Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
نقدی دیگر
جایزه ادبی
سرگذشت شعر پارسی
آفرینش در شاهنامه
حکمت در شاهنامه
با زال در شاهنامه
باده در میخانه ی حافظ
عشق به رنگ حافظ
کتاب تازه
شهر فرزانگان

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
447119 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

7 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



فرزانگی های جاودان  

فرهنگ گفتگو

 

( پرسش نامه خسروانی)

 

 

فرهنگ قبیله ای، که مدت هاست بر ما حکم می راند، فرهنگ تک گویی است. ادبیات ما پر از تک گویی است. ما ازا نگشت اشاره یا خطاب خود، به هنگام مکالمه بیش از هر انگشت دیگر بهره می بریم. دین ما نیز بر تک گویی استوار است. یا به صورت آیه و وحی از آسمان و یا به صورت نیایش و مناجات از زمین.

در ادبیات عصر استوره در یونان، خدایان و نیمه خدایان و انسان ها با یکدیگر گفتگو می کنند. اساتیر ما بیشتر به صورت فرمان و بیانیه است.

ادبیات عصر حماسه ی ما نیز بر چامه و رجز خوانی استوار است. یعنی خطابه است.

ادبیات غنایی ما، مانند غزل نیز بیشتر تک گویی است. تنها نمونه هایی عالی در غزلیات شمس و حافظ یافت می شوند که بر مبنای گفتگو شکل گرفته اند.

گفتگو ، اما بنیاد رابطه امن و سلامت و بخردانه بین انسان هاست.

گفتگو، متن مکالمات افلاتون و کنفوسیوس است. شیوه کار آن هاست.

فرهنگ ایران باستان ، اما بر گفتگوست.

دانش خسروانی که بخشی از فرهنگ ایران باستان است، نمونه هایی از آن را نشان می دهد. داستان مناظره بز و درخت خرما، مجالس بزرگمهر در شاهنامه، از آن نمونه هاست. آن چه در پی می آید، نیز نمونه ای برجسته و عالی از آن است.            بر آن گمانم که اصل این کتاب نیز از وزیر دانشمند و ارجمند انوشیروان، بزرگمهر است. هم او بود که کلیله و دمنه را نیز از هند به ایران آورد. داستانی که خود نمونه یک فرهنگ مهر و مدارا و گفتگوست.

وی شترنج( شترنگ) را نیز به میان ایرانیان آورد: بازی عشق و زندگی.

 گفتگوها و پرسش و پاسخ های ( پرسش نامه) از بسیاری دیدگاه ها به سخنان بزرگمهر نزدیک است:             

از كتابهاي منسوب به انوشروان كتابي بوده بنام «پرسش نامه»

احمد بن محمد مسكويه در كتاب «الحكمه الخالده» در باره «فرزانگي‌هایي كه از انوشروان گٿته اند»  گفتگوها و سخنانی را نقل کرده است که پاره هایی از آن را می آورم:

 

-هر چه را در راه شهوت بكار بردي تا از آن راه به چيزي رسي،بدان كه آنرا فراچنگ نياورده اي و او ترا فراچنگ آورده و پاره اي از ترا تباه كرده است. خردمندي كه از هوس دست مي كشد مانند كسي است كه دست از خوراكي بازمي دارد تا بتواند بر خوراك هاي ديگر دست يابد يا كسي كه زشت كاري‌هاي خود را نهفته مي كند تا زشت كاري او نهان ماند و از آنها بتواند بيشتر كام گيرد.

انوشروان گفته است:

-         هر گاه كسي هوس را بر خرد چيره كرد، خوي‌هاي نيك خود را بد كند:خرسندي را به دل گرفتگي،دانشمندي را به رياكاري،بخشندگي را به ولخرجي،ميانه روي را به بخل و بخشايش را به ترس برمي‌گرداند.

-         هرگاه يكي را خودخواهي به چنين جایي كشانيد، ديگر هيچ آدمي را بجز خود و تندرستي خود و هيچ دانشي را بجز آنكه با آن برتري فروشد و ايمني را جز براي زير دست ساختن مردم و توانگري را جز براي بدست آوردن مال و دل آسودگي را جز براي داشتن گنج‌های انباشته،نشناسد. همه ی اين خوي‌ها، دشمن ميانه روي و دوركننده ی آرمان‌ها و فرازآورنده زيان‌هاست.                          

انوشروان گفته است:

-         كسي كه خرد ندارد، نيرومندي سرافرازش نكند.

-          آنكه خرسندي ندارد بسياري مال توانگرش نسازد.

-          آنكه بارآوري ندارد از بسياري خواندن، دانش نياموزد.

-         آنكه خرد را از دست داد و تنها به ظواهر دل بست اگر چه در ظاهر تن و جاني دارد از آدمي گري بي بهره است.  

 

- پرسيدند بي نيازكننده ترين دارايي چيست؟

 گفت: پاكي منش و چيرگي بر آرزوها.

- پرسيدند چه شكوهي در فرمانروايان براي فرمانروا بهتر است و سود آن براي مردم بيشتر؟

 گٿت: شكوه دادگري و پاك منشي و كوتاه كردن دست بدكاران و بزه كاران.         

- پرسيدند: آيا براي پادشاهان خوشبختي بهتر است يا خرد؟

گٿت: خوشبختي به خرد پيوسته است و خوشبختي از نشانه‌هاي خردمندي است.     

- پرسيدند: چه كسي به شهرياري شاياتر است.

 گٿت: آنكه به بهسازي مردم بيشتر دل بندد و به راه بردن كارها داناتر باشد.

گفتند: پس از آن كه؟

 گفت: آنكه بر هواي نفس لگام زده و بيشتر از ديگران بر آن چيره شده است.  

گفتند: فرمانروا از چه راهي پي به خشنودي خداوند از خودش خواهد برد؟

 گفت: خدا از فرمانروایي خشنودست كه مردم را از تنبلي بازدارد و دنبال هوس‌هايش را رها سازد و به بهسازي زندگانی مردم و برانداختن ستم از ميان ايشان بكوشد.

پرسيدند: آن شادي كه شهرياران را خشنود مي‌سازد چيست؟

 گفت: مايه شادي براي هر شهريار و ديگران آن چيزي است كه اميدي نيكو و فرجامي خوب در آن باشد و نزد خردمندان هر چه جزاين باشد،دور انداختني است.    

پرسيدند: آيا از مايه‌هاي شادي چيزي كه از چنين اميدهایي آزاد باشد مي‌تواند لذت بخشيد؟

 گفت: من چيزي كه از چنين اميدي آزاد باشد و لذت بخشد سراغ ندارم جز دل خنك ساختن در يك گونه كينه توزي.    

گفتند: خرسندي و فروتني در چيست؟

 گفت: خرسندي در خشنودي به بهره خويش است و دلبستن به چيزي كه نبايد به بيش از ان دل بست. فروتني پذيرفتن رنج از هر كسي است و نرمي برابر فرودستان خود.

گفتند: ميوه خرسندي و فروتني چيست؟

 گفت: ميوه خرسندي دل آسودگي ست و ميوه فروتني دوستي.   

پرسيدند: خودبيني و ريا چيست؟

 گفت: خودبيني آن است كه آدمي در خود چيزي پندارد كه ندارد تا آنجا كه هميشه رأي خود را درست و رأي ديگران را نادرست پندارد. ريا آنست كه نزد مردم،خويشتن را جز آنچه هست بنماياند و داراي ويژگي‌هائي نشان دهد كه ندارد. 

گفتند: كداميك از اينها براي او زيانمندتر است؟

 گفتند: بخودش خودبيني و براي همنشينانش ريا. زيرا چون رياكار است، همنشينانش از او ايمن نباشند.   

گفتند: آز و بخل چيست و كدام يك زيانمندتر است؟

 گفت: آز آنست كه انسان دنبال چيزي اٿتد كه  حق او نيست. بخل بازداشتن حق مردم از ايشان است و آز زيانمندترين اينهاست. زيرا آز ريشه بدي‌ها و پايه ستم كاري‌هاست. بخل از آز برمي‌خيزد. آزمند را هيچ چيز در جهان سير نسازد.

گفتند: تخم نيكيها چيست؟

 گفت: خرد و دانش.

گفتند: آيا برتر از خرد و دانش چيزي هست؟

 گفت: رستگاري كه آنها را مي‌آرايد .

گفتند: صبر ستودني چيست؟

 گفت: پاٿشاري بر هر كار خوب و بازداشتن هوس از هر كار زشت.

گفتند: ديگر چه؟

 گفت: آنچه ٿراخي زندگيت را ديگر گونه نكند و ترا از نيكي به بدي درنياندازد.

گفتند: ديگر چه؟

گفت: آنكه هوس خود را هنگام جنبش لگام كند و چيره شدن بر خشم زماني كه كينه جوشيدن گرٿت.

گفتند: ديگر چه؟

 گفت: برداشتن بار ستمها از دوش مردم. كوشش در راه فراهم آوردن نيكيها. پافشاري در چهار چيز: ايستادگي،خويشتن داري.رنج برداري. كوشایي.

ايستادگي بر نيكيها. خودداري از ناسزاها و زشتي‌ها،رنج پذيري در راهي كه براي بدست آوردن والايي و بزرگواري بآن نياز باشد. كوشایي در كارهاي بزرگ كه رستگاري آدميان در انهاست.

پرسيدند: رهبري چيست؟

 گفت: چيزي كه بهبود جهان در آنست.

پرسيدند: بهبود جهان در چيست؟

 گفت: شناختن بيماريها و درمان انها در هر چيزي.

گفتند: آيا آرماني بالاتر از اين آرمان در رهبري هست؟

 گفت: آري.

گفتند: آن چيست؟

 گفت: آگاهي و دست يابي به ريزه كاري‌هايي كه بتوان از آنها را از هر چيزي بازشناخت .

پرسيدند: نشان خوشبختي چيست؟

 گفت: خشنودي به داده خدا از پسند و ناپسند. خرسندي به چيزي كه در اين جهان كه بدست آمده و به ياد خدا دل پرداختن و بيرون راندن هوسها از آن. اينها نشانه خوشبختي است.

گفتند: گوهر جوانمردي چيست؟

 گفت: پابندي بر پيمانها.

گفتند: گوهر پستي چيست؟

گفت: بزهكاري كه ماننده ي آن گرگي است كه چون بره يكساله را خواست بدرد باو گفت: تو دو سال پيش مرا دشنام داده اي.

گفتند: فرهيخت سودبخش چيست؟

 گفت:تلاش در نيرومند كردن خرد.

گفتند: شنيده ايم مي‌گفتيد: چهار چيز است كه خردمند در هيچ حال نبايد آنها را فراموش كند. دوست ميداريم بدانيم آن چهار چيز چيست؟

 گفت: آري آنها را برايتان باز مي‌گويم و از آنها غافل مشويد: گذشت زمان،پندگيري از آن،نگرش در ديگر گوني‌هاي جهان،آسيب‌هایي كه چاره پذير نيست.

گفتند: شنيده ايم مي‌گفتيد: هر كس توانست خود را از چهار چيز نگهدارد شايسته است كه بدي نه بيند و خود بزهكار خويشتن نباشد. دوست داريم اين چار چيز را بشناسيم.

 گفت: شتابكاري،خودبيني،ستيزه كاري،تنبلي زيرا ميوه شتابكاري پشيماني است و ميوه خودبيني دشمني. و ميوه ستيزه كاري سرگرداني و تباهي و ميوه تنبلي بينوائي و تنگدستي.

پرسيدند: آيا آدمي در هر حالي بر كار خير تواناست؟

 گفت: آري. زيرا هيچ نيكي نميتواند همسنگ انديشه خوب در سپاسگزاري از خداوند و دل پاكيزه داشتن از بدي‌ها باشد.

گفتند: آيا خير كسي ميتواند به همه مردم برسد؟

 گفت: با بسياري مال نه. اما اگر كسي هميشه براي همه مردم نيكي آرزو كند،نيكي او به همه رسيده است.

پرسيدند: مرد چگونه ميتواند ايمن زيد؟

 گفت: زماني كه از گناه بيمناك باشد و از سرنوشتي كه به ناچار روي خواهد آورد،اندوهگين نشود.

پرسيدند: انديشه راست در زندگي چيست؟

 گفت: براي كسي كه بخواهد شادان زيد،قناعت كردن. براي كسي كه خواهان نام است كوشيدن در نيكوكاري و بهمه خير رسانيدن. كسي كه خواهان فراخي و افزون داري است خود را براي گناهكاري و اندهخواري و رنج كشيدن آماده كرده است.

گفتند: براي بدست آوردن نام نيك كدام كوشش سازگارتر است و كدام كوشش براي بهزيستي و كدام كوشش براي ايمني. گفت: سازمندتر از هر تلاش كوشش در نيك نامي است. و دادن داد از خويشتن است و دوري كردن از ستم و يارمندترين كوششها براي ايمني پرهيزيدن از گناه كردن است و براي بهزيستي كوشيدن در راه حق و پرهيز از ستمكاري و آزمندي.

گفتند: كدام مردمان خردمندند و كدام هوشمند وكدام گربز؟

 گفت: خردمند آنكه هر چه را براي جهان ديگرش نياز دارد مي‌شناسد و اراده اش را با بينائي بكار مياندازد. هوشمند آنكه هر چه را در كار اين جهان ناگزير پيش خواهد آمد،ميشناسد. گربز آنكه در فتارش با مردم هر چيزي را به آساني خواهد شناخت و با ژرف كاري خواهد نگريست؟

گفتند: آيا خوشگذراني را نيز زياني است؟

گفت: اگر باشد نبايد از زيانهایي باشد كه آدمي را از كارهاي آن جهاني و نيك كردن زندگي اين جهان بازدارد.

گفتند: كدام شادمانی گوارنده تر است؟

 گفت: بآن شادمانی كه پس از انجام دادن كارهاي بايسته به آن پردازند.

گفتند: شادي كدام مردمان گواراتر است؟

 گفت: در اين جهان كسي كه نيازي به ياري ديگران ندارد و گردنش دربند ديگري نيست. در آن جهان آنكه كارهاي نيكويش بيشتر است.

گفتند: كي آرامدل تر است؟

 گفت: آنكه بنابودي ديگري شتابي ندارد و ديگري بنابودي او.

گفتند: كدام دانش براي ٿرمانروا سودمندتر است؟

گفت: آنكه بداند بستن دهن مردم از بازگفتن بديها و زشتي‌هايش در توانائي اونيست. در چنين حالي هرگز نخواهد كوشيد مردم را با بيم دادن خاموش سازد و بر آن شود كه به جز از راه زدودن زشتيهاي خودش،مردم را از بازگفتن آن زشتي‌ها بازدارد.

پرسيدند: بار خردمندي چيست؟

گفت: بارهاي ارجدار و والاي آن بسيار است. من آنچه را كه هم اكنون به يادم مي‌آيد برايتان مي‌شمارم. از آنهاست كه:

آدمي بر آن باشد هميشه به پاداش دادن نيكي‌ها دل بندد و تا آنجا كه تواند چنين كند.ديگر آنكه پرهيزيدن از گناهان را سبك نگيرد. ديگر آنكه: در هيچ حالي از زمانه ايمن نگردد و به خوشي‌هاي آن دل نبندد. ديگر آنكه: به هيچگونه بدي دست نيازد. ديگر آنكه: نيك انديشي را از دشمن خود نيز باز نگيرد. ديگر آنكه: از نادانان پيروي نكند و بدنبال سودهاي بزرگ اين جهان نيفتد. زيرا سودهاي آنجهاني است كه نادان از آنها بهره اي ندارد. ديگر آنكه: بهيچ كاري دست نيازد مگر پس از جستجو كردن و درنگيدن و آهستگي. ديگر آنكه: هرگز فراخ دستي او را خودپرست نسازد و تنگدستي نابردبار نكند. ديگر آنكه: كردارش با دشمن نيز چنان باشد كه از رأي هيچ داوري بيمي بخود راه ندهد و ميانه او و دوستانش كار چنان رود كه هرگز به گله گذاري نيازي نيافتد. ديگر آنكه: هيچكس را از فروتني كه در برابر او كرده كوچك نشمارد و از ارج ناداران در برابر دارايان نكاهد مگر آنكه دارا مردي دانشي باشد و نادار مردي نادان. ديگر آنكه: ناتواني نشان ندهد و از كوشش باز نيايستد. ديگر آنكه: از گناهي كه كرده و از باد افره آن ايمن مانده است گستاخ نشود كه بار ديگر آن گناه را كند. ديگر آنكه: در هيچ حالي بردباري و گران سنگي خود را از دست ندهد. و نيز از ستايش ستايشگران به چيزي كه در او نيست،هرگز شادمان نشود. ديگر آنكه: اگر كسي او را به رفتار زشتي كه خود در خويشتن آنرا مي‌شناسد نكوهيد،كينه اي از او بدل نگيرد. ديگر آنكه: به كاري دست نزند كه بيم دارد سرانجام آن كار پشيماني است. ديگر آنكه: برداشتن رنج نيكوكاري و دست نيازيدن به هوس ها و لذت گيري‌هایي كه آميخته به گناه است.

پرسيدند: بر گردن شهرياران در برابر مردم چه چيزي افتاده و بر گردن مردم در برابر شهرياران چه چيز؟

 گفت: بر شهرياران است كه با مردم به داد رفتار كنند و داد ايشان بدهند و خانه ايشان ايمن نگهدارند و مرزهايشان را استوار سازند و مردم نيز نيكخواه شهريار باشند و سپاسگزار او.

پرسيدند: شادي در چيست؟

 گفت: شادي در چيزي است كه روز پسين نيز شادي آورد و جز آن بازيچه است.

گفتند: چاپلوسي و خودبيني چيست؟

گفت: چاپلوسي آن است كه كسي را بستاييد به چيزي كه در او نيست. چاپلوس از پذيرفت چيزهاي اندك و دست يازيدن به آنها ننگي ندارند. خودبين ستايش از كسي نمي‌پذيرد زيرا دارنده خودبيني، خويش را تا آنجا برتر از ستودن‌ها ميگيرد،كه پاسخ گفتن به درود فرودستان را نيز بخود نمي‌پسندد.

گفتند: ريا چيست و ظاهر سازي چيست؟

 گفت: ريا آنست كه كسي بد باشد و نيكي كند و خوبي نشان دهد. ظاهر سازي آنست كه خويش را بگونه ای نمايد كه نه در سرشت اوست.

پرسيدند: از اين دوتا كدام بدتر است؟

 گفت: نزد خود ظاهرسازي. در كارها رياكاري.

گفتند: شنيده ايم مي‌گفتيد تباهي شاهان در اين جهان و جهان ديگر در چيزي است كه بودن آن هيچ نيكي سودي ندارد. ما دوست ميداريم آنرا چنانكه شايسته است بشناسيم.

گفت: كوچك داشتن دانشمندان و نيكان.

گفتند: شنيده ايم مي‌گفتيد آنكه رسوايي را بخود نمي‌پسندد از پنج چيز دوري مي‌گزيند. آن پنج چيز كدام است؟

 گفت: آري! آز،بخل،خوار گرفتن ديگران،پيروي از هوس،به ديرانداختن نويدها.

پرسيدند: بالاترين ننگ نزد شما چيست؟ آيا ننگي بدتر از آنچه برشمردید، هست؟

 گفت: آري! خطاهای بزرگ.

 

سبزباد درخت خرد و مهر و مدارا در باغستان جانمان

 

محمود کویر

رقصی بر آستان نور  

گونه ای هنر

 

این نیز گونه ای نگرش است به هنر و دیداری است با هنرمند. زیارت یار است در نیایشگاه هستی. تازه هست یا نه، نمی دانم. بی گمانی بسیاری از این اندیشه ها و باورها و گمانه ها را هنرشناسان و عاشقان گفته و نوشته اند. این اما نگاه من است. دیدار من است با هنر. سماعی است در خانقاه آبی هنر. درویشی برهنه و مست و خیس، بر آستان نور و رنگ و آهنگ در رقص است. همین و بس!

هنر يك واژه كهن اوستايي است و  از پيشوند «هو» بمعني خوب و واژه «نر» بمعني مردانگي و توانايي پيوند يافته و «هونر» بمعني «خوب تواني» بكار رفته است. بيش از هزار سال است كه پيشينه واژه هنر باين معني در زبان و شعر فارسي ديده ميشود فردوسي گفته:

چو پرسند پرسندگان ازهنر

         نبايد كه پاسخ دهي از گهر

هنر نزد ايرانيانست و بس

         ندارند شير ژيان را بكس

و از عنصري است:

ايا شنيده هنرهاي خسروان بخبر

         بيا زخسرو مشرق عيان ببين تو هنر

و نظامي راست:

عيبم مكن از عشق كه در مكتب ايام

         آموخته بودم به ازين گر هنري بود

و حافظ گويد:

خواجه گفت كه جزغم چه هنر دارد عشق

         گفتم اي خواجه غافل هنري خوشتر ازين

 

از نظامی است:

هنر نيست روي از هنر تافتن

شقايق دريدن ، خشن بافتن

خردمند را چون مدارا كني

هنرهاي خويش آشكار كني

 

 

 

 

 

در زبان يوناني واژه  ای براي هنر نيست و در زبانهاي فرنگي واژة «آرت» كه امروز بكار ميبرند بمعني صنعت است و در معني هنر تازه بكار رفته است و براي معني هنر رسا نيست. در زبان عرب نيز واژه براي هنر نيست و براي هنر واژه «الفن» را كه از فارسي گرفته اند بكار ميبرند و بدان «الفنون الجميله» گويند و به هنرمند «فنان». صنايع ظريفه و مستظرفه نيز از ساخته‌هاي فارسي زبانان است و اين معني‌ها نيز براي هنر رسا نيست. در زبانهاي اروپائي منظور از «آر» يا «آرت» بيشتر هنر نقاشي بوده است و بعد آنرا به پيكرسازي و شعر و موسيقي و رشته‌هاي ديگر گفته اند خلاصه آنكه هنر را داراي هفت رشته دانسته اند: نقاشي،موسيقي،رقص،نمايش،پيكرتراش وساختمان،شعر وخطابه. بهمين جهت براي هنر هفت فرشته قائل شده اند.

 

 

*

هنر گونه ای آٿرینش است. هنرمند دست به آفرینش تازه ها و نبوده ها میزند.

 پس هنر گونه ای آفریدگاری است.

*

هنر گونه ای پرودن نوزاده ای و نوباوه ای است که تا کنون نبوده است. گونه ای رابطه مادری و دایگی بین اثر هنری و هنرمند وجود دارد.

 پس هنر گونه ای پروردگاری است.

*

هنر گونه ای به خود آمدن و نوزایی و کشٿ خود است. کشف و یافت و پرورش و زایش خود است.

 پس هنر گونه ای خدایی است.

*

هنرمند، آفریدگاری است که می زاید و می زایاند و زاده می شود.

*

هنرمند با گل و رنگ و نور و آهنگ و کلمه و هر آنچه زیباست، دست به کار آفرینش می شود.

پاره پاره های هستی را بر می گیرد و در کارگاه خیال در هم می آمیزد.

 آنگاه از جان و روح خویش در آن می دمد.

 جان و جهان در هم می آمیزد.

 سپس همه ملایک را فرا می خواند تا فوج فوج، در برابر آفریده اش به آفرین و نیایش و سرود خوانی برخیزند.

*

در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک ( آن) هست. آنی که نمی توان تعریٿ کرد.

 ( آن) گونه ای زیبایی نهان و ناگفتنی است.

(آن) زیباترین زیبایان است. همچند همه زیبایان جهان است در نگاه هنرمند.زیبایی وصف ناپذیر. زیبایی درون و بیرون ،درهم آمیخته.

هر اثر هنری (آنی) دارد.

*

در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک (چنان) هست. چنانی که نمی توان تعریف کرد.(چنان) گونه ای راز و جادوی نهان و ناگفتنی است. هر اثر هنری(چنانی) دارد. چنان، گونه ای شناخت بی چگونه است.گونه بی چگونه است.دیدار نهان و آشکار است. توصیف و تعبیر و تفسیر و تاویل برنمی دارد.

می فهمی و نمی دانی.دانی و نتانی که بگویی.

جانب بی جانبی است. دانه ی بی دانگی است.

راز سر به مهری است.

 میهمان خانه ی قصر هنر است.

چل کلید هیچ چل گیسی نباید و نمی تواند طلسم آن را بگشاید.

 شیشه عمر یک اثر هنری است.

*

در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری،یک (حیرانی) هست. حیرانی و شگفت زدگی. حیرانی کودکانه و عارفانه. حیرانی در برابر زیبایی. شگفتی در برابر نوو تازه.حیرانی و شگفت زدگی در برابر جلوه های هستی. دیار حیرانی است هنر. جغرافیایش، حیرانی است. هر آنی و چنانی تو را حیران می کند.

این حیرانی با وجد سروکار دارد. عروس وجد است. همسر اوست.

 زیبایی ها، حیرانت می کند و به وجدت می آورد.

هنرمند، حیران و وجد زده است.

وجدی در اوج حیرانی.

 

*

هر کار هنری یک (زبان) دارد. زبانی ویژه و تکرار ناشدنی و تقلید ناشدنی. زبان رنگ یا نور یا آهنگ یا کلمه و... هنرمند سرانجام به جایی می رسد که زبان ویژه خود را می یابد. این زبان یک ملودی و ریتم و آهنگی دارد، که زبان دیگران ندارد. گاه با دبدبه است. گاه ساده و روان است. گاه کهنه است.  مانند ردیف در موسیقی ایرانی است. پایه یک کار هنری است. راز و رمز جان هنرمند در آن نهفته و پیداست. مانند زبان قصیده و زبان غزل. و در عرصه غزل مانند زبان حافظ و زبان سعدی. زبان حافظ پرآشوب و توفانی و برانگیزنده و رندانه است. زبان سعدی پرشکوه و آرام و مطمئن است. زبان چاپلین در سینما زبانی تند، شادی بخش، پر راز و رمز و سرشار از معجزه است. زبان لورل و هاردی اما زبانی ساده و درمانده و محافظه کار است.

*

هر کار هنری یک ( ضربان ) دارد. ضربان و تپش در جان هنر است. در جان هستی است. رقص، تپش های بدن است. نقاشی، تپش های رنگ است. شعر، تپش های کلمه است.

تپش اما ریتم دارد. ریتم گاه تند است. گاه آرام. گاه سرخ است. گاه آبی. گاه از این به آن گذر دارد.

تپش و ضربان از نبض هنرمند برمی خیزد و با هستی در هم می آمیزد. با تپش طبیعت در هم می آمیزد.

 هستی تپشی دارد. کار تپشی دارد. تپش جان هنرمند، بسته به موضوع، با این تپش در می آویزد. آن را از مدار خارج می کند. شتابش می بخشد. آرامش می کند.

*

هر کار هنری از دل ( خیال) زاده می شود. خیال، زهدان هنر است. تخیل و تصور هنرمندانه، پرورشگاه و آبشخور هنر است. هنر معجزه ای است که از جعبه ی جادوی خیال زاده می شود.

*

هر کار هنری از (شادمانی) زاده می شود. رنج زادگاه دانایی است، اما هنر، زاده شادمانی است. شعور در آمیخته با مهربانی است. هنر، گونه ای شادمانی برای کشفی ست که هنرمند کرده است.

هنر، خنده بر هستی است.

*

در جان و نهان و گوهر و میان هر کار هنری، یک( عصیان) هست. شورش و عصیانی بر هر چه که مانده و کهنه است. شورشی برای آفرینش. هنرمند شورشی است. هنر با تسلیم و ترس و تقلید بیگانه است. هنرمند ، ابلیس بارگاه هستی است. آمده است تا آتش وجود خویش در نیستان این هستی زند.هنرمند ممکن است بترسدو تسلیم شود، آری، اما آنگاه از او تنها پیراهنش می ماند. هنرمند ممکن است بترسد و تسلیم شود، اما هنر، هرگز!

*

هنرمند قدرتمندترین قدرتمندانی است که با همه ی قدرت ها می ستیزد.هنرمند کارش این است که قدرت را از تخت به زیر کشد . و هردم آفریده ای دیگر را بر اریکه هستی بنشاند و باز در هم شکندش!

*

هنرمند بت شکن است. در کار هنری ، تقدسی نیست. هیچ چیز مقدس نیست.  بر افکندن حجاب تقدس و پرده های جان و جهان، کار هنرمند است.

*

هنرمند از سنت ها  بهره می گیرد تا قوانین آن ها را در هم شکند. تا قدرت آن ها را در هم شکند.

هنرمند از دیروز می نوشد و در امروز زندگی می کند و فریادش را به سوی فردا پرتاب می کند.

 هنرمند ، جان زمان خود است.

*

هنرمند مرزی را بر نمی تابد. مرزهای زمانی و مکانی و دینی و نژادی و زبانی و جنسی را در هم می شکند. دنیا، خانه ی هنرمند است. هنرمند و هر اثر هنری به همه ی جهان تعلق دارد. همه جایی و همه زمانی و همه مکانی است.

*

هنرمند به صدور هیچ فرمان و فتوایی دست نمی یازد. هنر با امر و فرمان و فتوا بیگانه است. هنرمند، تنها گلبانگ رنگارنگ خویش را در جهان در می اٿکند.

*

هنرمند به هیچ راه و حقیقتی باور ندارد. راهی نیست. هزار هزار بی راهه و گم راهه  و کژراهه است.

 راه، همین کژراهه ها و بی راهه ها و گم راهه هاست.

حقیقتی در آن سو نیست. هرچه هست، همین است.

 هنرمند می کوشد تا همین را زیباتر کند. تا زیباتر از این بیافریند، اما در ذهن و خیال. اما برای زندگان!

 انسان هماره در کار زیباتر کردن جهان است، با رویا، بازی، فلسفه، هنر...

*

هنرمند وابسته و پابسته نمی تواند باشد. دیار دلبستگی هاست این دیار. سرزمین دل دل وبی دلی، اقلیم پر پر و پریشانی است.

*

هنر با آزادی هم سو و همزاد و همراه است. آزادی خود هنر است. هنر نیز آزادی است.

*

هنر در همه واژه های نیک و نجیب جهان می جوشد: نجابت. شرافت. زیبایی. هماهنگی.مهر. مدارا.

 زشتی ها و پلشتی های جهان در هنر زیبا می شوند: مرگ به تکاپو در می آید. شکست خوردگان و گریختگان برمی خیزند .

 همه گرده ها و نرمه های هستی در رقصی شگرف به سوی نور می دوند.

*

 هنر چونان غولی زیبا از میانه ی همه تکاپوها و کشش ها و پریشانی ها و بی قراری های هستی برمی خیزد و آوار و غبار از جان خویش می تکاند و برهنه در آستان نور و رنگ و شور و سور بشری، بال می افشاند.

*

هنر آبی یا سبز یا بی رنگ نیست! هنر دنیای رنگ در رنگ هستی است.

 

*

هنر رقص و سماع هستی است.

 

محمود كوير 

 


سه بودا  

آیین قدرت و رسم مدارا

 

در سرزمین ما قدرت هماره با زبان تازیانه و شمشیر با مردمان سخن رانده است و به افسون و افسانه در خوابشان کرده است تا پایه های تخت ستم بر جهل و ترس استوار بماند.

مردمان از دلیری در بازتاباندن اندیشه و ایده های خویش بازمانده اند و متولیان بر اریکه قدرت تخم ترس و تنبلی را در میان مردم پراکنده اند.

راستی آیا قدرت نیز می تواند با مهر و مدارا با مردمان سخن گوید؟

 

سه بازی از شاهنامه

 

 بازی اول:

فریدون بر آن است تا جهان را بین سه فرزند خود بخش کند. مانند سه تا گردو  یا توپ. در بازی ما تغییری ایجاد نمی کند.

پس ایران را که بزرگتر و رنگین تر است به ایرج وا می گذارد.

برادران دیگر می رنجند و بر آن می شوند تا این قانون بازی را بر هم زنند.

راه چیست؟ از میان برداشتن برادر! چرا ما همیشه بازی را زیاد جدی می گیریم؟ دشوارترین و پیچیده ترین راه را انتخاب می کنیم.

ایرج نماد آن نیمه ی کشته شده ی ما است. ایرج آن پاره ی عاشق ما است. ایرج آن چهره ی عرفانی ماست.  ایرج نماد مهر و مدارا است. آیرج نماد آشتی و آرامش است.

اما بازی قانون خودش را دارد. بازی قدرت است. و در این میانه ما با این نماد، با ایرج، بیگانه! ما این نقش را نمی شناسیم. ما تنها گاهی، ماسک یا صورتک آن را بر چهره می زنیم. ما با خودمان نیز در مهر و مدارا نیستسم. ما خودزنی و خودآزاری را می ستاییم.

ایرج اما نقش بازی نمی کند. باورش شده است. روی صحنه ی این تماشاخانه می گردد و آواز می خواند. تماشاییان را نمی بیند این خوش باور؟ هورا می کشیم. نعره می زنیم. اشک می ریزد. قهقهه می زنیم. رو به برادران می کند و مانند ٿرشته ای که از آسمان آمده باشد، خرمن یاس کلمات را بر آن ها می بارد:

 

نه تاج کئی خواهم اکنون نه گاه

نه نام بزرگی نه ایران سپاه

من ایران نخواهم نه خاور نه چین

نه شاهی نه گسترده روی زمین

 

چه می گوید این جوان! مگر قانون بازی را نمی داند این خام؟ پس تکلیف بازی چه می شود؟

 

بزرگی که فرجام او تیرگی است

بدان برتری بر بباید گریست

مرا تخت ایران اگر بود زیر

کنون گشتم از تخت و از تاج سیر

سپردم شما را کلاه و نگین

مدارید با من شما هیچ کین

مرا با شما نیست جنگ و نبرد

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

 

و آنگاه در حالی که صحنه را ترک می کند می خواند:

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد بجز مردمی دین من

 

شگفتا! باورکردنی نیست! از ما نیست! جادوست! مگر می شود؟ پس ....

 

نیامدش گٿتار ایرج پسند

نه آن آشتی نزد او ارجمند

 

پس مانند اسپند بر آتش، چنان که افتد و دانی، بر اوبر می آشوبد، زیرا به گفتگو و سخن و مهر باور ندارد:

 

ز کرسی به خشم اندر آورد پای

همی گفت و برجست هزمان ز جای

 

و با همان کرسی که بر آن نشسته بوده است:

 

بزد بر سر خسرو تاج دار

از او خواست خسرو به جان زینهار

 

می بینید! بیچاره ایرج! همه چیز را می بخشد، اما برادران بر او نمی بخشند!

پس، بودا وار بر آن می شود که این قدرت جهنمی را واگذارد و ترک خان و مان گوید:

 

بسنده کنم زین جهان گوشه ای

به کوشش فراز آورم توشه ای

 

اما بازی ادامه دارد. دیگ آز به جوش آمده است. آن نیمه ی قدرت طلب و سلطه جو به طغیان آمده است. جهنم درون شعله می کشد. من کینه خواه و کینه ورز به تکاپو در آمده است. همان نیمه ی ما که بارها در تاریخ سربرآورده است و زمین و زمان را به آشوب کشیده است. پس با دل پرخشم و سر پر زباد:

 

یکی خنجر از موزه بیرون کشید

سراپای او چادر خون کشید.

 

بکوبید بر طبل. کوس و نقاره بزنید. داستان به اوج رسید. بازی به چکاد خود برآمد. اژدهای درون من طعمه ی خویش را بلعید.

و طبل آخر. آخرین گوشه ی پنهان بازی!

 

سر تاجور از تن پیلوار

به خنجر جدا کرد و برگشت کار

 

فرود.آتش خاموشی گرفت. پرده می افتد. پوزه از خون بباید شست!  پس:

 

بیاکند مغزش به مشک و عبیر

فرستاد نزد جهانبخش پیر

 

و نخستین بودای خندان ما در این بازی، چنین به خون می نشیند! قدرتی که می خواهد با مهر و مدارا سخن گوید به دست برادران خویش به خاک و خون کشیده می شود. قدرتمداران ما زبان مهر را در نمی یابند. قدرت در میان ما با مهر و مدارا بیگانه و دشمن است.

 

بازی دوم:

 

رستم که در  بازی آز و قدرت، پهلوی پهلوان خویش را از هم دریده  و سهراب خود را به خاک و خون کشیده است؛ هنوز صورتک نمایش پیشین را از چهره برنگرفته و لباس از سوک پسر نیلی دارد که بازی دیگری آغاز می شود.

 

او پرورش و آموزش  سیاوش را بر عهده می گیرد. سیاوش در دامان پر ازمهر رستم ، چونان درختی می روید و شاخ و برگ بر می آورد.

شاه خودکامه، کاووس، پدر سیاوش، که از مهربانی و زیبایی و توانایی و خرد سیاوش به هراس افتاده است، او را روانه ی جنگ با دشمن می کند.

 

سیاوش، فرزند كاوس، كه در دامان رستم پرورش یافته، از پهلوانان عارفی است كه از اساتیر به داستان و تاریخ آمده و نماینده روح  آرامش طلب و صلح جو و وفادار ایرانی است.

سیاوش نیمه گمشده ایرانی است.

همسر جوان و زیبای پدر، به این شاهزاده جوان و دلاور دل می بازد( یوسف و زلیخا و ...) و چون او تمكین نمی كند، وی را  اتهام گناه می نهند و سیاوش برای اثبات بی گناهی، از كوه آتش به سلامت می گذرد( ابراهیم خلیل).

سیاوش برای نگه داشتن پیمان صلحی كه با دشمن دارد، تخت و تاج را رها كرده و نخستین پناهنده ایرانی به كشور دیگری می شود. او در نبرد با تورانیان، هنگامی که آنان خواستار آشتی می شوند و برای گواه خویش، گروگان هایی به نزد او می فرستند، پیمان آشتی می بندد.

 اما پدر خودکامه و قدرت طلب او را سرزنش کرده و به جنگ و شکستن پیمان و کشتن گروگان ها تشویق می کند.

 سیاوش اما تن نمی دهد. از تخت و تاج و قدرت در می گذرد و از ایران به توران  می رود تا پیمان خویش نشکند. بودای دوم!

سیاوش می كوشد تا آن بهشت گمشده ایران را، كه همه در آسمان ها در پی آن می گشتند، بر زمین بنا نهد. او باغ بهشت یا شهر عرفانی آرزوها را بنا می كند. این سیمای شگفت گنگ دژ یا شهر سیاوش است:

كزین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و کاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه کوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و تاوس و کبک دری

بیابی چو بر کوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار کس

یکی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار...

بسازید جایی چنان چون بهشت

گل و سنبل ونرگس و  لاله کشت

گنگ یا بهشت سیاوش بر زمین، سپس در سراسر جهان برپا داشته می شود. به شکل گنگ در چین و هند. به شکل کند در تاشکند و کندوان و سمرقند یا سمرکند به شکل های کمب و گمبه و گنبه و گنبد در سراسر ایران و حتا اروپا.

این بهشت گمشده نه تنها در عرفان ایرانی، بلکه در ادبیات جهان نمونه های بسیار می یابد و در ایران نیز نمونه های دیگری در بیستون یا بغستان و تاق بستان یا تاق بغستان و جاهای دیگر بنیاد نهاده می شود. که بغ همان خدا است و باغ از آن آمده است و در بغداد نیز به یادگار مانده است.

اما بازی چیز دیگری است. داستان سمت و سویی دیگر دارد.

پاکباختگی و مهر و مدارا را در این بازی راه نیست.

پس میزبان خنجر می کشد و بافریب و ریا، بودای خندان ایران را بر تشت خون می نشاند.

بازی باردیگر با خون، به پایان شوم خود می رسد.

پرده می افتد.

کف زدن تماشاییان!

گل!

صورتک ها هنوز بر چهره هاست!

                   سیاوش به نمونه انسان پاکباخته و ستم کشیده در فرهنگ ایران تبدیل می شود و اٿسانه کربلا و عاشورا بر اساس مرگ جانگداز این شاهزاده ی عارف برساخته می شود. به هنگام مرگ نیز، از خون او گیاهی بر می دمد که درمان همه دردهاست. پرسیاوشان به نماد ایستادگی و استقامت مردمان در برابر ستم تبدیل می شود. سدها سال پس از آن، مردم ایران با برپایی آیین های نمایشی، یاد و راه این انسان آزاده را زیر نام سوگ سیاوش گرامی داشتند. بازی ادامه دارد هزار ها سال است که این بازی در تکراری هول آور بر صحنه است.

 

 

بازی سوم:

 

با کی خسرو بازی خدایان و شاهان و پهلوانان در هم می آمیزدو به اوج می رسد.

 

کی به معنی شاه است و خسرو نیز همین معنی را دارد، چنان که سپس به شکل های کسرا، کایزر، تزار، سزار، قیصر و خضر به زبان های دیگر راه می یابد. پس کی خسرو یعنی شاه شاهان یا شاهنشاه و او نخستین پهلوانی است که چنین لقبی دریافت داشته است و فراموش نکنیم که در آن هنگام و تا مدت ها بعد، شاه را برای درویشان و عارفان به کار می بردند و شاه و خدا نیز معنایی یگانه داشتند.

 

کی خسرو سومین  بازیگری است که چون ابراهیم ادهم، شاهزاده ی افسانه ای و بنیان گذار عرفان ایرانی در بلخ، از سلطنت کناره می گیرد و مانند بودا به عارفی پاکباخته بدل می گردد.

 

کی خسرو در بستر مرگ نیز از دستگیری بینوایان و آبادانی شهرها باز نمی ایستد و حتا جامه های خود را به رستم می بخشد و برهنه به سوی آخر جهان به راه می افتد و نمی میرد، بلکه ناپدید می شود و به صف جاودانگان می پیوندد.

 

کی خسرو، فرزند سیاوش است. به رویایی زاده می شود و مانند کورش و موسا و فریدون، چوپانان و جانوران او را پرورش می دهند. او که اصل نیکی است در روز نوروز زاده می شود:

که روز نوآیین و جشن نوست

شب زادن شاه کی خسروست

 

در سرزمین بیگانه و در دامان شر پرورش می یابد و برای آغاز کار به شهر سیاوش می رود.

 

مانند بسیاری از ماجراهای عرفانی، در این داستان نیز رویا و سروش پیام آور یا همان هاتف غیبی نقش مهمی دارند. در رویای گودرز می آید که ابر پرآبی( نماد سیمرغ) که سروش خجسته بر آن می پرد از ایران بر می آید:

چنان دید گودرز یک شب به خواب

که ابری برآمد از ایران پرآب

بر ان ابر پران خجسته سروش

به گودرز گفتی که بگشای گوش

به توران یکی شهریاری نو ست

کجا نام او شاه کی خسروست

ز پشت سیاوش یکی شهریار

هنرمند و از گوهر نامدار

 

پس گیو به مدت هفت سال، زمین و زمان را در جستجوی این شهریار در می نوردد:

به توران همی تفت چون بیهشان

مگر یابد از شاه جایی نشان

چنین تا برآمد بر این هفت سال

میان سوده از تیغ و بند و دوال

 

کی خسرو برای به راه افتادن و رستاخیز خویش اسبی می خواهد راهوار و در اینجا نیز بر اسب سیاوش می نشیند که:

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

برو تیره شد روی روز سپید

چنین گفت شبرنگ بهزاد را:

که فرمان مبر زین سپس باد را

همی باش در کوه و در مرغزار

چو کی خسرو آید ترا خواستار

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

ز دشمن زمین را به نعلت بکوب

 

کی خسرو بنیاد آتشکده آذر گشسب یا کانون نور جاودان را می نهد و دیوان را از پای در می آورد.

چون برتخت می نشیند، آن می کند که از چنان جهان پهلوانی امید می رود:

بگسترد گرد جهان داد را

بکند از زمین بیخ بیداد را

به هرجای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

 

در نتیجه ی کارهای او:

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

 

پس چون کارها به سامان می رسد:

 از قدرت و تاج و تخت چشم می پوشد.

 سرداران را پندهای ارجمندی می دهد.

 رباط های ویران را آباد می کند.

 به سرپرستی و حمایت از پیران و یتیمان و بیوگان و بیماران فرمان می دهد.

 هرچه را که دارد به دیگران می بخشد.

که داند به گیتی که او را چه بود

چه گویم که گوش آن نیارد شنود

کی خسرو صاحب جام جهان نماست. این جام سپس به سبب محبوبیت جمشید به او نسبت داده می شود و به جام جم شهرت می یابد. همان جام جم که نماد جان و روان آدمی است. نماد گوهر و نهاد پاک انسان و هستی:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد              حافظ

***

آب حیوان چون به تاریکی در است

جام جم در دست جان خواهم نهاد                     عطار

 

اما در داستان بیژن و منیژه، فردوسی از جام گیتی نمای کی خسرو یاد می کند:

پس آن جام در کف نهاد و بدید

درو هفت کشور همی بنگرید

ز کار و نشان سپهر بلند

همه کرد پیدا چه و چون و چند

 

این جام در عرفان به آیینه دل عارفان و عاشقان بدل می شود. با جام جم است که می معرفت و عشق به عرفان سرریز شده و خرابات یا خورآباد را که مرکز سیمرغ و خورشید و جم است به جای ویران کردن و خراب کردن دیوارهای کینه و آز بدل می سازد. خرابات مغان، همان نیایشگاه و دبستان عرفان کهن ایرانی است که تا زمان صفویان پاسدار فرهنگ کهن ایرانی بوده است و پیر مغان همان استاد و راهنما و خرد تابناک ایرانی است:

در خرابات مغان نور خدا می بینم

وه چه نوری ز کجا می بینم

 

با کی خسرو ، بازی حماسه نیز پایان می گیرد و بازی تاریخ می آغازد.

کی خسرو آخرین نماینده ی دانش پهلوانی و نخستین نماینده ی دانش خسروانی است.

دانش پهلوانی، یزدانی و خسروانی کهن ترین اندوخته ی عرفان ایرانی است و همه ی بنیادهای زیبا و انسانی این آیین در آن زمان ها و در این سرزمین شکل گرٿته است.

این دانش یک دستگاه کامل جهان بینی داشته است و فلسفه ژرف و جهانی را نمایندگی می کرده که سهروردی و دیگر فلاسفه از آن برداشت ها کرده و تلاش نمودند تا آن را از نو زنده سازند و از این کار خود نیز یاد کرده اند، اما به سبب شرایط روزگار، نام کتاب ها و نویسندگان آن را نیاورده اند.

اما پایان بازی چیست؟ این درام یا بازی سه گانه چگونه پایان می گیرد؟

کسی نمی داند!

بازی پایان ندارد.

بازی است و بازی!

در آخر این بازی، کی خسرو به همراه بسیاری از پهلوانان ایرانی، چون توس و بیژن و فریبرز و گیو در میان امواج برف ناپدید می شوند. سومین بودای خندان ایران به صف بی مرگان و جاودانان می پیوندد .

 آنگاه لهراسب و گشتاسب و اسفندیار می آیند تا دین بگسترند و شاهی خویش بنا نهند و خاندان رستم را نابود کنند.

بازی پهلوانی در ایران با زایش شگفت زال می آغازد و با پیوستن گروهی از پهلوانان و کی خسرو به صف جاودانگان پایان می گیرد و تنها رستم می ماند تا این نبرد را به پایان رساند و در چاه نابرادر از پای درآید و تومار پهلوانی در هم پیچیده شود.

 

بازی کی خسرو، فرجام از پای درآمدن دستگاه پهلوانی( خرد. داد. عشق) در برابر توفان سهمناک دستگاه دین-شاهی است. فردوسی به ما می آموزد که در این سرزمین، قدرت با مهر و مدارا بیگانه است. قدرت باید که با مهر و مدارا خو گیرد تا با خرد و داد حکم براند.

بازیگر اصلی، در میان مه و توفان ناپدید می شود، اما بازی ادامه دارد.

 

محمود كوير


ادامه ....
فیروزه ی رخشان نیشابور: خیام
نوشو. خط و زبان گل ها
دیدار سبز در چک چک
 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved