار کوچه ها. روی درخت ها. روی سنگ ها. بر آب می نویسم. دستت را به من بده. لبخندم را به تو می دهم. بوسه ای به من ببخش. گندمم را به تو می دهم. ببار تا ببارم. باید ببارم. باید بخندم. باید بگویم. باید بنویسم. قلم من کو. گندمم کو. پیاله ام کو آهای تمام کبوتران تشنه بیایید. تمام کودکان جهان بیایید. بیایید بر بام خانه ی من. از این کران جهان تا آن کران زمان خانه من است. میهمان خانه من است. سفره انداخته ام سفره ای برای خنده. بوسه. گندم. آب. ترانه و رقص. رقص و رقص  و رقص. می تپد دل من. رگ من. نبض من. رگر رگ جهان تپش دارد. تپش. دف دف دفدف دف

و حالا در تمام جان و جهان،  در تمام رگ های تن و جانم.کولیانی مست و رقصان دم می گیرند و می خوانند:

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است

دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد

خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی

نگاه کن! روبروی آب نمای پارک لاله! این حافظ است. با کفش کتانی و شلوار جین. دارد شعر می خواند. ترانه و ندا و سهراب و اشکان و کیانوش هم هستند.   کلمه هایی آبی، سبز، سرخ، سفید، مانند هزار هزار بافه‌ی نور و نرگس از میان خیابان برمی‌خیزد. بالا می‌رود. بالا و بالا و بالاتر.

برویم!

 سبز باشید


نازبرفلک  

ناز بر فلک

این نوشته  را پیشکش می کنم به جوانان دلاور و دانای ایران

 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سرماست

 

فلک، تقدیر، حکم ازلی، قضا و قدر در شعر حافظ بسامد بالایی دارد. همین امر بسیاری را بر آن داشته است تا بدین نتیجه برسند که حافظ برای انسان قدرتی و اختیاری را باور نداشته و سر تسلیم در برابر تقدیر فرود آورده و تدبیر، به شمشیر و تقدیر سپرده است. فلک و روزگار و چرخ و سرنوشت در فرهنگ ما جایی مهم دارد: پناهی برای گریز از مسئولیت.

زبان و ادبیات ما پر است از واژگان و ترکیب­ها و شعرها و داستان­ها در زمینه­ی وانهادن کار و انداختن بار بر دوش  روزگار.

در آن زمانه­ی جهل و جادو،نفرین و نفرت،دشنام و دشمنی،قدری بازی و جبری­گری، اما...

گستره­ی اندیشه­های حافظ چنین نبوده است.

حافظ بر فرهنگ پس مانده و سنگ شده و دلمرده­ی زمان خویش شوریده است. فرمان او بر دانایی و دلاوری است. او بر فلک و ستاره می­ تازد و انسان را فرمانروای سرنوشت خویش می­داند:

گدای میکده‌ام لیک وقت مستی بین

که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم

حافظ در رسیدن به آرزو و مراد خویش، چرخ  و فلک را برهم می­زند و بر هیچ حکم ازلی سرفرود نمی­آورد:

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

وی بر آن است تا دنیای دلمرده و کهنه و وامانده را در هم ریزد و طرحی نو بریزد و ما را و جهان را فرا می خواند تا با شادی و شور و شیدایی...

...گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

رند  گستاخ ، بهشت عدن و حوض کوثر را در میخانه­های شیراز می­جوید و بر خاک مصلا و کنار آب رکن آباد بهشتی بر زمین می­سازد. بر انسان بانگ می­زند که تویی آفریننده­ی بهشت بر خاک!

اگر شب تاریک و بیم موج و گردابی هایل است، ساحل نشین بی پروا مباش! اگر زمانه و حاکمان روزگار، رهزنان اندیشه و هنرند؛ برخیز و برخروش و بانگ برزن و با سیاهی درآویز تا سپیدی رخ نماید:

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم

اگر چرخ این روزگار بی سروپا، بر مدار خودکامگان می­گردد، مباد که سر بر آستان نومیدی و دلمردگی و شکست و تسلیم فرود آرید، بلکه:

تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

حافظ می گوید که نباید کوتاهی ما ، نادانی حاکم ، دردها و رنج های زمانه را بر دوش فلک  و روزگار و سرنوشت انداخت:

راز درون پرده چه داند فلک، خموش

*

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید

*

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

وندر این کار دل خویش به دریا فکنم

جرعه­ی جام بر این تخت روان افشانم

غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم

شاعر، زبان پر زبانه­ی زمانه­ی خود است.در بیت های زیر حافظ روزگار و زمانه را دشمن عاشقان و دانشورزان و هنرمندان می­داند و بر روزگار و فلک می­تازد که چنین خوار پرور است و این به جبری بودن او ربطی ندارد.  شعر او اعتراضی رندانه در برابر کژپروری­های روزگار است و فلک در اینجا همان حکومت تبهکار زمان اوست. حافظ که دلاورانه بر محتسب و مفتی و زاهد و فقیه می­تازد، مگر نمی داند که هم اینان دشمان آزادی و آزادگی­اند. می­داند و نیک می­داند و می­سراید که:

فلك به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
*
ارغنون‌ساز فلك رهزن اهل هنر است

چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم

*

آسمان کشتی ارباب هنر می­شکند

تكیه آن به كه بر این بحر معلّق نكنیم
*
هنر نمی‌خرد ایام و غیر از اینم نیست

كجا روم به تجارت چنین كساد متاع

*

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد

که کام بخشی او را بهانه بی سببیست

به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط

مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست

*

ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت

به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

*

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

*

قضا و قدر، حکم ازلی و سرنوشت در شعر حافظ با رندی و طنز در آمیخته است.هرکجا که نیازی به پاسخی طنز گونه  در پرسش می پرستی و رندی و عشقبازی باشد، حافظ حواله به تقدیر و حکم ازلی می کند و این طوق از گردن می اندازد. حافظ برای گریز از مسئولیت و فرار از برابر سختی­ها نیست که سخن از قضای آسمان می­کند، بلکه در پس پرده­ی سخن جادویی خویش، بر این قصه­ها و خرافات می­تازد:

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

*

من ز مسجد به خورآباد نه خود افتادم

اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

*

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

*

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

*

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

*

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

*

در خورآباد طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما

*

وی بینش جبری را در برابر  زهد فروشان و ریاكاران به كار برده است و رندانه می­گوید: ای واعظ و زاهد  به خود مناز و بر من متاز  كه  زهد تو و بدنامی ما از مشیت اوست و هرچه که رندان و دردکشان می کنند به دست کارفرمای قدر است:

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
*

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

*

مکن به چشم حقاترت نگاه در من مست

که نیست معصیت و زهد بی مشیت او

*

بر ریاکاران و واعظان با قلم طنز می تازد و  با سلاح خودشان به  میدان آن­ها می­­رود:
من اگر خارم و گر کل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می کشدم می رویم

در بیت زیر می گوید اگر تقدیر، فرمان از تدبیر من ببرد، آنگاه دیگر، می، نخواهم نوشید. اما چه کند که قسمت ازلی بی حضور او کرده اند و پس نباید بهانه گرفت و باید می نوشید و گناه کرد:

بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق تدبیر من شود تقدیر

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

حافظ نیز مانند هر انسان و هنرمند والایی در برابر قدر قدرتی آن روزگار سیاه، خشک اندیشی و تنگ چشمی، ترس و تازیانه؛ برای یافتن آرامش و پناهی، یا نشاندن لبخند بر لبان اندوهگینی، در دوره هایی از زندگانی  و بنا بربینش رایج در فرهنگ ما، سخن از رضا دادن به داده سر می­کند:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست

اما اگر حکم ازل این است، حافظ  سرانجام فرمان به تغییر می­دهد و از اطاعت تقدیر و سرنوشت سرباز می زند:

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه‌ایست که تغییر می‌کنند

*

او خرافاتی چون سعد و نحس ستارگان را نیز در ردیف قصه های عوام می­داند

بگیر طره مه چهره ای و قصه مخوان

كه: سعد و نحس زتأثیر زهره و زحل است

حافظ فرزند زمان خویشتن است و بر زمین می­زید. اگر ریاکاران و دروغزنان با فریبکاری بر مردم سخت می­گیرند و راه بر شادی­ها می­بندند، بی­باکانه برمی­خروشد که:
در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه­ی تزویر و ریا بگشایند

و چون ستم و سیاهی در کوی و بازار، تازیانه بر پیکر عشق می­کوبد، شاعر،  تو را به نور و سور وشور می­خواند و در برابر قدرت بی­رحم و برهنه نیز خاموش نمی­ماند:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می­کنند

پنهان خورید باده که تعزیر می­کنند

و مردم را امید می­دهد و گرما می­بخشد وبه فردا می­­خواند:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می­آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می­آید

و چون بار دیگر گشایشی در کار مردم و رونقی در بازار عشق پدیدار می­گردد، سرخوشانه و شادمانه غلغله در  این گنبد مینا می­افکند که:

ساقی به نور باده برافروز جام ما

مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

و در آخر اما، چنین است راه رندانه و گلبانگ عاشقانه­ی حافظ :

سرّ خدا كه در تتق غیب منزویست

مستانه اش نقاب ز رخسار بركشیم

كو جلوه ای ز ابروی او  تا چو ماه نو

گوی سپر در خم چوگان زر كشیم

فردا اگر نه روضه  ی رضوان به ما دهند

غلمان ز روضه ، حور ز جنت به دركشیم

بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان

غارت كنیم باده و شاهد به بركشیم

عشرت كنیم ورنه به حسرت كشندمان

روزی كه رخت جان به  سرای دگر كشیم

سخن  را به پایان می­برم با غزلی که  بلور جان رندانه­ی حافظ است. تراشه­های الماس اندیشه و هنر اوست:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد بر این شیوه ی رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم...

 

سبز باشید


دیوان خواجه حافظ  

دیوان خواجه حافظ

 

در درازای بیش از هزار سال، در سرزمین ما خرد مطلق قدسی پاسخگوی هر مشکلی بوده و نیازچندانی به خرد ناسوتی انسان نبوده است. چشم عقل در برابر آفتاب دل کور بوده است و آن را خوار داشته و ناچیز شمرده­اند. شک و نقد اندیشه های موجود هماره مردود بوده است. در بسیاری از زمینه­ها، احکامی از سر نا آگاهی و نادانی و یا فریبکاری صادر شده و بدون هیچ گواهی برای درستی آنها پذیرفته و به کار بسته شده و پروانه­ بازنگری در آن ها نیز داده نمی­شده است. هرگونه نقد و شک سازنده و علمی، با دشنام و دشمنی روبرو می­شده است. شیوه­های اندیشگی کمتر بر اساس خلاقیت و نوآوری بلکه بیشتر به گونه­ی امری قدسی  بوده است.

در این نوشته­ی کوتاه خواهم کوشید تا نگاهی دیگر داشته باشم بر حافظ قدسی.بر نام و عنوان رند شیراز و کتاب او:چرا  بر جلد کتاب شعر وی نوشته است: دیوان خواجه حافظ!

*

 چرا کتاب شعر را دیوان خوانده­اند؟ دیوان  با خط و نوشتن و دفتر و کتاب سرو کار دارد به هر دو معنی. چه دیوان و دربار منظور باشد و چه کتاب شعر. اما کلمه ی دیو به معنی ایزدبانوی باستانی ایران نیز با خط و دفتر سر و کار دارد و این ایزد بانوی دیو است که خط را به  آدمیان   می آموزد.

تهمورث دیوان را به بند می‌کشد و از آنان خط نوشتن را می‌آموزد:

نبشتن به خسرو بیاموختند

دل‌اش را به دانش بر افروختند

دیو که هنوز یکی از خدایان محبوب هندی‌ست، از زنخدایان بزرگ ایران بوده است. واژه‌ی دیوانه به معنای عاشق و دوست‌دار نیز از همان ریشه آمده است، زیرا دیو نماد عشق و زن بوده است. واژه‌ی دیوار نیز از همان‌جاست. زیرا این زنان و دیوان بودند که خانه‌سازی و ساختن چهاردیواری را به آدمیان آموختند. هم‌چنین واژه‌ی دیوان به معنی مکان نوشتن حساب و کتاب شعر، نیز از همین‌جاست.

در شاهنامه آمده است که دیوان خط بسیار می‌دانند:

نبشتن یکی نه که نزدیک سی

چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سغدی چه چینی و چه پهلوی

نگاریدن آن کجا بشنوی 

چه بسا که دیوان با این کلمه ی دیو همر یشه باشد.

دیو به معنی خدا و صاحب از ایران به جاهای دیگر رفته است: در هند، دیو هم چنان خدایی بزرگ است. در یونان به زیوس یا خدای بزرگ تبدیل شده است. در انگلیسی کلمه دیواین به معنی خدایی به کار برده می شود.

نویسنده­ی تاج العروس در سبب  نام گذاری دیوان می­نویسد: چون کسری سرعت عمل منشیان را در اجرای کارها ملاحظه کرد گفت این کار دیوان است.

ریشه این واژه در پارسی از نور و درخشیدن است و بر روی هم کلمه­­ی دیوان به معنی جایگاه خدایی و نور و روشنی است. به گمانم به سبب پیوند این کلمه با خط و نوشتن و نور بر روی هم کتاب شعر را دیوان خوانده­اند. آیا می توان، دیوان را همان عاشقانه­ها نامید!

 

*

خواجه از نام های کهن ایرانی و در ردیف پیر مغان و پیر و آموزگار، تا زمان ما بوده است. مانند خواجه نظام الملک و خواجه نصیرالدین توسی. همین خواجه بعدها به خجا و خجی و باتغییر جای نقطه ها که کار کاتبان و نسخه برداران بوده به حجی و جحی و جوحی و هوکا تغییر یافته است .

خواجه و خجا و خوجه، همان خدا است. در ایران باستان، خدای خدایان هم نرینه و هم مادینه، در هم آمیخته بود تا بتواند بیافریند.( به همین سبب سپس تر به مخنثان و آنان که نه مرد و نه زن بودند نیز خواجه می گفتند.) پس به این خدای نرینه و مادینه، خواجه یا خدا می گفتند. به گمانم ، حاجی نیز از همان خواجه گرفته شده است و حاجی فیروز ترجمه عربی واژه خواجه پیروز است و خواجه را به ملا و پیروز را به نصر و نصیر ترجمه کرده اند و از خواجه ی فارسی و خواجه فیروز ما، حاجی فیروز و ملانصرالدین را ساخته اند. این شخصیت ها همه با یک پیشینه و کار، آموزگاران آیین عرفانی و کهن ایرانی بوده اند.

خواجه هم چنین عنوانی ستایش آمیز و بیشتر در خراسان رایج بوده و سپس به سراسر ایران رفته است، چنان که از میان عاشقان، کسانی چون پیر هرات را خواجه عبدالله انصاری و رند شیراز را خواجه حافظ شیرازی نامیده اند. برخی نام ها ی عام نیز ، گاهی خاص می شوند. از بین هزاران نفر که لقب مولوی دارند، همین که این واژه را می شنویم، نام جلال الدین بلخی را به یاد می آوریم و از بین ده ها مثنوی، با شنیدن نام مثنوی به یاد مثنوی معنوی مولانا می افتیم. واژه خواجه نیز لقب همان خوجه و جوحی و حاجی است که به بسیارانی داده شده است.

واژه خاج یا صلیب یا چلیپ و چلیپا نیز همان خواجه است. در ایران باستان، بهرام نماد نرینه گیتی و رام، نماد مادینه بود و سیمرغ بنیاد آفرینش شمرده می شد. از عشقبازی این سه، هر بامداد، هستی از نو زاده می شد. این سه با هم خوشه و نهاد هستی و خدا و خواجه بودند و کلمه خاج و صلیب مسیح از همین جا آمده است. به همین سبب ما مسیحیان را خاج پرست می نامیم. در ارمنی خاجا لقبی است مانند خواجه که پیش از نام بزرگان می­آید.

پس خواجه یعنی خداوندگار و عنوانی بسیار کهن و ایرانی است.

*

حافظ چه معنی دارد؟ به چند نکته اشاره کنم:

پیش از خواجه شیراز و پس از او نیز بسیارانی این نام رادشته اند و بسیاری از موسیقی دان ها به ویژه آوازخوان های ایران لقب «حافظ» داشتند.

 مانند: حافظ شربتی از اهل خراسان که در علم موسیقی عَلَم بود، و نقشها و تصنیفهای او در میان مردم مشهور است.

 حافظ سیروزی که در عهد سلطانمراد بود و قلندری دوره گرد و آواز خوان بود.

حافظ پناهی از مردم خراسان که آوازی خوش داشت و دیوانی از او باقی است.

در زمانی بس طولانی شاعرانی که دستی به سازی داشته اند و آوازی بر لب، گرد شهر ها می گشته و شعر خوانی می کرده اند و نامشان: درویش و خنیاگر و گوسان و عاشق و بخشی و لولی... مانند رودکی.

حافظان همان خنیاگران دوره گرد و رند زمانه بوده اند.

حافظ در دیوان خود بارها و بارها به موسیقی دانی و نواختن ساز و آواز خوانی خود اشاره کرده است و تعبیرها وترکیب های بسیار در این باره دارد که بسیار آشکار است. نمونه وار می گویم تا گفته باشم که حافظ شیراز یعنی آن مرغ خوش آواز وخوشخوان شیراز. یعنی خنیاگر آوازهای خسروانی نه آنگونه که می گویند حافظ قران. وی حافظ موسیقی ایرانی بوده است و برای همین نام و نشان آن همه دستگاه های موسیقی و ردیف هایش در اشعار او نیز آمده است.

دلم از پرده بشد،حافظ  خوش لهجه کجاست

تا به قول و غزلَش  ساز و نوایی  بکنیم 

 هم چنین آواز بر آوردن به معنی با بانگ بلند آواز خواندن در شعر حافظ آمده است:

غزل  سرایی ناهید  صرفه  یی   نبرد

درآن مقام  که حافظ  بر آورد  آواز

و نه تنها در آسمان ناهید از آواز حافظ سرمست بوده بلکه  بر زمین نیز همین حکایت از آواز رند شیراز است:

به شعر حافظ  شیرازمی خوانند ومی رقصند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمر قندی

*

ناهید و یا زهره  در آسمان با آوای چنگ خویش از آواز خوش حافظ یاد می کند

و خویش را غلام  گلبانگ عاشقانه او می داند:

ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می­گفت:

غلام حافظ خوش لهجه­ی خوش آوازم

و نیز حافظ در ساقی نامه  اصطلاحات فراوان موسیقی را به کار بسته است:

مغنی نوایی به  گلبانگ رود

بگوی و بزن خسروانی سرود

درتمام واژگان این بیت سخن از موسیقی و آواز خواندن است.

*

شعرحافظ را به وقت سماع یعنی که با آواز و موسیقی می خوانده اند:

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

در جایی دیگر سروده است:

غزل گفتی و در سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

پس خواندن به معنی آواز خوانی است و بارها حافظ به شعر خوانی خود اشاره کرده است:

ساقی به صوت این (غزلم) کاسه می­گرفت

می­خواند این سرود و می ناب می­زدم

که نیک پیداست که هنگام غزل خوانی وی به آواز، ساقی نیز بر لب کاسه موسیقی می­نواخته است.

*

  آواز و آواز خواندن در دیوان حافظ دارای مترادفات زیر است:

بانگ : به معنی آواز ، سروصدا و فریاد شادمانه به کار برده شده است:

سرم خوش است و به بانگ ِ بلند می گویم :

که من نسیم حیات از پیاله  می جویم

**

خواندن، به معنی آواز خواندن:

غزل‌ گفتی‌ و  دُر  سُفتی ، بیا و خوش‌  بخوان‌  حافظ‌  !

که‌   بر  نظم‌  تو  افشاند فلک‌ عِقدِ   ُثرِّیا  را

*

راهی‌ بزن‌ که‌ آهی‌ بر ساز آن‌ توان‌ زد

شعری‌ بخوان‌ که‌ با آن‌ رطل‌ گران‌ توان‌ زد

*

حافظ‌ خوش‌خوان‌، به معنی حافظی که دارای آواز خوش است: 

 چه‌    باشد  ار شود  از بند  ِ غم،دلش‌، آزاد

چو هست ‌حافظ‌ خوش‌خوان،‌غلام‌ وچاکر ِدوست‌

*

 بانگ نیز به معنی آواز بوده است:

فکند زمزمه ی عشق ،در حجاز و عراق

سماع و بانگ غزلهای حافظ  از شیراز

*

صوت،  نیز در بسیاری از جای ها به معنی بانگ ،آواز ،ترانه خوانی و نغمه خوانی آمده است:

ساقی به صوت این غزلم ،کاسه می گرفت          

می گفتم این سرود و می ناب می زدم

*

گفتن نیزدر لغت نامه ها و کتاب های موسیقی به معنی آواز به کار برده شده است:

بیا  ساقی  آن  می  که  عکسش به  جام       

به   کیخسرو   و جم  فرستد  پیام

بده تا بگویم  به  آواز نی       

که جمشید کی بود و کاووس کی

*

خوش کلام بودن نیز در شعر حافظ معنی خوش آواز بودن و نغمه سرایی است:

خوش چمنی است عارضت خاصه که دربهار عمر

حافظ  خوش کلام شد  مرغ  سخن  سرای تو

*

 حافظ غزل سراست و در شعر حافظ قول و غزل به معنی کلام آمیخته با آواز و موسیقی به کار رفته است.

بنا به نوشته مهدی اخوان ثالث: پا به پای غزل ازایام قدیم نوعی شعر ملحون هم نزد اهل ذوق و شعر و موسیقی شناخته و متداول بوده است که به آن قول می‌گفته‌اند... قول نوعی غزل بوده است در اوزان شنگ و شاد و ضربی.

به نوشته یحیا آرین پور: قول عبارت بوده است از نوعی شعر که باالحان موسیقی و نغمات زیر و بم ساز و آواز، جفت و دمساز گردد.

مغنی نوای طرب ساز کن

به قول و غزل قصه آغاز کن

**

بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود

اینهمه قول و غزل تعبیه در منقارش

به نوشته همایی ، غزل و ترانه و رباعی و دوبیتی ، مخصوص اشعار غناییِ ملحون بوده که با ضرب و آهنگ و ساز و آواز خوانده می شده است . غزل معروف رودکی سمرقندی با مطلع (بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی) که رودکی همراه با نواختن چنگ در مجلس امیر نصر سامانی خواند، از همین نوع اشعار ملحون بوده است. این نوع اشعار را قول نیز می گفته اند و واژه قوّال به معنای غزلخوان و سرودخوان را از آن ساخته اند. این نوع غزل تا اواخر قرن پنجم ــ که غزل به معنای شعر مجرد در مقابل شعر ملحون باب شد ــ رواج داشته و اصطلاح تصنیف بعدها جانشین همین نوع قول و غزل شده است .

 

*

چنین بوده است که او لقب حافظ یافته است و غزل هایش همه آواز و زمزمه ی عشق بوده است که غلغلغه در این گنبد مینا می افکنده است:

فكند زمزمه ی عشق در حجاز و عراق
نوای بانگ غزل های حافظ شیراز

و عارف و صوفی را در رقص و سماع می آورده است:

گر مطرب حریفان این پارسی بخواند
در رقص و حالت آرد صوفی با صفا را

همچنین  کسانی چون صائب تبریزی به آواز خوانی حافظ اشاره کرده اند:

ز بلبلان خوش الحان این چمن صائب                             

مرید زمزمه ی حافظ خوش الحان باش

و نیز سودی در شرح دیوان حافظ گفته است: خواجه حافظ به غایت خوش آواز و خوش خوان بوده است.

 و صاحب مجمع الفصحا نوشته است: باید او را هم خواننده دانست هم دانای موسیقی.

و مگر مغنی در ساقی نامه کسی غیر از حافظ، آن رند سرمست شیراز، آن سرود خوان و آواز خوان هفت شهر عشق است که به خود بانگ می زند:

مغنی نوای طرب ساز کن

به قول وغزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمین دوخت پای

به ضرب اصولم برآور ز جای

مغنی نوایی به گلبانگ رود

بگوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن

ز پرویز و از باربد یاد کن

مغنی از آن پرده نقشی بیار

ببین تا چه گفت از درون پرده‌دار

چنان برکش آواز خنیاگری

که ناهید چنگی به رقص آوری

رهی زن که صوفی به حالت رود

به مستی وصلش حوالت رود

مغنی دف و چنگ را ساز ده

به آیین خوش نغمه آواز ده

*

بر روی هم من در معنای دیوان خواجه حافظ می­نویسم: عاشقانه­های خداوندگار آواز و موسیقی!

 

سبز باشید

 

* در باره ­ی نام حافظ پژوهشگران گرانقدری چون خانم هما ناطق در کتاب در بزم حافظ خوشخوان خویش، پژوهش­های ارجمندی کرده­اند. من اما تنها در گنجایش همین تارنما و شوق خوانندگان نوشتم.


ادامه ....
حافظ
حافظانه ها. یک
حافظانه ها. دوم
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved