|
|
|
|
|
|
آزادی!
من آزادی را صدا زدم
با هفتاد بند گران بر دست و پایم
و هفتاد قفل بر دهانم
هر یک به هفتاد من.
پس قفل و بند فرو ریخت،
به یکبار
و آزادی چون خورشیدی بر آمد
و آن خورشید در دهان من بود.
****
کوکوی شعر
این ستاره ی منفجر
که پرپر می زند چنین.
این خروس گلوبریده
که روی گرگر آتش می دود چنان.
این خورشید ک پریشان
پیشانی شکسته
این صبح سیلی خورده،
لب دریده
این سرو سیاهپوش
این هدهد سوخته گیسو
کوکوی شعر من است
که مو می کشد، مو
بر ماتم این بره آهوی هو:
کوکو...کوکو...
................................
پس بیامد. آمدنا
همه در سلسله در سلسله در،مس سرخ! سرب کوبیده!
پس دستش جدا کردند . خنده ای بزد .
پس پاهایش ببریدند . تبسمی کرد.
پس دو دست بریده، برروی در مالید.
نگار در نگار. بهار بهار. که: هلا! گلگونه ی عاشقان و بوسه ی یار.
و بوسه زد به قبه ی دارکه: الصلا! اینک این معراج ما و ماه و هور و اهورا!
پس چشم هایش برکندند
و زبانش بریدند
و سنگ روانه کردند
وسحر بود که سرش بریدند
و باز سنگ انداختند.
و از یک یک اندام او آواز می آمد :
انا الحق! حق حق حق! انالحق!
|