|
شمس کسمایی
نرگس نوبهار
شادا که بر خاک یزد، شاعر و انسان بزرگواری چونان شمس کسمایی بالیده است.
جنبش مشروطه در ایران سرچشمهی تحولات بزرگ در عرصههای سیاسی، فکری، فرهنگی، اجتماعی و... بود که یکی از آنها در گسترهی شعر بوده است.
اگر ایرج و عارف و بهار و ادیب، جانمایهی شعر فارسی را دگرگون ساختند؛ابوالقاسم لاهوتی، تقی رفعت، شمس کسمایی و جعفر خامنه،رویکردهای جدید شعری و شکستن ساختارهای کهنه ی دوران خویش را در پیش گرفتند.
به گمان بسیارانی،نخستین شعر شکسته، توسط شمس کسمایی سروده شده است.
کسانی هم چون شمس کسمایی، تقی رفعت یا ابوالقاسم لاهوتی زمینه سازان شعر نو ایران بودند.
نوآوریهای شعری شمس کسمایی دردو زمینه است: اول، نوآوریهای مضمونی و محتوایی او که در همان قالبهای کلاسیک شعر است و دیگری شکستن اوزان و قوالب سنتی در شعر.او با شکستن فرم و ساختار بیرونی شعرش چهرهی تازهای به شعر خود میبخشد.
خاندان شمس كسمایی از روستای كسمای گیلان بودند و از همان روستا به یزد رفتند. پدر بزرگ شمس كسمایی،حاج محمد صادق،برای تجارب به یزد رفته و در آنجا ماندگار شده و ازدواج كرد و پسرش خلیل، پدر شمس كسمایی در یزد با خانمی به نام همایون ازدواج می كند.
شمس کسمایی در سال ۱۲۶۲ خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد و همان جا با بازرگانی به نام حسین اربابزاده ازدواج کرد و به همراه وی به روسیه رفت و ده سال در عشق آباد روسیه زندگی کرد. در این زمان شمس زبان روسی را آموخت. در سال ۱۲۹۷ به همراه دو فرزندشان صفا و اکبر به ایران باز گشته و در تبریز ساکن شدند.
تبریز در آن سالها مرکز شور اجتماعی و انقلابی ایران است. شیخ محمد خیابانی در کار یک خیزش اجتماعی، و تقی رفعت در کار شعرو برای مبارزه با شعر سنتیست. شمس کسمایی به هنگام ورود به تبریز به گروه نویسندگان تجدد میپیوندد و شروع به نوشتن مقالات انقلابی میکند. شمس که زبانهای فارسی و روسی را میدانست، در تبریز، ترکی را نیز میآموزد. خانه ی شمس در تبریز محفل هنرمندان و اندیشمندان بود. پارتی هایی تشكیل می شد و یك تور از وسط می كشیدند كه یك سوی آن مردها و طرف دیگرش خانم ها با چادر می نشستند و خانم صفا دختر شمس كسمایی كه در آن زمان پنج شش سال بیشتر نداشت روی یك میزی كه در رو سن گذاشته می شد می ایستاد و اشعار مادرش را می خواند. گرداننده این صحنه ها آقای سرتیپ زاده بود.
شمس كسمایی افزون بر دخترش صفا پسری هم به نام اكبر داشت. اكبر ارباب زاده، گذشته از آنكه نقاش چیره دستی بود با زبان و ادبیات چند كشور خارجی آشنایی داشت و به زبان روسی نیز شعر می سرود. او هنگامی كه خبر درگیری جنبش گیلان را می شنود خود را بدان سامان می رساند و در صفوف همراهان حیدرعمو اوغلو به فعالیت می پردازد و سرانجام پس از آنكه حیدرعمو اوغلو در پسیخان دستگیر می شود ودر رشت و انزلی كمیته های حزب عدالت را مورد حمله قرار می دهند، اكبر ارباب زاده در حالی كه بیش از نوزده سال از زندگانیش سپری نشده بود در یورش به كمیته حزب عدالت در رشت كشته می شود.
شمس كسمایی و شوهرش خبر كشته شدن فرزندشان اكبر را در روزنامه می خوانند. ابولقاسم لاهوتی كه در آن دوران در تبریز اقامت داشته، در رثای این جوان، ابیاتی خطاب به خانم كسمایی بدین شرح می سراید:
در فراق گل خود، ای بلبل
نه فغان بركش و نه زاری كن
صبر بنما و بردباری كن
مكن آشفته موی چون سنبل
تو كه شمس سمای عرفانی
برترین جنس نوع انسانی
باعث افتخار ایرانی
بهتر از هر كسی تو می دانی
كه دو روز است عمر دوره گل
در سال ۱۲۹۹ خورشیدی مجلهی آزادیستان به سردبیری تقی رفعت منتشر شد که رفعت در آن شعرهایی از شمس جهان کسمایی را به چاپ رساند.
حسین ارباب زاده – همسر شمس کسمایی – در سال ۱۳۰۷ در گذشت.
شمس پس از دست دادن پسرش با تنها دخترش صفا تنها مانده و به یزد میرود و چند سالی آنجا میماند. سپس با همسر جدیدش محمد حسین رشتیان به تهران میآید و در خیابان دانشگاه اقامت میگزیند. شمس کسمایی در ۱۲ آبان ۱۳۴۰ در سن ۷۸ سالگی در گمنامی در گذشت. او را در گورستان وادی اسلام شهر قم به خاک سپردند... و دیوانش گم شد .
وچنین است پاره ای از شعرهای او:
تا تکیهگاه نوع بشر سیم و زر بود
هرگز مکن توقع عهد برادری
تا اینکه حق به قوه ندارد برابری
غفلت برای ملت ما مشرق خطر بود
*
آنها که چشم دوخته در زیر پای ما
مخفی کشیده تیغ طمع در قفای ما
مقصودشان تصرف شمس و قمر بود
حاشا به التماس بر آید صدای ما
باشد همیشه غیرت ما متکای ما
ایرانی از نژاد خودش مفتخربود
این ابیات هم تحت عنوان «فلسفه امید» در شماره دوم پانزدهم تیر ماه هزار و دویست و نود ونه از زنده یاد شمس كسمایی در مجله آزادیستان به چاپ رسیده است:
ما در این پنج روز نوبت خویش
چه بسا كشتزارها دیدیم
نیكبختانه خوشه ها چیدیم
كه ز جان كاشتند مردم پیش
زارعین گذشته ما بودیم
باز ما راست كشت آینده
گاه گیرنده گاه بخشنده
گاه مظلم گهی درخشنده
گرچه جمعیم و گر پراكنده
در طبیعت كه هست پاینده
كرد می محو، باز موجودیم
شمس كسمایی این اشعار را در تاریخ دوم مهر ماه سال1310 شمسی خطاب به دخترش خانم صفا ارباب زاده با خط و امضای خودش در دفترچه یادداشت دخترش نوشته و امضا كرده است.
«پرورش طبیعت»
ز بسیاری آتش مهر و ناز و نوازش
از این شدت گرمی و روشنایی و تابش
گلستان فکرم
خراب و پریشان شد افسوس
چو گلهای افسرده افکار بکرم
صفا و طراوت زکف داده مأیوس...
یکی، پای بر دامن و سر به زانو نشستم
که چون نیم وحشی گرفتار یک سرزمینم
نه یارای خیرم
نه نیروی شرم
نه نیرو نه تیغم بود، نیست دندان تیزم
نه پای گریزم
از این روی در دست هم جنس خود در فشارم
ز دنیا و از سلک دنیا پرستان کنارم
بر آنم که از دامن مهربان سر برآرم.
**
ما دراین پنج روز نوبت خویش چه بسا کشتزارها دیدیم نیکبختانه خوشه ها چیدیم که زجان کاشتند مردم پیش زارعین گذشته ما بودیم بازما راست کشت آینده گاه گیرنده گاه بخشنده گاه مظلم گهی درخشنده گرچه جمعیم و گر پراکنده در طبیعت که هست پاینده گردمی محو، باز موجودیم
*
سبز باشید |