Advertisement
صفحه اصلي

جديدترين اخبار سايت

بلوك ميبد

 

توكا خانم

 

ببار اي دف

باغ تماشا

 

تاريخ طنز در ايران

 

فرزندان فردا

آوازهای هزارو یک پاییز



سي دي صوتي از اشعار محمود كوير

سي دي صوتي

آزاليا گزيده ي شعر محمود كوير



دفتر شعر محمود كوير

بارانك خانم

دفتر شعر محمود كوير



منتظر نظرات و پيشنهاد هاي سازنده شما هستيم



به سايت خوش آمديد

تاريخ جنبش درويشان

كتاب تاريخ جنبش درويشان

اثري بيادماندني از

محمود كوير




آخرين مطالب
آزادی
مغان پارسی
بهمنگان خجسته بادا
دیوان خواجه حافظ
ناز بر فلک
کیش مهر
شمس کسمایی
خجسته جشن آب ها
خنیاگری محمودکویر
زبور دارومای شاعر

با ايرانيان


ساعت و تقويم

آمار سايت
403813 بازديد كننده تا كنون

از اعضا كسي آن لاين نيست

6 مهمان آنلاين

پيامهاي شخصي
شما 0 پيام جديد داريد.

Free counter and web stats



رابعه:پیشوای عاشقان   چاپ  ارسال با ايميل 

رابعه: پیشوای عاشقان

 

((کسی  که به  ساحت  عشق  قدم بگذارد  طاعت از او بر می خیزد و  تکلیف از اوساقط می‌شود.

ما ماهی دریای عشقیم .  در عشق زاده  می شویم ،  در عشق  می بالیم و در عشق می‌میریم.

از خود به وجد می آیم . به خود عشق می ورزم . عاشق منم ؛ معشوق نیز من .))

 

بر آنم تا نگاهی دیگر داشته باشم بر زندگی و روزگار  رابعه عدویه:

 پیشوای عارفان،

نخستین زن عارف ایرانی پس از تازش تازیان،

شهبانوی عرفان عاشقانه در ایران.

رابعه، شیرزنی دلاور و دانا، که در سیاهترین روزگار، یر ستم و تباهی و نادانی شورید. دانایی و عشق به زندگی  را چونان پرچمی در برابر تبهکاران برافراخت.

چونان بارانی بارید تا دانه های دانایی، آزادی و برابری زن و مرد ، در کشتزار روزگار بروید و ببالد و به گل بنشیند.

رابعه از عشق سخن می گفت. از عرفان که معنای شناخت و دانایی دارد.

رابعه با سکوتی سرشار از کلمات بانگ می زد: زنده باد انسان! آزادی!عشق!

***

این نوشته چند بخش دارد که کوتاه شده ی رساله ای است از این نگارنده:

*روزگار رابعه

* قیام های مردم خوزستان در برابر تازش تازیان

*عارفان نامبردار خوزستان

* زنان عارف در آن روزگار

* زندگی و اندیشه های رابعه

***************************

*روزگار رابعه:

 

از این پــــس شکست آید از تازیان                سـتـــاره نــگـردد مــــگر بـر زیـان

شــود بـنـده ی بـی هـنــــر شـــــهریـار            نــــژاد و بــزرگـی نـیـــایـد بـه کـار

چو این خانه از پادشاهی تهی است                 نــه هنـگام پیــروزی و فـرهی است

چـــو آگـاه گـشتـم از این راز چـرخ                که ما را از او نیست جز رنج، بَرخ

بـه ایـرانـیـان زار و گـریـان شــدم                 ز ســاســانـیـــان نـیـز بـریـان شــدم

 

نخستین  تازش تازیان به ایران در زمان ابوبکر روی داد. یکی از فرماندهان قبایل بیابانگرد عرب به نام مثنی بن حارثه که امور خود را از راه غارت روستاهای مرزی ایران می‌گذرانید، پیش خلیفه اول یعنی ابوبکر آمده و اوضاع نابسامان ایران را بیان کرد و گفت که با حمله به ایران ثروت زیادی نصیب عربان خواهد شد. ابوبکر هم پذیرفته و خالد بن ولید را به همراه سپاهی برای غارت شهرهای مرزی  فرستاد.  مهم ترین اتفاقی که رخ داد، کشتار چند هزار ایرانی در نزدیکی شهر انبار بود که به دستور خالد بن ولید انجام شد. خالد پس از آن تمامی اموال مردم را بین سربازان خود تقسیم نمود. این اتفاق در سال سیزده هجری رخ داد.

 لشگریان ایران به سرداری  بهمن مردانشاه، به تازیان یورش برده و آن ها را شکست سختی دادند. در این نبرد جز خالد بن ولید ، تمامی سرداران عرب کشته شدند. اما اوضاع نابسامان دولت ایران و نبود ارتشی منظم سبب شد که در سال چهارده هجری سپاه ایران به سرکردگی مهران در کنار رود فرات از عربان شکست بخورد.

سپس تازیان دست به کشتار مردم زدند.

 نبرد اصلی در سال چهارده هجری در قادسیه و در زمان خلافت عمر روی داد. سرداری سپاه عربان را سعد بن ابی وقاص داشت. تازیان تا تیسفون پایتخت ایران راهی نداشتند، چرا که تیسفون در کنار رود فرات قرار داشت. یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی،رستم فرخزاد را با لشگری به جنگ آنان فرستاد.

جنگ قادسیه بیش از دو سال به درازا کشید. در حالی که تا اواخر جنگ پیروزی از آن ایرانیان بود، رویدادهایی چند از جمله وزیدن شنبادی سخت به جانب سپاهیان ایران و کور کردن دید آنها سبب شد تا عربان بر سپاه ایران چیره شوند. به دلیل نزدیکی قادسیه تا تیسفون عربان در سال شانزده هجری به سمت آنجا حرکت کردند. عربان در این میان  بارها و بارها با مقاومت های ایرانیان روبرو شدند.نبردها قدم به قدم ادامه پیدا می کرد و عربان در حال پیشروی در خاک ایران بودند، اما هیچ نیروی دولتی و ارتشی وجود نداشت تا بتواند جلوی این اقوام را بگیرد. مقاومت های شجاعانه مردم هم به دلیل اینکه فرصت یکپارچگی نداشتند، نمی توانست راه به جایی ببرد. این نبردها تا سال بیست و یک هجری و جنگ نهاوند به درازا کشید.

یکی دیگر از جنگهای بزرگ ایران وتازیان جنگی بود که در شهر شوشتر روی داد. فرمانده لشگریان عرب ابوموسی اشعری بود. وی هنگامی که به شوشتر رسید، "هرمزان" سردار ایرانی با سپاهیان خود جلوی او را گرفت. ابوموسی اشعری که ناتوانی خویش را دید، از عمر کمک خواست و عمر بن خطاب، عمار یاسر را از کوفه با سپاهیانی به کمک وی فرستاد. این نبرد مدت ها ادامه یافت، اما هنگامی که عربان به پناهگاه زنان و کودکان سپاه ایران دست یافتند، ایرانیان سست شده و در جنگ شکست خوردند. هرمزان دستگیر شد و او را به مدینه نزد عمر فرستادند. در آنجا عمر از وی خواست که مسلمان شود وگرنه کشته خواهد شد. هرمزان هم به ظاهر مسلمان شد، اما او چند سال بعد با همکاری فیروز ابولؤلؤ عمر بن خطاب را به قتل رسانید.

   پس از آنکه شوشتر به دست مسلمانان افتاد، ابوموسی اشعری و عمار یاسر دستور به قتل عام  دادند و هزاران نفر از مردم شوشتر به قتل رسیدند.

سرانجام در سال سی و یک هجری ، یزدگرد سوم به قتل رسید .شکست ایرانیان و فتح ایران بیش از بیست سال به درازا کشید و پس از آن به مدت دویست سال ایرانیان برای بیرون راندن بیگانگان جنگیدند . سراسر تاریخ این دویست سال تا روی کار آمدن عیاران دلاور سیستانی و استقلال ایران، قیام های دلاورانه‌ ی مردمی به رهبری بابک، المقفع، استاذسیس، ابومسلم،به آفرید، سنباد و دیگران است( به مقاله ی دیگر همین نویسنده به نام دویست سال پایداری نگاه کنید)

دینوری در اخبار الطوال می نویسد: عتبه به شهر ابله رسید و آنجا را بزور بگرفت و به عمر چنین نوشت .... اما بعد ؛ سپاس الله را که ابله را بر ما فتح کرد ؛ اینجا لنگر گاه کشتی های عمان و بحرین و فارس و هندو چین است.ما زر و سیم و کالا و اموال و زنان بسیار و فرزندان مردم آن سامان را به غنیمت گرفتیم و من به خواست الله تفصیل این پیروزی را برای تو خواهم نوشت . سپس عتبه به مزار رفت و الله وی را بر مردم آن شهر پیروزی بداد و مرزبان آنجا را بدست او گرفتار کرد و عتبه او را بکشت و زنش را برای خود برداشت و جامه و سلاح او را بر گرفت و کمر بند وی را که انباشته از گوهر های زمرد و یاقوت بود برای عمر فرستاد.مسلمین از این خبر یکدیگر را بشارت دادند. می بینیم که هدف از جهاد و غزوه، گسترش دین با شمشیر و تازیانه و غارت است.

چنین بود روزگار ایرانیان و چنین است پیام شاه ایران به مردمان:

همانا که آمد شما را خبر

که ما را چه آمد ز اختر به سر

ازین مارخوار اهرمن چهرگان

ز دانایی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد

همی داد خواهند گیتی به باد

بسی گنج و گوهر پراکنده شد

بسی سر به خاک اندر آکنده شد

چنین گشت پر کار چرخ بلند

که آید بدین پادشاهی گزند

ازین زاغساران بی آب و رنگ

نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

انوشیروان دیده بد این به خواب

کزین تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان دید کز تازیان صد هزار

هیونان مست و گسسته مهار

گذر یافتندی به اروند رود

به چرخ زحل برشدی تیره دود

به ایران و بابل ز کشت و درود

نماند خود از بوم و بر تاروپود

هم آتش بمردی به آتشکده

شدی تیره نوروز و جشن سده

ز ایوان شاه جهان کنگره

فتادی بمیدان او یکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پدید

ز ما بخت گردون بخواهد کشید

شود خوار هر کس که بود ارجمند

فرو مایه را بخت گردد بلند

پراکنده گردد بدی در جهان

گزند آشکارا و خوبی نهان

به هر کشوری در ستمکاره ای

پدید آید و زشت پتیاره ای

نشان شب تیره آمد پدید

همی روشنایی بخواهد برید

 

مردم ایران در خوزستان  در دم تیغ بودند و کشتارهای خونبار نشانه ی آن است. در شوشتر ؛ مردم وقتی از تازش تازیان با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند . چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند ... پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اسلام در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند.

 قیام های مردم این سرزمین نیز داستانی از رنج و نبرد است. به گوشه ای از آن ها اشاره ای می کنم تا تصویری روشن تر از زمانه و روزگار زندگی رابعه  داشته باشیم:

 

قیام زنگیان
در ماه شوال 225 ه.ق. قیام زنگیان آغاز و نزدیک
پانزده سال دوام یافت. هسته اصلی قیام را بردگان که به قشر وسیعی تبدیل شده بودند، تشکیل می داد. رهبر این قیام که دست کمی از قیام اسپارتاکوس ندارد،محمد علی ابرکوهی است. او که در بندگان نیروی بزرگی می دید با دادن شعار آزادی، جنبش زنگیان را بوجود آورد و خود در بصره جای گرفت. این جنبش چنان نیرومند شد که چندین بار زنگیان انقلابی بزرگترین سرداران عرب را شکست دادند. "صاحب الزنج" یا محمد ابرکوهی رهبر قیام بر نواحی اهواز، شوش، دشت میشان و جی و جندی شاپور دست یافت . عاقبت خلیفه عباسی ـ الموفق- موفق به سرکوبی این جنبش گردید. در این جنبش نیز تغییر رویه رهبران که پس از پیروزی های اولی خود به گرد آوردن مال و شیوه خلیفه گری دست زدند، عامل مهم شکست بود. قیام با شکوه زنگیان بزرگترین خیزش بردگان در جهان است و صدها هزار برده در آن شرکت  اشتند و حکومتشان پانزده سال پایید.

حسین منصور حلاج و قیام های مردمی:

حسین بن منصور بیضاوی مشهور به حلاج یا هیلاج  از بزرگان عرفان که در سال 309 هجری به دستورحامد بن عباس وزیر مقتدر عباسی و فتوای فقها، کشته شد.
حلاج در بیضا در فارس به دنیا آمد و از همان کودکی پیوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در این سفرهای همیشگی، حسین منصور، با زبان عربی و
بندیشه های آزادی خواهانه و قرمطی آشنایی یافت. در جوانی به بزرگان صوفیه پیوست و هنوز جوان بود که خود پیر و مرشد صوفیان گردید. مدتی نیز شاگرد سهل بن عبدالله شوشتری بود .
در این زمان
ده ها هزار تن از بردگان زنگی که در نزدیکی بصره مشغول به کار بودند بر ضد خلافت عباسی قیام کرده بودند. حسین منصور بدیشان پیوست. در محله ایشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. و با این رفتار، پیر و مرشد خود عمرو مکی را سخت خشمگین کرد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پیش گرفت، سرتاسر ایران را درنوردید و تا دورترین  یعنی سرزمین های هند و چین و شمال آفریقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بیش از پانزده سال طول کشید. وی در این مدت سال هایی را نیز در سرزمین های شرقی یعنی ترکستان، ماورالنهر و هند به سر آورد.
در این سال ها مردم بسیار به او روی آورده بودند و آوازه  او همه جا رسیده بود. حسین بن منصور در میان مردم می گشت و به درد آن ها می رسید و برای از بین بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد، می اندیشید و از همین رو در دل مریدان و مردم جایی بزرگ به دست آورد.
بعد ازمرگ خلیفه عباسی ، مردم مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خلیفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خلیفه که منافعشان تهدید شده بود، المعتز را برانداختند و به دستگیری و کشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در این ماجرا متهم اصلی و مورد کینه و نفرت قدرتمندان بود. چند سال بعد وی را به تهمت شرکت در جنبش قرمطیان دستگیر کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزیر خلیفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشیان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگریخت. وزیر از بیم نفوذ بسیار حلاج ، او را به محاکمه کشید و با فتوای جمعی از روحانیان پس از زدن هزار تازیانه ، بر دار کرد، دستان  و پاهای او را برید و جسدش را سوزاند و خاکسترش را در دجله ریخت .

قرمطیان

قرمطیان یکی از بزرگترین قیام های تاریخ ایران را رقم زدند. آن ها که ریشه در ژرفای باورها و دردهای مردم داشتند توانستند حکومتی شورایی و سوسیالیستی و آزاد در بحرین و لحسا برپا کنند. خوزستان و سواحل خلیج فارس و به ویژه بصره و گناوه از مراکز مهم قدرت آن ها بود.
قرمطیان با جنبش فروخفته زنگیان را در ارتباط بودند. حلاج در خانه خویش کعبه ای ساخته بود و مریدان را به جای سفر مجاز برای زیارت خانه خدا و حج کعبه به خانه خود می خواند. این را از دلا
یلی شمرده اند که ارتباط او را با قرمطیان آشکار می کرد زیرا هشت سال پس از مرگ حلاج که قرمطیان به خانه کعبه دست یافتند آن را ویران کردند. گفته اند که دستور این کار را حلاج داده بود.
شهرت حلاج تا به امروز، به واسطه سخنان بی باکانه ای که به روش صوفیان و عارفان بر زبان رانده و اناالحق زده است. همین سخنان دلیل اتهام و تکفیر و مرگ او شمرده شده است. او مردی زاهد پیشه بود که از همه آرزوهای جسمانی و خواست های شهوانی و نفسانی دوری می جست. نوشته اند که پیوسته می گفت : " ای مسلمانان! داد مرا از خدا بستانید... که نه مرا با نفس خویش رها می کند و نه آن را از من می گیرد."
حلاج کتاب هایی را نیز یه رشته تحریر درآورده است که از جمله مهمترین آنها می توان به  "التوحید" ، " الجواهر الکبیر" ، " الوجود الاول" و " الوجود الثانی" اشاره نمود .
گویند زمانی که او را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار می زدند . شبلی  نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به سوی  منصور پر تاب کرد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند . گفتند : این چه سر است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی . از گلی اندک آه کردنت چیست ؟ گفت : آنها که نمی دانند معذورند . از شبلی عجبم آمد که می داند من کیستم
. نمی باید می انداخت و انداخت .
بایزید گفت : چون او را دار زدند . دنیا بر من تنگ آمد . برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم . چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه می پرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی ؟ باز ندا آمد : او را سری از اسرار خود بازگو کردیم . تاب نیاورد و فاش ساخت . پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.   
از حسین منصور حلاج به عنوان مردی بزرگ و عارفی والا مقام یاد می کنند که اسرار را آشکار می کرد و به صراحت سخنانی بر زبان می راند که عامه مردم قدرت فهم آن را نداشتند و قدرتمندان زورگو
و دینمداران دروغگو نیز از آن سخت می هراسیدند. پس از او نیز عارفان دیگر از این سخنان بسیار بر زبان رانده اند. اما حلاج بی پرواترین آنان بوده است.  حافظ می گوید:
"  گفت آن یار کزو گشت سرداربلند                جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد "

اندیشه های والای انسانخدایی او را کسانی چون حافظ و مولانا و عطار ستوده اند.

 

عرفان در فارس و خوزستان

غرفان ایرانی گونه ای بینش و راهی برای جستجو و شیوه ای نگریستن به هستی است. عرفان ایرانی پس از تازش تازیان در خراسان و فارس و خوزستان برخاست و به نبردی فرهنگی و اجتماعی با ستم و جهل و تعصب پرداخت.

در کنار عرفان خراسان، جنوب ایران و خوزستان هم مرکز پیدایش عرفان در سده دوم و برای نجات از دست عربان بود: به نمونه هایی از عارفان نامبردار این سرزمین در سده های اول و دوم اشاره ای می کنم تا به گستردگی ای جریان در این دوران آگاه شویم:

احمد بن عیسی الخراز

احمد بن عیسی الخراز، از معاصران حكیم ترمذی در بغداد زندگی می‌كرد و با سری سقطی و بشر حافی معاشر بود،‌ اما در اواخر عمرش به مصر سفر كرد و در آنجا با ذوالنون دیدار نمود و در سال 286 ه.ق در همانجا درگذشت. خراز كه عمدتاً‌ بواسطه یگانه اثر موجودش كتاب الصدق كه از شاهكارهای اولیه تصوف است معروف می‌باشد، از نخستین اولیایی بود كه تعریف روشنی از فنا و بقا بدست داد. همچنین وی یكسره به طرف علم جفر و سماء كشیده شد. وی در كتاب الصدق از تصوف از دیدگاه فضیلت اصلی صدق سخن می‌گوید و این فضیلت را به تمامی دیگر اركان طریقت، نظیر صبر،‌ توبه و معرفت تعمیم می‌دهد. نثرش روشن است و رساله‌اش یكی از سرراست‌ترین و روشن‌ترین شرح‌های دوره اول تصوف است كه با سبكی ساده و موثر نوشته شده و از شروح ذهنی و بیشتر تعالیم حكیم ترمذی كمابیش دور است.

ابوسهل تستری

علاوه بر مكاتب بغداد و خراسان، مراكز و مشایخ برجسته دیگری نیز وجود داشتند كه در سیر تصوف در سده سوم هجری نقشی مهم داشتند. یكی از این مشایخ ابوسهل تستری بود كه در سال 200 ه.ق در تستر (شوشتر كنونی) كه بعدها حلاج نیز در آنجا تحصیل علم می‌كرد بدنیا آمد و در سال 261 ه.ق در بصره وفات یافت. تستری مانند بسیاری از صوفیان روزگارش سفرهای بسیار كرد و طی آن در خدمت سفیان ثوری شاگردی كرد و با ذوالنون مصری دیدار كرد. تستری برخلاف برخی از معاصران صوفی خود كه متكلم نیز بودند مخالف تعالیم كلام بود . در نظر وی نور ایمان بر عقل و همه دیگر استعدادهای بشر غلبه دارد. تستری نخستین تفسیر صوفی بر قرآن را نوشت و اصل تشابه الفاظ قرآن با نور روحانی را بسط داد كه تاثیر زیادی بر شماری از صوفیان چون ابن‌مسره گذاشت. بسیاری از اقوال او درباره وحدت، حلاج را نیز تحت تاثیر قرار داده بود. این مكتب دو قرن دوام آورد و بسیاری از مشایخ بزرگ تصوف مانند ابوطالب مكی و ابن‌مرجان پرورده این مكتب بودند. مكتب سالمیه بر اثر حملاتی كه از سوی محافل حنبلی به آن می‌شد و اتهامات تجسد و تشبه خدا از میان رفت.

سفیان ثوری

ابوعبدالله سفیان بن سعید بن مسروق ثوری ، صوفی معروف سده ی دوم  در کوفه از مادر زاد . چون برآمد به فراگرفتن علوم ظاهر و باطن پرداخت . از بزرگان بود و به تعبیر عطار " او را امیرالمؤمنین گفتندی هرگز خلافت ناکرده.

ثوری از پذیرفتن مناصبی که منصور خلیفه ی عباسی به وی داد خودداری کرد. در برابر فشار ها از کوفه گریخت و به یمن رفت ، ولی در آنجا نیز از جاسوسان دربار بغداد ایمن نبود ، پس به مکه رفت و از آنجا هم به کعبه پناه برد .سرانجام به بصره رفت و در آنجا نیز همواره از ترس، منزل خود را تغییر می داد تا سرانجام در همین گریزها در گذشت.در بصر ه هم نشین رابعه بود. در کتب صوفیه سخنان زیادی از او نقل شده است . از آثارش الجامع الصغیر ، است که هر دو در حدیث است و کتاب الفرائض .

ابویحیا بصری

ابو یحیی مالک بن دینار سامی بصری ، واعظ و عالم اخلاق اهل بصره که قرآن مجید را برای اداره ی زندگانی استنساخ می کرد و به شناخت قرآئات آن علاقمند بود. با حسن بصری و ابراهیم ادهم و چند تن دیگر از زاهدان و عارفان معاصر بود .

او مولای زنی از بنوسامه بن لوی بود و نسبت خود را به او مدیون است و از تعالیم محدثان و صوفیان بصره همچون انس بن مالک ، ابن سیرین ، حسن بصری و رابعه ی عدویه برخوردار می شد . معروف این است که وی زندگانی زاهدانه ای داشت و آیندگان تا بدانجا پیش رفته اند که استعداد انجام کارهای شگفت و شعبده آمیز به او داده اند . در واقع آنچه درست می نماید، وی قصه گویی زبان آور بود .بنا بر عقیده ی ابن فقیه او توانست اعتبار شهر بصره را افزون سازد زیرا او را جزو شش تن از بصریان به شمار می آوردند که نظیر ایشان در کوفه وجود نداشت .

حسن بصری:

 

     مولانا ابوسعید حسن بن ابی‌الحسن یسار بصری از چهره‌های بسیار مهم، ارزشمند و تاثیرگذار در تاریخ تصوف شمرده می شود. بزرگمردی است خوزستانی که نمی‌توان درباره تاریخ عرفان و تصوف سخن گفت و از نقش بارز حسن بصری در این زمینه یاد نکرد.

      تاریخ عرفان پس از تازش تاریان، از حسن بصری آغاز می شود. حسن بصری متولد سال 21 یا 22 هجری است. عمری نزدیک به نود سال داشته و بیشتر عمرش در قرن اول هجری گذشته است. حسن‏ بصری البته به نام «صوفی» خوانده نمی‏شده است، از آن جهت جزء صوفیه‏ شمرده می‏شود که  کتابی نوشته به نام «رعایه حقوق الله» که‏ می‏تواند اولین کتاب تصوف شناخته شود. نسخه منحصر بفرد این کتاب در اکسفورد است. نیکلسون مدعی است که: «اولین مسلمانی که روش حیات صوفیانه و حقیقی را نوشته حسن بصری‏ است، طریقی که نویسندگان اخیر برای تصوف و وصول به مقامات عالیه شرح‏ می‏دهند: اول توبه و پس از آن یک سلسله اعمال دیگر... که هر کدام‏ باید برای ارتقاء به مقام بالاتری به ترتیب عملی شود.»

زنان برجسته عارف در این سده و در بصره بسیار بودند. زنانی که به وسیله‌ی عربان، غارت شده و کسانشان کشتار شده و خود به کنیزی برده شده بودند، بر تازیان شوریدند. بر راه و رسم و دین و آیین آنان شوریدند. زنان شاعر و عارف این دوران، مبارزانی دلیر و دانا و گستاخ بودند که سپس نام و نشان بسیاری از آنان را مردان از میان برداشتند: در روایات صوفیه وقتی از رجال قوم ـبه تعبیر صوفیه رجال الله ،ـسخن به میان می‏آید، احوال زنان قوم را نیز شامل است. شمار کسانی از زنان قوم که در طریقت صاحب مقامات و مقالات بوده‏اند، در روایات صوفیه بسیار است.در طبقات صوفیه نام یا وصف شانزده  تن در نفحات جامی، سی و سه تن در طبقات شعرانی و صد و سی و چهار تن در صفه الصفوه آمده است. ابو عبدالرحمان سلمی نویسنده‌ی مشهورترین طبقات الصوفیه مجموعه‏ای جداگانه در باب طبقات زنان صوفی داشته است .  برخی از آنها خواهران، دختران یا زنان مشایخ عصر بوده‏اند. از این جمله خواهران بشر حافی، ام علی زوجه احمد خضرویه، حره دقاقیه دختر ابو علی دقاق، ام محمد عمه شیخ عبدالقادر گیلانی . از بعضی عارفات ناسکات(زنان عارف) نکته‏سنجی های جالب در باب مقامات و مواجید صوفیه نقل شده است. رابعه عدویه بارها بر زهاد و رجال عصر ایرادهای بجا گرفت. گفت و شنود سفیان ثوری با ام حسان و گفت و شنود ذوالنون مصری با فاطمه نیشابوریه نیز از همین مقوله است .

در بسیاری موارد زنان عارف اقوال و احوال رجال صوفیه را نقد یا اصلاح کرده‏اند. نقش رابعه عدویه در تحول تصوف از زهد مبنی بر خوف به عشق مبنی بر انس و رجا قابل ملاحظه است. از فاطمه بردعیه، حتی شطحیات هم نقل شده است.

در بین مریدان مولانا جلال الدین نام شماری از زنان عصر نیز هست. از جمله گوماج خاتون زوجه سلطان رکن الدین، و گرجی خاتون زوجه معین الدین پروانه از صوفیان عصر محسوب می‏شدند . زوجه امین الدین میکائیل نایب سلطان هم در بین عارفات قونیه شیخ النساء خوانده می‏شد و برای مولانا در خانه خود مجالس وعظ و سماع دایر می‏کرد .

ابن عربی از عابدات عارفات( زنان عارف) با لحن تکریم و تحسین سخن می‏گوید. در فتوحات بارها خاطر نشان می‏کند که نزد شماری از آنها ارشاد یافته، و مراتب سلوک طی کرده است. طرز یاد کرد او از بعضی از این زنان چون فاطمه بنت ابن المثنی، شمس ام الفقرا و ام الزهرا حاکی از تحسین و اعجاب است . وی در جای دیگر خاطر نشان می‏کند که در سلوک طریقت بین مردان و زنان تفاوت نیست. زن و مرد در جمیع مراتب ترقی حتی در نیل به مرتبه قطبیت با یکدیگر برابرند .

عین القضاه همدانی می نویسد: جمعی از زنان برای مرد و زن موعظه كرده اند: مثل رابعه عدویه كه از بزرگان پیشینیان، چون سفیان ثوری به سخنان او گوش می داده اند.

و از جمله آن زنان شعوانه ابلیه است... از آن جمله بحریه ... و عنیده ( جده ابوالخیر تنانی اقطع ) كه از مرد و زن، پانصد شاگرد داشت و عایشه نیشابوری، همسر احمد بن سری ... و از آن گروه فاطمه، دختر كتانی است كه پیش روی سمنون، چشم از جهان فرو بست او در محبت مجلس می گفت و سه نفر از مردان هم با وی در گذشتند.

از حكایتی كه در اسرار التوحید آمده است معلوم می گردد كه همسر ابوسعید ابوالخیر ( قرن پنجم هجری) به مریدان خود خرقه می پوشانیده و زنان نیز در سلك صوفیان خدمت می كرده اند.(

در چنین روزگار و زمانه ای است که رابعه عدویه(علویه یا عسلویه)، آن شیرزن دانا بر می خیزد.

((آن مخدره ی خدر خاص، آن مستوره ی ستر اخلاص ، آن سوخته ی عشق و اشتیاق ، آن شیفته ی قرب واحتـراق ، آن نایب مریم صفیه آن مقبول رجال ، رابعه ی عدویه !!))

نام زن در تذکره الاولیا. در صف عاشقان و عارفان؟چه کسی زهره آن را داشت جز عطار؟! ببیند در آن فرهنگ مذکر و قبیله ای چگونه از زن سخن به میان می آورد:

((......... آن مقبول رجال ، رابعه ی عدویه رحماالله تعالی – اگر کسی گوید که :

ذکـــر او در صف رجــــال چرا کردی ؟ گوییم : خواجه ی انبیا علیه الصلوه و اسلام  می فرماید که : ان الله لا ینظر الی صورکم  کار به صورت نیست ، به نیت نیکوست . زن در راه خدای تعالی مرد باشد او را زن نتوان گفت . چنانـکه عباسه ی طوسی گفت : چون فردا در عرصات آواز دهند که : یا رجال ! اول کسی که پای در صف رجال نهد مریم بود ...))

پیشوای واقعی عارفان است رابعه. شاعری وارسته و عارفی پاکباخته و زنی دلاور و دانا چونان رابعه بنیانگزار مکتب عشق در عرفان است.

رابعه در خانواده ای تهیدست به دنیا آمد.

دوران کودکی را در بصره و در فقر و آوارگی گذرانید.

آواره و تبعیدی زمان و زمانه از شهری به شهری و از بیابانی به بیابانی می‌گریخت.

او را به نام کنیز و برده فروختند.

با قیام های مردمان و اندیشه های عارفان ایران آشنا شد و به مانند نخستین پیشوای عارفان ایران گام به میدان نهاد.

عرفان زاهدانه را به عرفان عاشقانه رساند و دگرگونی بنیادی در آفاق اندیشه‌های عرفانی پدید آورد.

کلاس های درس و آموزش به راه انداخت و دمی از اندیش ه ی عشق و ازادی باز نایستاد.

ذکر رابعه عدویه  در تذکره الاولیا عطار:
آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتیاق ، آن شیفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانیه مریم صفیه ، رابعه العدویه رحمهالله علیهما. اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام می فرماید :ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث . کار به صورت نیست به نیت است . کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم . اگر رواست دو ثلث دین از عایشه صدیقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنیزکی از کنیزکان او فایده دنیی گرفتن . چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد ، مریم بود علیها السلام .
کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی ،وصف او در میان رجال توان کرد . بل معنی حقیقت آن است که اطنجا که این قوم هستند همه نیست توحید اند . در توحید ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می گوید رضی الله عنه نبوت عین عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولایت همچنین بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خویش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمین آمد درهمه خانه پدرش هیچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و یک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغی نبود ، ورگویی نبود که دورپیچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ایشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عیالش آواز داد :به فلان همسایه شو ، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم .
و او عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسایه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمی کند .
آن سرپوشیده بسی بگریست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پیغمبر را علیه السلام به خواب دید . گفت :غمگین مباش که این دختر که به زمین آمد سیده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود .
پس گفت : فردا به بر عیسی زادان شو - امیر بصره - بر کاغذی نویس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدینه چهار صد بار صلوات فرستی ، این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی . کفارت آن را چهار صد دینار حلال بدین مرد ده .
پدر رابعه چون بیدار شد .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امیر فرستاد. امیر که آن خط بدید گفت :دو هزار دینار به درویشان دهید به شکرانه آن را که مهتر را علیه السلام ا زما یاد آمد و چهار صد دینار بدان شیخ دهید و بگویید می خواهم در بر من آیی تا تو را ببینم . اما روا نمی دارم که چون تو کسی پیش من آید. من آیم و ریش در آستانت بمالم . اماخدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری.
مرد زر بستد و هرچه بایست بخرید . پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند . رابعه بیرون رفت . ظالمی او را بدید و بگرفت
. پس به شش درم بفروخت و خریدار او را کار می فرمود به مشقت . یک روز می گذشت نامحرمی در پیش آمد . رابعه بگریخت و در راه بیفتاد و دستش از جای بشد . روی بر خاک نهاد و گفت :خدایا ! غریبم و بی مادر و پدر ، یتیم و اسیر مانده و به بندگی افتاده ، و دست گسسته ، و مرا از این غمی نیست الا رضای تو . می بایدم که تو راضی هستییا نه .
آوازی شنود که غم مخور که فردا جاهیت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند .
پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پیوسته به روز روزه می داشت و خدمت می کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ایستاده می بود . یک شب خواجه او از خواب بیدار شد . در روزن خانه فرونگریست . رابعه دید سر به سجده نهاده بود و می گفت :الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه توست . اگر کار به دست منستی یک ساعت از خدمت نیاسایمی ولکن هم تو مرا زیر دست مخلوق کرده ای .
این مناجات می کرد و قندیلی دید از بالای سر او آویخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته . خواچه چون آن بدید بترسید . برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد . چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد .
رابعه گفت :مرا دستوری ده تا بروم .
دستوری داد . از آنجا بیرون آمد و در ویرانه ای رفت . پس ، از آن ویرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به بادیه نهاد . خری داشت ، رخت بر وی نهاد ، در میان بادیه خر بمرد . مردمان گفتند :این بار تو برداریم .
گفت : شما بروید که من بر توکل شما نیامده ام .
مردمان برفتند . رابعه تنها ماند . سر برکرد ، گفت : الهی پادشاهان چنین کنند . با عورتی غریب عاجز مرا به خانه خود خواندی . پس در میان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بیابان تنها گذاشتی .
هنوز این مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبید و برخاست . رابعه بار بر وی نهاد و برفت .
راوی این حکایت گفت : به مدتی پس از آن خرک را دیدم که در بازار می فروختند . پس روزی چند به بادیه فرورفت . گفت :الهی دلم بگرفت .کجا می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اینجا می یابی .
تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که :ای رابعه ! در خون هژده هزار عالم می شوی . ندیدی که موسی دیدار خواست . چند ذره ای تجلی به کوه افگندیم . به چهل پاره به طریق ، این جا به اسمی قناعت کن .
نقل است که وقتی دیگر به مکه می رفت . در میان راه کعبه را دید که به استقبال او آمده بود  رابعه گفت :مرا رب البیت می باید بیت چه کنم ؟ استقبال مرا از من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذرعا می باید . کعبه را چه بینم . مرا استطاعت کعبه نیست ، به جمال کعبه چه شادی نمایم ؟
نقل است که ابراهیم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسید ، خانه ندید . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسیده است ؟
هاتفی آواز داد : چشم تو را هیچ خلل نیست ، اما کعبه به استقبال ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد .
ابراهیم را غیرت بشورید . گفت :آیا این کیست ؟
بدوید . رابعه را دید که می آمد و کعبه با جای خویش شد . چون ابراهیم آن بدید گفت :ای رابعه ! این چه شور است که در جهان افگنده ای ؟
گفت :شور من در جهان نیفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای .

گفت :آری ! چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام .
گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نیاز .
رفت و حج بگزارد و زار بگریست . گفت :ای بار خدای ! تو ، هم بر حج وعده ای نیکو داده ای و هم بر مصیبت . اکنون اگر حج پذیرفته ای ثواب حجم گو . اگر نپذیرفته ای این بزرگ مصیبتی است ، ثواب مصیبتم گو .
پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال . پس گفت :اگر پارسال کعبه استقبال من کرد من امسال استقبال کعبه کنم .
چون وقت آمد شیخ ابوعلی فارمذی نقل می کند که روی به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو گردید تا به عرفات رسید . چون آنجا رسید هاتفی آواز داد :ای مدعی ! چه طلب است که دامن تو گرفته است ؟ اگر ما را خواهی تا یک تجلی کنم که در وقت بگدازی .
گفت :یا رب العزه! رابعه را بدین درجه سرمایه نیست ، اما نقطه فقر می خواهم .
ندا آمد که :یا رابعه فقر خشک سال قهر ماست که در راه مردان نهاده ایم . چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسید ، کار برگردد ، وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خویش تا از تحت این حجب بیرون نیایی ، و قدم در راه ماننهی و هفتاد مقام بنگدازی حدیث فقر با تو نتوان گفت . ولکن برنگر.
رابعه برنگریست . دریایی خون بدید. در هوا ایستاده .هاتفی آواز داد :این همه ، آب دیده عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدند که همه در منزلگاه اول فروشدند که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد .
رابعه گفت :یا رب العزه ! یکی از دولت ایشان به من نمای .
در وقت عذر زنانش پدید آمد . هاتفی آواز داد :مقام اول ایشان آن است که هفت سال به پهلو می روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند . چون نزدیک آن کلوخ رسند ، هم به علت ایشان را ه به کلیت بر ایشان فروبندند .
رابعه تافته شد . گفت :خداوندا ! مرا در خانه خود می نگذاری و نه در خانه خویشم می گذاری . یا مرا در خانه خویش بگذار یا در مکه به خانه خود آر . سر به خانه فرو نمی آوردم . تو را می خواستم . اکنون شایستگی خانه تو ندارم .
این بگفت و بازگشت .
نقل است که یک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غایت استغراق حصیر در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بیرون شود راه در باز نیافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازدید . برفت و باز چادر برگرفت ، بیامد راه نیافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرت تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندین سال است تا خود را به ماسپرده است . ابلیس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برورنجه مباش . ای طرار ! اگر یک دوست خفته است یک دوست بیدار است و نگاه دارد .
نقل است که دو بزرگ دین به زیارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با یکدیگر گفتند :بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جایگاه حلال بود .
چون بنشستند ایزاری بود ، دو گرده برو نها د .ایشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ایشان هردو متغیر شدند وهیچ نگفتند . زمانی بود کنیزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :این ، کدبانو فرستاده است .
رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که این به نزدیک من نفرستاده است .
کنیزک هرچند گفت سود نداشت . کنیزک بستد وببرد.مگر دو گرده از آنجا برگرفته بود از بهر خودش .از کدبانو پرسید :آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بیست گرده بود برگرفت و گفت این مرا فرستاده است .
و در پیش ایشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفند :این چه سر بود که اما را نان تو آرزو کرد ، از پیش ما برگرفتی و به درویش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نیست ، چون بیست گرده شد بستدی ؟
گفت :چون شما در آمدیت دانستم که گرسنه اید . گفتم دو گرده در پیش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که یکی را ده باز دهم ، و در این به یقین بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بیست بازدهی برای ایشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفی خالی نیست یا از آن من نیست .
نقل است که وقتی خادمه رابعه پیازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پیاز حاجت بود . خادمه گفت :از همسایه بخواهم .
رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غیر او هیچ نخواهم . گو پیاز مباش.
در حال مرغی از هوا درآمد ، پیازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ایمن نیم .
ترک پیاز کرد و نان تهی بخورد .
نقل است که یک روز رابعه به کوه رفته بود . خیلی از آهوان و نخجیران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره می کردند و بدو تقرب می نمودند . ناگاه حسن بصری پدید آمد . چون رابعه را بدید روی بدو نها د. آن حیوانات که حسن را بدیدند همه به یکبار برفتند . حسن که آن حال بدید متغیر گشت و دلیل پرسید :
رابعه گفت :تو امروز چه خورده ای؟
گفت :پیه پیاز .
گفت :تو پیه ایشان خوری چگونه از تو نگریزند .
نقل است که وقتی رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دریچه برون کرده بود و می گریست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :ای استاد ! این گریستن از رعونات نفس است . آب چشم خویش نگه دار تا در اندرون تو دریایی شود .چندانکه در آن دریا دل را بجویی بازنیابی الا عند ملک مقتدر.
حسن را این سخن سخت آمد اما تن نزد تا یک روز که به رابعه رسید سجاده بر آب افگند و گفت ای رابعه ! بیا تا اینجا دو رکعت نماز کنیم .
رابعه گفت :ای حسن ! تو خود را در بازار دنیا آخرتیان را عرضه بدار.چنان باید که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند .
پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پرید و گفت :ای حسن ! بدانجا آی تا مردمان ما را نبینند .
حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :ای حسن ! آنچه تو کردی جمله ماهیان بکنند و آنچه من کردم مگسی بکند . باید که از این دوحالت به کار مشغول شد .
نقل است که حسن بصری گفت : یک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردی ام و نه بر خاطر او که زنی است . آخرالامر برخاستم نگاه کردم ، خویشتن را مفلسی دیدم ، و رابعه را مخلصی .
نقل است که شبی حسن و یاری دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ایشان را دل روشنایی خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خویش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنایی . اگر کسی گوید این چون بود ، گویم چنانکه دست موسی علیه السلام . اگر گوید پیغمبری بود ، گویم :هرکه متابعت نبی کند او رااز نبوت ذره ای نصیب تواند بود ، چنانکه پیغمبر می فرماید :هرکه یک دانگ از حرام با خصم دهد درجه ای از نبوت بیابد . گفت :خواب راست یک جزو است از چهل جزو نبوت .
نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چیز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مویی . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پیوسته کاری کن. چون این هردو کرده باشی به مویی هزار سالت کار بود .
نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم .
گفت :عقد نکاح بر وجودی فروآید . اینجا وجود برخاسته است که نیست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسایه حکم اوام ، خطبه از او باید خواست نه از من .
گفت :ای رابعه ! این چه یافتی ؟
گفت :به آنکه همه یافتها گم کردم درو.
گفت :او را چه دانی ؟
گفت :یا حسن ! چون تو دانی ، ما بیچون دانیم .
نقل است که یک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعلیم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفی بگوی .
گفت :کلابه ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست سیم بستدم . یکی در این دست گرفتم و یکی در آن دست . ترسیدم که اگر هردو در یک دست گیرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز این بود .
گفتند حسن می گوید :اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگریم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آید. رابعه گفت :این نیکوست اما اگر چنان است که در دنیا یک نفس از حق تعالی غافل می ماند همین ماتم و گریه و ناله پدید آید ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است .
گفتند :چرا شوهر نکنی ؟
گفت :سه چیز از شما می پرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم . اول آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه ؟
گفتند :ما نمی دانیم .
دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد یا نه
؟
گفتند :
سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی ازدست راست می برند و جماعتی از دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد ؟
گفتند :نمی دانیم .
گفت :اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد چگونه مرا پروای عروسی بود .
وی را گفتند :از کجا می آیی؟
گفت :از آن جهان .
گفتند :کجا خواهی رفت ؟
گفت :بدان جهان .
گفتند :بدین جهان چه می کنی ؟
گفت :افسوس می دارم .
گفتند :چگونه ؟
گفت :نان این جهان می خورم و کار آن جهان می کنم .
گفند :شیرین زبانی داری ، رباط بانی را شایی .
گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنیارم . و هرچه بیرون من است در اندرون نگذارم . اگر کسی درآیدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل.
گفتند :حضرت عزت را دوست می داری .
گفت :دارم .
گفتند :شیطان را دشمن داری؟
گفت :نه .
گفتند :چرا .
گفت :ا زمحبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم ، که رسول علیه السلام به خواب دیدم که مرا گفت :یا رابعه مرا دوست داری ؟ گفتم :یا رسول الله کی بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند .
گفتند :محبت چیست ؟
گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسی را نیافته که یک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو این عبارت در وجود آمد که یحبهم و یحبونه .
گفتند :تو او را که می پرستی می بینی ؟
گفت :اگر ندیدمی نپرستیدمی .
نقل است که رابعه دایم گریان بودی . گفتند :این چندین چرا می گریی؟ گفت :از قطعیت می ترسم که با او خو کرده ام . نباید که به وقت مرگ ندا آید که ما را نمی شایی .
گفتند :بنده راضی کی بود ؟
گفت :آنگاه که از محنت شاد شود . چنانکه از نعمت .
گفتند :کسی که گناه بسیار دارد اگر توبه کند درگذرد.
گفت :چگونه توبه کند .مگر خدایش توبه دهد و درگذارد ، و سخن اوست که با بنی آدم از دیده به حق منزل نیست . از زفانها بدو راه نیست ، و سمع شاهراه زحمت گویندگان است ، ودست و پای ساکنان حیرت اند . کار با دل افتاد بکوشید تا دل را بیدار دارید . که چون دل بیدار شد او را به یار حاجت نیست . یعنی دل بیدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد یا رچه کند . الفناء فی الله آنجا.
و گفت :استغفار به زبا ن ، کار دروغ زنان است .
و گفت :اگر ما به خود توبه کنیم به توبه دیگر محتاج باشیم .
و گفت :اگر صبر مردی بودی ، کریم بودی .
و گفت :ثمره معرفت روی به خدای آوردن است .
و گفت :عارف آن بود که دلی خواهد از خدای . چون خدای دلی دهدش ، در حال دل به خدای بازدهد تا در قبضه او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود .
صالح مری بسی گفتی که هر که دری می زند زود باز شود .
رابعه یکبار حاضر بود . و گفت :با که گویی که این در بسته است وباز خواهند گشاد . هرگز کی بسهت بود تا باز گشایند .
صالح گفت :عجبا ! مردی جاهل و زنی ضعیف دانا .
یک روز رابعه را دید که می گفت :وا اندوها !
گفت :چنین گوی که وای از بی اندوهیا ، که اگر اندوهگین بودی زهرت نبودی که نفس زدتی
نقل است که وقتی یکی را دید که عصابه ای بر سر بسته بود .
گفت :چرا عصابه بسته ای ؟
گفت :سرم درد می کند .
گفت :تو را چند سال است ؟
گفت :سی سال است .
گفت :بیشتر عمر در درد و غم بوده ای ؟
گفت :نه .
گفت :سی سال تنت درست داشت ، هرگز عصابه شکر برنبستی . به یک شب که درد سرت داد عصابه شکایت درمی بندی .
نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنه ام . آن مرد برفت و باز گردید . گفت :یا سیده ! چه رنگ بخرم ؟
رابعه گفت :چون رنگ در میان آمد به من ده .
آن سیم بستد و در دجله انداخت . یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید آمد .
وقتی در فصل بهار در خانه شد وسر فرو برد. خادمه گفت :یا سیده ! بیرون آی تا صنع بینی
رابعه گفت :تو باری درآی تا صانع بینی . شغلتنی مشاهده الصانع عن مطالعه المصنوع .
نقل است که جمعی بر او رفتند . او را دیدند که اندکی گوشت به دندان پاره می کرد . گفتند
: کارد نداری تا گوشت پاره می کنی؟
گفت :من از بیم قطعیت هرگز کارد چه در خانه نداشتم و ندارم .
نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم .
چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاریکی آب باز خورد . کوزه از دستش بیفتاد و بشکست . رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد.
گفت :الهی این چیست که با من بیچاره می کنی ؟
آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم ، اما اندوه خویش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در یک دل جمع نیاییم .
گفت :چون این خطاب بشنودم چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که این واپسین نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربریده گشتم که چون روز بود از بیم آنکه نباید که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند .
نقل است که پیوسته می نالیدی . گفتند :ای عزیزه عالم ! هیچ علتی ظاهر نمی بینم و تو پیوسته با درد و ناله می باشی ؟
گفت :آری ! علتی داریم ، از درون سینه ، که همه طبیبان عالم از درمان آن عاجزاند . و مرهم جراحت وصال دوست است . تعللی کنیم تا فردا بود که به مقصود برسیم که چون دردزده نه ایم خود را به دردزدگان می نماییم که کم از این نمی باید .
نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه از کیی پرسید :تو خدایرا از بهر چرا پرستی ؟
گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می باید کرد ، ناکام از بیم هراس .
دیگری گفت :درجات بهشت منزلی شگرف دارد ، پس آسایش موعود است .
رابعه گفت :بد ، بنده ای بود که خداوند خویش را از بیم و خوف عبادت کند یا به طمع مزد .
پس ایشان گفتند :تو چرا می پرستی خدایرا ؟ طمع بهشت نیست ؟
گفت :الجار ثم الدار . گفت ما را نه خود تمام است که دستوری داده اند تا او را پرستیم .اگر بهشت و دوزخ نبودی او را اطاعت نبایستی داشت .استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند .
نقل است که بزرگی بر او رفت .جامه او سخت با خلل دید .گفت :بسیار کسانند که اگر اشارت کنی در حق تو نظر کنند .
رابعه گفت :من شرم دارم که دنیا خواهم از کسی که دنیا جمله ملک اوست .پس چگونه توانم خواستن دنیا ازکسی که در دست او عاریت است .
مرد گفت :اینت بلند همتی پیرزنی بنگر که او را چگونه بدین بالا برکشیده اند که دریغ می آیدش که وقت خویش مشغول کند به سوالی از او .
نقل است که جماعتی به امتحان بر او در شدند و خواستند که بر او سخنی بگیرند.پس گفتند همه فضیلتها بر سر مردان نثار کرده اند و تاج نبوت بر سر مردان نهاده اند و کمر کرامت بر میان مردان بسته اند .هرگز پیغمبری به هیچ زن نیامده است .
رابعه گفت : این همه هست ولکن منی و خود پرستی و انا ربکم الاعلی , از گریبان هیچ زن بر نیامده است و هیچ زن هرگز مخنث نبوده است .اینها در مردان وادید آمده است .
نقل است کی وقتی بیمار شد و بیماری سخت بود .پرسیدند :سبب این چه بود ؟
گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ,در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد
،این بیماری از عتاب اوست.
پس حسن بصری به عیادت او آمد .گفت :خواجه ای دیدم از خواجگان بصره .بردر صومعه رابعه کیسه زر پیش نهاده می گریست.گفتم :ای خواجه !چرا می گریی ؟
گفت :از برای این زاهده زمان که اگربرکات او از میانه خلق برود خلق هلاک شود .
و گفت :چیزی آورده ام برای تعهد او و ترسم که بنستاند .تو شفاعت کن تا قبول کند .
حسن در رفت و بگفت .رابعه به گوشه چشم بدو نگریست .گفت :هو یرزق من یسبه فلا یرزق من یحبه .کسی که او را ناسزا می گوید روزی از او باز نمی گیرد .کسی که جانش جوش محبت او می زند رزق از او چگونه باز گیرد که تامن او را شناخته ام پشت در خلق آورده ام و مال کسی نمی دانم که حلال است یانی.چون بستانم که به روشنی چراغ سلطانی به پیراهنی بدوختم که دریده بودم .روزگاری دلم بسته شد .تا یادم آمد پیراهن بدریدم .آنجا که دوخته بودم تا دلم گشاده شد .آن خواجه را عذر خواه تا دلم دربند ندارد .
عبدالواحد عامر می گوید :من و سفیان سوری به بیمار پرسی رابعه درشدیم .از هیبت او سخن ابتدا نتوانستیم کرد .سفیان را گفتم :چیزی بگو .
گفت : اگر دعایی بگویی این رنج بر تو سهل کند .
روی بدو کرد و گفت :یا سفیان تو ندانی که این رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است .
گفت : بلی !
گفت :چون می دانی پس مرا می فرمایی که از او درخواست کنم به خلاف خواست او
؟دوست او را خلاف کردن روا نبود .
پس سفیان گفت : یا رابعه !چه چیزت آرزوست؟
گفت : یا سفیان !تو مردی از اهل علم باشی ,چرا چنین سخن می گویی که چه آرزو می کندت ؟به عزت الله که دوازده سال است که مرا خرمای تو آرزو می کند ,تو می دانی که در بصره خرما را خطری نیست .من هنوز نخوردم که بنده ام و بنده را با آرزو چه کار ؟اگر من خواهم و خداوند نخواهد ,این کفر بود .آن باید خواست که او خواهد تا بنده ای به حقیقت او باشی.اگر او خود دهد آن کاری دگر بود .
سفیان گفت :خاموش شدم و هیچ نگفتم .
پس سفیان گفت :در کار تو چون سخن نمی توان گفت ,در کار من سخنی بگوی.
گفت :تو نیک مردی .اگر نه آن است که دنیا را دوست داری .و گفت روایت حدیث دوست داری .یعنی این جاهی است .
سفیان گفت :مرا رقت آورد .گفتم :خداوندا!از من خوشنود باش.
رابعه گفت :شرم نداری که رضای کسی جویی که تو از او راضی نیی.
نقل است که مالک دینار گفت :دربر رابعه شدم و او را دیدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ,و بوریایی کهنه وحشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سیم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چیزی از ایشان بستانم .
گفت :ای مالک !غلطی عظیم کردی.روزی دهنده من و از آن ایشان یکی نیست ؟
گفتم :هست .
گفت :روزی دهنده درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی و توانگران را یاد می کند به سبب توانگری ؟
گفتم :نه .
پس گفت :چون حال می داند چه با یادش دهم ؟او چنین خواهد ,ما نیز چنان خواهیم که او خواهد .
نقل است که یک روز حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی دربر رابعه رفتند و او رنجور بود .حسن گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یصبر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که صبر نکند بر زخم مولای خویش .
رابعه گفت : از این سخن بوی منی می آید .
شقیق گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یشکر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که لذت نیابد از زخم دوست خویش .
رابعه گفت :به از این می باید .
گفتند :تو بگوی .
گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم ینس الضرب فی مشاهده مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هرکه فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خویش .این عجب نبود که زنان مصر در مشاهده مخلوق الم زخم نیافتند اگر کسی درمشاهده خالق بدین صفت بود بدیع نبود .
نقل است که از بزرگان بصره یکی در آمد و بر بالین او نشست و دنیا را می نکوهید سخت
.رابعه گفت:تو سخت دنیا دوست می داری .اگر دوستش نمی داری چندینش یاد نکردیی که شکننده کالا خریدار بود .اگر از دنیا فارغ بودی به دنیا به نیک و بد او نکردتی ,اما از آن یاد می کنی که من احب شیا اکثر ذکره , هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسی کند.
حسن گفت : یک روز نماز دیگر بررابعه رفتم .او چیزی بخواست پخت .گوشت در دیگ افگنده بود ,آب در کرده .چون با من در سخن آمد گفت :این سخن خوشتر از دیگ پختن .
همچنان حدیث می کرد تا نماز شام گزاردیم .پاره نانی خشک بیاورد و کوزه آب تا روزه بگشاییم.رابعه رفت تا دیگ برگیرد .دست او بسوخت .نگاه کردیم ,دیگ پخته شده بود و می جوشید ,به قدرت حق تعالی .بیاورد و با آن گوشت بخوردیم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بودیم .رابعه گفت :بیمار برخاسته دیگ چنین سازد.
سفیان گفت :در نزدیک رابعه شدم ,درمحراب شد و تا روز نماز می کرد و من در گوشه دیگر نماز می کردم,تا وقت سحر.پس گفتم :به چه شکر کنیم آن را که ما را توفیق داد تا همه شب وی را نماز کردیم .
گفت :بدانکه فردا روزه داریم .
گفت : بار خدایا !اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری آشکارا کنم که دوزخ از من به هزارساله راه بگریزد .
و گفتی :الهی ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ایی به دوستان خود ده که مرا تو بسی.
و گفتی :خداوندا !اگر تو را از بیم دوزخ می پرستیم در دوزخ بسوز , و اگر به امید بهشت می پرستیم ,بر من حرام گردان .و اگر برای تو تو را می پرستیم ,جمال باقی دریغ مدار.
و د ر مناجات می گفت :بار خدایا !اگر مرا فردا در دوزخ کنی من فریاد بر آورم که وی را دوست داشتم .با دوست این کنند ؟
هاتفی آوازداد :یا رابعه لا تظنی بنا ظن السوء.به ما گمان بد مبر که ما تو را در جوار دوستان خود فرود آریم تا با ما سخن ما می گویی .
و در مناجات می گفت :الهی !کار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد تو است , و در آخرت از جمله آخرت لقای تواست .از من این است که گفتم.تو هر چه خواهی کن .
و در مناجات یک شب می گفت :یا رب!دلم حاضر کن ,یا نماز بی دل بپذیر.
چون وقت مرگش در آمد مردمان بیرون شدند و در فراز کردند .آوازی شنیدند که :یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه الایه .زمانی بود هیچ آواز نیامد .در باز کردند ,جان بداده بود .بزرگان چنین گفتند که رابعه به دنیا در آمد و به آخرت رفت و هرگز با حق گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن تا بدان چه رسد که از خلق چیزی خواستی .
بعد از مرگ اورا به خواب دیدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکیر چون رستی ؟
گفت :آن جوانمردان در آمدند ,گفتند که من ربک ؟
گفتم :باز گردید و خدایرا گویید که با چندین هزار هزار خلق پیرزنی را فراموش نکردی ؟من که در همه جهان تو را دارم ,هرگزت فراموش نکنم .تا کسی را فرستی که خدای تو کیست؟
محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در بادیه سی هزار مرد را آب دادند هر دو به خاک رابعه آمدند .آن لاف که می زدی که سر به هر دو سرای فرو نیارم
،حال به کجا رسید؟
آواز آمد که :رسیدم بدانچه دیدم .

****

در باره ولادت او گفته اند كه در سال ۹۵ هـ ق (۷۱۳ م .) در بصره متولد شد . چون بزرگ شد به بردگی فروخته شد ولی سپس آزاد گردید . او مدت ها در بیابان ها می زیست تا اینكه در بصره اقامت گزید .
ابتدا به موسیقی خوگر شد. مدتی به بیماری مبتلا بود و سپس سلامتی خود را باز یافت.
كنیه رابعه عدویه ، ام الخیر و پدرش اسماعیل قیسی  بود . گمانم که نام پدر اسماعیل کیشی باشد و اینان از اهالی کیش و بنادر جنوبی ایران بوده اند و از همین رو نام رابعه نیز باید رابعه عسلویه باشد و اینان سپس به بصره کوچیده اند.. وقتی رابعه كودك بود در بصره قحطی افتاد و او را فروختند روزگاری را به كنیزی گذراند . پسانترهاخواجه اش آزادش كرد و یا این که به بیابان ها گریخت . رابعه در عمر خود هزگز شوهر نگزید .
سفیان ثوری با رابعه ، همزمان و همزبان وبهارج او باور داشته است . وی به زیارت رابعه رفته و لحظه های حضور درکلاس او را غنیمت می شمرد و مشكلاتی را كه در حقایق عرفان با آن روبرو بود از وی می پرسید .  نقل است كه روزی سفیان به رابعه گفت : درجه ایمان و اعتقاد خود را به حضرت حق جل و علا برای من بیان كنید . رابعه گفت : من خدا را به شوق بهشت و خوف جهنم نمی پرستم بلكه از كمال عشق به آن حضرت و برای ادای شرایط عبودیت عبادت می كنم .  
رابعه با توجه به دگرگونی های ارجمندی که در دبستان عرفان پدید آورده، مورد توجه همگان بوده است و بزرگان عرفان او را درزمان خود حجّت می دانسته اند .
 نقل است كه رابعه روزی بیمار شد ، سبب بیماری پرسیدند ، گفت :
 
« در سحرگاه دل ما به بهشت میلی كرد ، دوست ما با ما عتاب كرد این بیماری از آن است» . و نیز: راستی آن است كه بر عتاب مولا شاكر باشد. 

***

روزی سه عارف بزرگ ؛ حسن بصری، مالک دینار و شقیق بلخی به دیدن رابعه عدویه که بیمار بود رفتند .

حسن بصری گفت : " هیچ کس در عشق خود نسبت به خداوند صادق نیست مگر این که ضربه های خدای خود را با شکیبایی تحمل کند ."

رابعه گفت : " از این گفته بوی منیت می آید. "

شقیق بلخی گفت : " هیچ کس در دعوی خویش صادق نیست ، مگر اینکه در مقابل ضربه های خداوند شکر به جای آورد ."

رابعه گفت : " بهتر از این باید گفت این سخن هنوز بوی منیت می دهد ."

مالک دینار گفت : " در دعوی خود صادق نیست هرکه از ضربه دوست خویش لذت نبرد ."

رابعه گفت : " خوب است! اما بهتر از این باید گفت، هنوز سایه ضعیفی از منیت در آن نهفته است."

همه گفتند : " اکنون تو خود بگو "

او گفت : " هیچ کس در دعوی خویش صادق نیست ، اگر با مشاهده محبوب خویش رنج و درد را فراموش نکند ."

*

بنفشه حجازی کتابی نوشته است به نام رابعه عدویه: تاج الرجال. هم چنین خانم زهرا کاشانی ها کتابی دارد به نام: رابعه عدویه.مارگارت سمیت کتابی درباره ی زندگانی و سخنان او نوشته  است . می‌نویسد:" رابعه در بصره برآمد و در همان جا درگذشت.  ابن خلکان می نویسد:" در بیت المقدس وفات یافت و گور او زیارتگاه است و آن در بیرون بیت المقدس بخش شرقی قرار دارد بر بالای کوهی موسوم به طور". عبدالرحمن بدوی  کتابی درباره ی او نوشته است به نام : شهیدهالعشق الالهی ؛ رابعه العدویه .این کتاب در قاهره به چاپ رسیده است. این کتاب را محمد تحریرچی به فارسی برگردانده است.مصریان درباره ی  او دو فیلم سینمایی ساخته اند.  هم چنان که یادآور شدم او را ایرانی و از اهالی عسلویه، عارفی نامبردار و پیشوای دبستان عشق در عرفان می‌دانم .

رابعه گفته است:

می روم آتش در بهشت زنم و آب در دوزخ ریزم

 تا این دو حجاب از میانه برخیزد و قصد معین شود .

 

پایان

 

 

پی نویس: گفته های رابعه از کتاب تذکره الاولیا عطار است.

سه جمله‌ی نخست از کتاب رابعه عروس خدا(مسیحا برزگر)که من از تارنمای رها نقل کرده‌ام.در این تارنما منبعی برای این جمله ها نبود و اما بسیار زیبا و در خور رابعه بودند و من از همان رو آوردم.


 

منوي اصلي

با شاعران

زندگی نامه ای و چندین شعر از هرکدام. نگاه من به شاعران ایرانی ! کوتاه و ساده، تا همگان را گزیده ای فراهم آورده باشم


دفتر يادگاري


ورودي اعضا
شناسه

رمز عبور

ذخيره اطلاعات كاربري
فراموش كردن رمز?

انتخاب مرورگر
اضافه به ليست سايتهاي دلخواه
صفحه اصلي مرورگر كنيد

 
 Search


اجراء وطراحي توسط شركت فاراب رايانه يزد copyright 2006 www.mahmoodkavir.com All right reserved