|
دوران ایرانی
پس از جدایی ایرانیان از هندیان كه از نزدیك پنج هزار سال پیش آغاز می شود، در عرفان ایرانی دگرگونی های بسیاری پیش آمد:
ایرانیان با بومیان داخل ایران و به ویژه غرب ایران آمیختند و با آنان، زروان گرایی، ریاضت و دوری از دنیا، خواب گزاری و اهمیت دادن به رویا، ستاره شناسی و سحر و جادو نیز به عرفان سرریز شد.
با برآمدن آیین زرتشت و قدرت مركزی ماد و هخامنشی در ایران، دین و سیاست تغییر چهره داد و با قدرت درآمیخت.
بسیاری از آن بنیادهای آزاد اندیشانه و والای انسانی را مسخ كردند.
بخش بزرگی از زنخدایانی چون سیمرغ و رام، تا مرتبه خدایان درجه دوم پایین آورده شدند.
جای سیمرغ را اهورا گرفت و آن بن زیبایی كه بر این باور بود كه جهان آفریده نشده، بلكه روییده و پدید آمده است، به افسانه آفرینش به وسیله اهورا، تغییر داده شد.
نور و تاریكی كه در هم آمیخته بودند و از هم بر می آمدند، از یكدیگر جدا ساخته شدند، تا یكی جایگاه اهورا باشد و دیگری، دیار اهریمن
سیمرغیان و آزاد اندیشان به نام زندیق و مغ و مانی و مزدك قتل عام شدند. دبستان آن ها به زیر زمین ها و نهانگاه ها پناه برد و در شكل جنبش های اعتراض آمیز مزدك و مانی و... رخ نشان داد.
اگرچه زرتشت خود هنوز به كار و شادمانی و زندگی با سعادت اهمیت می داد، به قدرت رسیدگان به تدریج آن اندیشه ها را نیز مسخ ساختند.
عشق كه بن و گوهر هستی بود ، از جهان كه فرزند و برآمده از آن بود، رانده شد.
گویند كه رمز عشق مگویید و مشنوید
مشكل حكایتی ست كه تقریر می كنند
اما این حكایت در گذر تاریخ باقی ماند. و آن چه مولانا از آن می سراید، همین حكایت است:
بشنو این نی چون حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
حكایت گم كردن ریشه ها و بنیاد های خویش.
با این همه امروز برماست كه ازمیان همین آثار به ریشه های این فرهنگ دست یابیم.
به نوشته بندهشن، كیومرث یا گیاه مرت، ان گیاه و تخم روییده، كه نخست سیمرغ با بال افشانی بر فراز درخت همه تخمه، وی را بر جهان افشانده است تا در خود و از خود بروید، به جهان امد:( از تن كیومرث هفت گونه فلز به پیدایی آمد. و از آن تخم كه از پیكر او بر زمین افتاد، به چهل سال، مشی و مشیانه بر رستند) كه همان جم و یا یم و یمه و مهلی و مهلیانه باشند.
در روییدن نخستین جفت آدمی نیز، برابری و همبالا بودن آنان دیده می شود:( با به سر رسیدن چهل سال، ریباس تنی یك ساقه، پانزده برگ، مهلی و مهلیانه از زمین رستند، هم بالا و هم دیسه بودند.)
هرمزد به آنان می گوید:( شما را با عقل سلیم آفریدم، جریان كارها را با عقل سلیم به انجام رسانید. اندیشه نیك اندیشید. گفتار نیك گویید. كردار نیك ورزید.)
در اساتیر آفرینش، البرز كوه مقام مهمی دارد. خانه و كاخ جم است و مركز بسی رویدادها. بنا به نوشته بندهشن
:( كوه البرز پیرامون جهان چون افسری به گردش است به پاكی.) همه كوه ها از البرز فرامی رویند. بیست رود بزرگ از البرز زاده می شود. ایزد سروش كاخش بر فراز البرز است. هوم، سرور گیاهان كه بی مرگی را می آراید، بر البرز كوه می روید. البرز كوه جایگاه عارفان نام آوری چون زال و كیخسرو است و آشیان سیمرغ نیز هست.
از ایزدان كهن ، سروش به عرفان این دوران نیز راه می یابد. او بر نظم جهان مراقبت دارد و پیمان را پاس می دارد. یشت یازدهم و یسنه پنجاه و هفتم در باره اوست. وی بینوایان را خانه های استوار می سازد و خشم را با گرز فرو می كوبد. هر شبانه روز سه بار جهان را می پیماید تا هستی را نگهبانی كند. او هر سحرگاه. با یاری رشن، هستی را كه حاصل عشقبازی بهرام و رام است، از نو می زایاند و جهان هر روز نو می شود و جهان با شعر و موسیقی و رقص و شادی زاده می شود و چونان گلی می روید. و این همه در جان آدمی است. سیمرغ و بهرام و رام ، آن سه تای یگانه اند كه در همه ذرات هستی پراكنده اند.
سروش به نام، هاتف و پیام آور و همان سروش ، در عرفان ایرانی بسیار ستایش شده است:
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
كه هست گوش دلش محرم پیام سروش
×××
هانفی از گوشه میخانه دوش
گفت: ببخشند گنه! می بنوش!
فر و فره نیز از اساتیر بسیار كهن و همزاد عرفان بوده است. فر و فره و خر و خره و خوره و كر از یك ریشه اند و به معانی گوناگون به كار رفته اند:
فروغ و روشنایی و نور كه بر برخی افراد تابیده می شود و یا از آنان دور می شود:
چو این گفته شد، فر یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفتگوی
به معنی زیبایی و شكوه روحانی و هوش نیز آمده است. قدرت و شكوهی است كه بر نیكان تابید ه می شود. همان نیمه تابناك و رخشان همه آدمیان و هستی است كه گاه چهره می نماید و گاه پنهان می شود. در نام ها و واژه هایی كه با اندیشه و مباركی هم خانواده اند، باقی مانده است، چون: فرنگیس. فرهنگ. فرهیخته. فریدون. فرخنده.
شاید نام رود كر و كوهرنگ و كارون و آب كر همه از این نیروی پاك و زلال آمده باشد. خره تاو به معنی خرد تابنده و خرابات یا خورآباد و خراسان نیز از همین نام است و خرابات تا روزگار صفویان از مراكز درس و آموزش عرفان كهن ایرانی بوده است و پیران مغان در آن جا مردمان را با اندیشه های والای عرفانی آشنا می كرده اند.
بنا بر اساتیر این دوران عمر جهان دوازده هزار سال است و در سه هزار سال آخر نجات بخش ها ظهور می كنند. نخست هوشیدر و در هزاره دوم، هوشیدر ماه و سرانجام سوشیانس می آید و پایان جهان فرا می رسد و چنان كه در عرفان ایرانی است و در بندهشن و دینكرد نیز آمده است:( همه آفرینش را همانگونه كه خانمان و منشا روشنی است، به خلوص و پاكی و بی آهویی و بی نیازی و كام یافتگی و بی پتیارگی، همه شادی ترتیب یابد.)
ما به فلك بوده ایم، یار ملك بوده ایم
باز همانجا رویم، جمله، كه آن شهرماست
اینجا سخن از آن شهر خرم و خندان و سراسر طرب و شادمانی است، كه شایسته و بایسته انسان است و ریشه در فرهنگ و اساتیر ایران دارد. شهری كه سیاوش نمونه ان را بر زمین بنیان نهاد. آن نیك شهری كه كیخسرو بنا نهاد. بنگریم كه در جهان نگری عارفانه آن روز سخنی از عزا و آزار و دوزخ نیست. سخنی از نابرابری و دشمنی نیست و سر انجام و سرآغاز همه و همه نیك است و عشق است و خرد:
بنا به روایات پهلوی پس از ظهور سوشیانس:( همه مردم دین بردار شوند. یكی به دیگری دوست و مهربان شود.هیچ مردم زنده پس ار آن نمیرد. همه خورش ها و آسایش ها كه مردمان را از آن رامش، آسانی و آسایش است، ایدون باز آید.)
اندیشه نجات بخش سپس به آیین مانی و مسیح و اسلام راه یافت و آن نكات راز آمیز و زیبای خویش را كه رسیدن انسان به بن و گوهر تابنك خویش است از كف داد. بنگریم كه مسیح و نسیم و بلبل عرفان چه تصویری از این آرمان شهر و فردا دارند:
مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید
كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید
×××
خیز تا خاطر بدان ترك سمرقندی دهیم
كز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
×××
بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و سرخ گل بدر آید
×××
رسید مژده كه ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند
×××
هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون كوثر شود
هم سنگ لعل كان شود، هم جسم جمله جان شود
×××
صفا آمد، صفا آمد، كه سنگ و ریگ روشن شد
شفا آمد، شفا آمد، شفای هر نزار آمد
افسانه های بهشت و دوزخ نیز از زمان زرتشت و مهریان به این سورواج یافت. سفر رویاید به آن جهان از دیدار ویراف، از موبدان برجسته در اساتیر آغاز می شود و بسیارانی چون محمد افسانه پل صراط و دوزخ را از آنجا می آورند و با اندك تغییری، در جهان در می اندازند. به این قسمت از تصویر چینوت پل یا پل صراط در بندهشن دقت كنید و أن را با آنچه در دیگر كتاب های مذهبی آمده مقایسه نمایید:( تیغه ای به بن كوه البرز دارد و تیغه ای به سر كوه البرز و به سوی نیمروز دارد... بدان نیانه جای، تیغی تیز، شمشیروار ایستد كه او را نه نیزه بالای، درازا و پهناست. آن جای ایستند ایزدان مینوی كه به مینویی روان پرهیزكاران را پاكیزه كنند و سگی مینوی بر سر آن پل
است و دوزخ زیر آن پل است... كسی كه او را گناه و كرفه برابر بود، آنگاه او را به همستگان دهند. همستگان جایی است چون گیتی، هر كس را بدان پایه كه ایشان را كرفه است جای دهند، نشانند.)
آرزوی زندگی بهتر و برپا داشتن شهر آرزوها، همواره با انسان بوده است. زندگی به باور عرفان ایرانی: جستجوست. بهرام كه هستی از عشق او با رام می روید، نماد سلوك و جستجوست. حقیقتی كلی و تغییر ناپذیر وجود ندارد. كه انسان بخواهد بدان برسد. هرچه هست همین راه است و راه. و راه نیز یكی نیست. هزار هزار راه و بی راهه و گم راهه است. و زندگی جستجویی است شادمانه در هزار راهه زندگی. راز ان نیز عشق است. عشق است كه هستی را می زایاند. هستی گوهر زایا و رویای عشق است. در این جستجو. عارفان بزرگی كوشیدند تا شهر شادمانی و طرب، شهر عرفان، را بر زمین و در میان آدمیان بنا نهند. این تلاش و رویا و آرزو به سه شكل، جامه بر تن كرده است:
در دنیای دور گذشته ها و عالم رویا و تخیل به شكل بهشتی كه زاد و رود نخستین آدمیان بوده و از آن دیار زیبا به زمین تبعید شده اند. این شكل در عرفان كهن ایرانی جایی نداشته است و آنچه شكوه و شكایت از جدایی از اصل و آرزوی روزگار وصل در ادبیات می بینیم ، بیشتر آرزوی روزگار بهتر و دریافت ریشه ها و فرهنگ گذشته خویش است. در این اندیشه، انسان بر همین زمین روییده و بالیده و باید كه بهشت خویش را نیز در همین جا بنا نهد.
شكل دوم آن در دنیای دور آینده به صورت مدینه فاضله و اتوپیا وارمان شهر است و حكومت خردمندان و شایستگان.
شكل سوم تلاش در بنای بهشت بر زمین و یا برپا داشتن باغستان است كه از همان ریشه بغ به معنی خدا آمده است. مانند باغ های معلق بابل و باغستان( بیستون) و تاق بستان( بغستان) و بغداد( باغ داد) و باك تریایا بلخ( باغ بزرگ یا باك بزرگ) از نمونه های آن است.شكل های نمادین آن هنوز در ساختمان خانه های قدیمی، بویژه در كاشان و یزدو در نقش قالی های ایرانی ، دیده می شود كه همان هفت حاشیه را دارد و سپس باغ و گل و پرنده ها هستند و در میان حوض و چشمه آب قرار دارد
بهترین نمونه این بهشت زمینی كه ریشه در عرفان ایرانی دارد، تخت جمشید است. تخت جمشید نماد باغ بهشت است. به جای درختان بهشتی، ستون های سنگی از دل گل های نیلوفر كه زهدان آفرینش است، روییده اند و حیوانات بهشتی چون گاو و اسب و شیر، بر این درختان سنگی روییده اند و آن را آرایش می دهند. جمشید، آفریننده نوروز و آتش است و نام این كاخ ها كه برای برگذاری نوروز و گرامی داشت آتش و نور و تبرك بخشیدن به گیاهان و حیوانات ملل مختلف جهان برپا شده بود، نیز تخت جمشید می باشد.
این بنا نه برای پایتختی و نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلكه باغی بود برای پذیرایی و تبرك.
ابن بلخی در فارسنامه در باره تخت جمشید می نویسد:( هر كجا صورت جمشید به كنده گرد كنده اند، مردی بوده است قوی. كشیده ریش و نیكو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است كه روی در آفتاب دارد.)
آرتور پوپ در كتاب هنر ایران، آن را شهری مذهبی می خواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاویر پیامبران می شناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی می نامد.
در فرگرد دوم وندیداد، بسیار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم یا ورجمكرد، چنین فرمان داده شده است:(در آنجا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم كن. خانه ها و سراها و سرداب ها و ایوان ها و رواق ها بنا نما. تخم های مردان و زنانی كه در روی زمین بهترین هستند در آنجا جمع كن. هم چنین تخم های جانورانی كه بزرگتر و بهتر و زیباترین هستند در آنجا گرد آور. از میان گیاهان آنچه بلندتر و خوشبوتر است و از میان غذاها آنچه لذیدتر و خوشبوتر است تخم های آنان را در آنجا حفظ نما...) و در این سرا مرگ و آزار و دشمنی و بیماری و رنج راه ندارد.
از دیگر بنا كنندگان بهشت عرفانی بر روی زمین، سیاوش ، نماد آزادگی، پیمان داری، صلح جویی است. او بهشتی شگفت به نام گنگ دژ بنا می نهد كه:
كزین بگذری، شهر بینی فراخ
همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوی
به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی
همه كوه نخجیر و آهو به دشت
بهشت این چو بینی نخواهی گذشت
تذروان و طاوس و كبك دری
بیابی چو بر كوه ها بگذری
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جای شادی و آرام و خورد
نبینی در آن شهر بیمار كس
یكی بوستان از بهشت است و بس
همه آب ها روشن و خوشگوار
همیشه بر و بوم او چون بهار
گنگ یابهشت مقدس بر زمین، سپس از ایران به شرق و غرب جهان رفته است. در زبان چینی نیز گنگ مقدس است. رود مشهور و مقدس گنگ در هند قرار دارد. برج های هفت گانه بر گرد همدان نیز گونه ای بهشت بوده اند و شاید نام همدان از این واژه ها تشكیل شده است: گنگ+ مت + انه. مت در اوستا به معنی جاودانه و گنج جاودان و یا گنگ جاودان و یا بهشت جاودان است. هم چنین نام قدیمی چاچ یا تاشكند، گنگ بوده است:
درآمد به آن شهر مینو سرشت
كه تركانش خوانند: گنگ بهشت
بهاری در او دید چون نو بهار
پرستشگهی نام آن: قندهار
هم چنین گنگ بهشت نام قلعه ای بوده كه ضحاك در شهر بابل ساخته است. بیت المقدس نیز یكی از همین خانه ها یا باغ های مقدس بهشتی بوده است:
به خشكی رسیدند، سر كینه جوی
به بیت المقدس نهادند روی
چو بر پهلوانی زبان راندند
همی گنگ دژ هوختش خواندند
به تازی كنون خانه پاك خوان
برآورده ایوان ضحاك دان
از این همه برمی آید كه مركز این جهان عرفانی و باغ های بهشت، همان بلخ و نوبهار بلخ بوده است و فردوسی نیز از پرستشگاه های بزرگ بلخ چون نوش آذر یاد می كند. در بندهشن نیز مكان گنگ دژ را خراسان دانسته، چمد فرسنگ دورتر از دریای فراخكرت. در تاریخ بخارا. حصار ارگ بخارا یا قهندژ بخارا را گهنگ دژ و گنگ خوانده و به صورت كنگ نیز در كنگان و كنگاور باقی مانده و به شكل كند نیز در تاشكند، كندوان، كندو. سمركند و نیز به شكل های: كمب، كمبه، گنبه، گنبد، گنبه، گمبه و به معنی نیایشگاه و خانه، حتا در زبان های اروپایی راه یافته است.
این بهشت زیبا ی گمشده از جان و جهان آدمی بوده است، كه عارفان و شاعران را به سوی خویش می كشانیده و ادبیات و فرهنگ ما بر آن بالیده و از آن سیراب شده است. بهشت گمشده ی درون آدمی:
خود ز فلك برتریم، وز ملك افزون تریم
زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما كبریاست
×××
مژده وصل تو كو، كز سر و جان برخیزم
طایر قدسم و از هر دو جهان برخیزم
آری! طایر قدس است آدمی! سیمرغ بلند پرواز قاف جان است آدمی! و چنین است كه نی نامه مولانا، با فریادی از این جدایی، جدایی انسان از نیمه ی تابناك و رخشان خویش. از ریشه و باغستان سبز خویش، آغاز می شود. این مولاناست كه نی است. این نی است كه مولاناست. این انسان است كه از نیستان درون خویش بركنده شده است:
بشنو این نی چون حكایت می كند
از جدایی ها شكایت می كند
كز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
و این اشتیاق به كشف گوهر تابناك درون در همه ذرات هستی نهاده است. دین و ایین آن مردمان در آن روزگار دور چنین بوده است. دین برای انان چیزی جز كشف گوهر درونی خویش نبوده است. انسان و هستی هر سحرگاه با بوسه ی خدا زاده می شود و خود خداست و با خدا یكی است و آن همه فریاد اناالحق چیزی نبود جز این. آن همه خروش مولانا و عطار و حافظ، برای شادمانی و سرور و دست افشانی و پایكوبی را، آن همه فریاد عاشقانه ی آنان برای رهایی از تعصب و عقل خشك و زهد ریایی را، چرا از یاد برده ایم!
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو دراندازیم
این چه سخنی است كه حافظ گفته است! بیایید آن را بار دیگر بخوانیم! نه! تنها نخوانیم! تفسیر و تحلیل و تاویلش هم نكنیم! ساده و زلال و روان است این شعر! جان دارد و با من و تو سخن ها می گوید.
مشكل اینجاست كه دنبال تفسیر و تحلیلش تا انجا می رویم كه خودش را از یاد می بریم. راستی كه چه هوایی در سر داشته است این رند شیراز كه گفته است:
بر باد اگر رود سر ما، زان هوا رود
سخن روشن است. سخن از مقام آدمی است. مقام عشق است. مقام آزادگی است. مقام خرد است. مقام داد است. مقام مهر است. مقام مدارا است. فراتر از همه مرزها و دیوارها و بندها:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
تعصب و كعبه و بت خانه كجا و فریاد مولانا كجا كه:
نیمی ام ز تركستان، نیمی ام ز فرغانه
نیمی ام ز آب و گل، نیمی ام ز جان و دل
تعلق ها و وابستگی های آیینی و نژادی و سیاسی كجا و گلبانگ عاشقانه ی حضرت حافظ كجا كه:
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
این سخنان گوهر و جان عرفان ایرانی است. ریشه و بن فرهنگ و دانش ایرانی است.
سیمرغ اما پایه و بنیان شناخت فرهنگ ایران است. سیمرغ كه بر فراز درخت همه تخمه بر دریای فراخكرت در میان زمین آشیان دارد، با بال افشانی خویش، تخم هستی را بر جهان می افشاند و هستی در دریایی از نشاط و شادمانگی و با موسیقی و سرود هر سحر، زاده می شود، می روید و در خود افشانده می شود.
سیمرغ از عرفان كهن ایرانی به سراسر اساتیر جهان بال می گشاید و از شاهنامه در می گذرد و به عطار می پیوندد.
سیمرغ بر فراز كوه البرز نیز آشیان دارد و دایه و پرستار انسان و آزادگی است. هربالش هنر و شادی و بر هزار سوراخ منقارش نواهای زندگی و موسیقی دارد. وی در آثار سهروردی راه پیدا می كند. بخش مهمی از اندیشه های این فیلسوف برجسته، پیرامون سیمرغ شكل می گیرد. جبرییل نیز نشان های بسیار از او دارد. اما اگر در اساتیر دیگران خمیره انسان از خاك است، در اساتیر ایرانی و آنجا كه به سیمرغ گره می خورد، این گوهر و تخمه از آتش است. سیمرغ نهاد و تخمه آتش است. نور می افشاند تا هستی از دل تاریكی بزاید. بنا بر این اساتیر، آدمی در هر آن و دم،آبستن و حامله ی این نور و روشنی و نو شدن و نیك شدن و شادمان شدن است. هستی، آبستن این ترشدن و ترانگی و شادمانگی است.
سیمرغ، آن رویاننده هستی و افشاننده زیبایی، اما آشیان در جان آدمی دارد. در همه ذرات هستی بال بال می زند.
سی مرغ همان سیمرغ است و در دل و میان هستی خانه و آشیانه دارد.
محمود كویر
|