|
عشق به رنگ حافظ
حافظ، شاعری به رنگ عشق و به عطر عشق است.یکصد و نود هشت بار در دیوانش نام عشق را آورده است و دویست و بیست بار واژگانی به معنی عشق. در دیوانی که نامش راباید گذاشت: رساله ی عشق. اکسیر عشق. کیمیای عشق. نه! این دیوان، به قول شاعرش زبور است. زبور عشق!
اشا یا اشه ریشهی واژه ی عشق است. عشق ریشه ای اوستایی دارد و به واژه گیاه عشقه تازی پیوندی ندارد! اشکانیان پیرو اشا و آیین میترا بودند. اشک آباد پایتخت نخستین آنان بود که امروزه به عشق آباد دگرگون شده است. اشه در زبان پهلوی، اشک خوانده می شد و مانند واژه ی خجسته و گجسته که خجستگ و گجستگ خوانده می شدند، اشک از آن ساخته شد . پس از اسلام حرف کاف در بسیاری از واژگان قاف خوانده شد، مانند: کنستانتنیه که شده است:قسطنتنیه. ابرکوه که ابرقو و اشک که اشق خوانده شده والف نیز در برخی از جاها به عین تغییر یافته است: ایلام شده است عیلام.پس اشک ریشهی واژهی عشق است.
عشق، دلباختن و دوست داشتن بسیار است. پرواز دو تن و آواز دوجان است.
آیا در دیوان حافظ ، این عشق نامه ی بزرگ روزگار سخن از کدام عشق است؟ زمینی! آسمانی!
من بر این گمانم که این ها بازی های کلامی و پرچین های خیال ماست. این مرزها را ما می کشیم. عشق کجا و این بازی ها . این حضرت حافظ است که از سنگ، گوهر می تراشد. این اوست که عاشق را بر بال ملکوتی شعر خویش می نشاند و به معراج می برد. حریم حضرت عشق و این گستاخی های کودکانه که چه؟ عشق، عشق است و فرقی نیست بین زمین و آسمان و سنگ و گل و انسان. همه ی مرزها و دیوارها فرو می ریزد آنجا که بی کرانگی عشق باشد.
آخر چگونه می توان باور داشت که حضرت حافظ دل نباخته بوده است به یاری شیرازی، به شاخ نباتی، به جهان ملک خاتونی، به غزال رعنایی، به شکرفروشی و آن همه غزل را برایش نسروده باشد؟! حافظ از همان کوچه پس کوچه ها نرگس و نور شیراز و از سایه ی همان سروناز و گلگشت مصلا و آب رکن آباد است که تو را بر می دارد و با خود به آسمان می برد. در آن آرمان شهر حافظ که بهشت زمینی حافظ است، سخن از عیش نقد و شادمانی بر زمین است. فریبی در کار حافظ و وعده ی فردایی نیست، سخن از شیراز است و یار شیرازی. سخن از دلباختن است در پسین دلگشای کوچه باغ های شیراز. عشق حافظانه عطر پیراهن و گیسوی یار دارد. سخن از چشمان آشوبگر و قد و قامت قیامت یار است که ولوله در میخانه های روضه ی دارالسلام انداخته است.
بیا برویم بنشینیم بر سکوی میخانه ای در بازار شکرفروشان وشراب شیراز بنوشیم و بنگریم گذر آن نگار و یار و دلبر و دلدار را. همان که رند شیراز تمام جهانش را، سمرقند و بخارای زیبا را، به خال هندویش بخشید. آن عاشق رند پاکباز .
حافظ خنیاگر و سراینده ی عشق است.او را عشق تعلیم سخن داده و شاعر ساخته است و شهرت شاعری خوداز عشق دارد:
مرا تا عشق تعلیم سخن داد
حدیثم نکته ی هر محفلی شد
بازی عشق در نگاه حافظ، مکر و تزویر را پذیرا نیست.عشق آیینه است. عشق بازار آیینه است:
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
در این گنبد دوار صدایی خوشتر از سخن عشق نیست و حکایت عشق با آواز دف و نی، با جوش و نوش شاهد و ساقی، با شادی و شادمانی همراه است.عشق ورای قال و قیل زاهدان فریبکار و فهم این تنگ چشمان روزگار است:
به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی ست
به ناله ی دف و نی در خروش و ولوله بود
مباحثی که در آن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه و قال و قیل مسئله بود
حافظ عشق را بالاتر از هر آیینی می داند و آشکارا آیین عشق را در برابر آیین های دیگر قرار می دهد:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مُدَرس شد
این تنها نگار اوست که مدرسه نرفته و خط نخوانده، آموزگار آموزگاران جهان است. نگار او که نگار همه ی انسان های عاشق است.
عشق از عقل نیز بالاتر است. کدام عقل؟ آن عقلی که در تنگنای فقه و اصول آن از پای درآمده و مدعیان آیین نو ادعای در انحصار داشتن آن را داشتند و دارند. در برابر این عقل و علم است که حافظ عشق را می نهد و دیوانگی را به معنای نهایت عشق، به معنی شیدایی. دیولنه خود از واژه ی دیو است که از نام آن ایزد بانوی بزرگ ایرانی که نمایندهی عشق بوده است برگرفته شده است:
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
در نگاه حافظ تپش و جنبش عستی از عشق است. عشق که رهایی و آزادی و دلیری و دلبستگی است نه وابستگی:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
عشق حافظانه را کاری با رنگ و نژاد و آیین و زبان نیست. عاشق و معشوق دو کبوتر وهمسر و همراه و همدل، بر بام این جهانند:
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
عشق حافظانه بال و پر می دهد. پرواز می آموزد و با شادی و شادمانی و سرخوشی و خوشباشی همراه است. عشق در دیوان حافظ با نبض طبیعت و هستی همراه می تپد. عطر وصال و شادی دارد. زخمه ای است شاد و شنگول و سبکبال که در ارکستر بزرگ زندگی بر تار جان می خورد. رنگین کمانی از ساقی و صبا و امید و آرزوست. بوی تلخ موی کندن و مویه کردن ندارد. ستاره ای است رخشان در منظومه بزرگ و کهکشان هزار هزار رنگ غزل حافظ. قطرات عسل ناب است که از کندوی غزل بر جان می ریزد. تراشه های الماس است. هنر است. رقص است. تبسم است. بوسه است. ریحان و پونه است. بهاران در بهاران است. عشق حافظ باران است. نسیم صباست. کرشمه ی ساقی است. بوس و کنار و رقص و آواز است. هماهنگ شدن و همبال شدن و همسر شدن با هستی و با محبوب و یار است.
سلطانی جهان و تاج تارک فرشته و انسان، عشق است:
جهانِ فانی و باقی، فدای شاهد و ساقی
که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم
و یا در جای دیگر می گوید:
طفیل هستیِ عشقند آدمیّ و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
حافظ می گوید:
به درد عشق بساز و خموش شو حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
این رموز عشق چیست که محتسبان و فقیهان و زاهدان فریادبرداشته اند که:
رمز عشق مگویید و مشنوید؟
آیا این رمز و راز، جز آزادگی و دانایی و شوریدن بر ستم و نادانی و سنگدلی است؟ آیا تمام شعر حافظ و مولانا و عرفان ایرانی جز شورشی دلیرانه و از سر فرزانگی بر سیاهی و سکوت و مردگی است؟ آیا جز دل به دریا زدن و دریا دل شدن است. آیا جز این است که مهر و جان خود را نثار این همه زیبایی در هستی کنی.
عشق آن نیرویی تابنده و تابناکی است که آدمی را بال و پر می دهد. آدمی را چونان باران و چونان آفتاب می کند. نسیم می شوی و می وزی بر تمام هستی. باران می شوی و می باری بر همه هستی. آفتاب می شوی و می تابی بر سنگ و گیاه و آدمی. نثار در نثار. باران در باران. آفتاب در آفتاب. بی دریغ و بخشنده و شادان.
در عشق خطر باید و دلیری. عشق با ترس میانه ای ندارد: چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست.
گرچه در راه هزار خطر باشد، عاشق آن است که با زمرد عشق اژدهای ترس را در هم شکند:
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شافعی نپرسید امثال این مسایل
راه عشق، غریب، بی کران و بی نهایت است. در عشق باید پاکباز بود و از جان گذشت برای جان . برای جان جهان.:
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله زین فتنه ها که در سرماست
اما ترس ها و تردیدها و خودخواهی ها سد راه عشق است:
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ، از میان برخیز
این خود البته که خودپرستی و خودخواهی است.
این خود نمی خواهد دریابد که جان و جهان هستی عشق است. که دم و دف و تپش و دل دل هستی عشق است. که عشق، بازی است. باختن است. باختن رنج ها و اندوهان و حقارت هاست. تا آنگاه برخیزی و چونان کبوتری سپید بال بر بام دنیا نشینی.
اما هر آن که به عشق زنده نیست، مُرده است:
هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق
بَرو نمرده به فتوای من نماز کنید
پس عشق یعنی همه ی هستی. رهایی. بال زدن. شوریدنی شوریده وار.
**
عشق با زهد و ریا جمع نمی گردد. عاشق، عارف ملامتی است. خوش است و شاد است و گوهر خنده می بارد بر این جهان که در طریقت حافظ کافری است غم و رنجش و کین و دشمنی:
وفاکنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که درطریقت ما کافری ست رنجیدن عشق آن سوتر از زبان و بیان است و در دفتر هیچ آیینی آن را در نمییابی مگر درسینه ی آزادگان:بشوی اوراق، اگر هم درس مایی - که درس عشق در دفتر نباشد.
شعر حافظ سرود سرخوشانهی عشق است.او با بوسه و تبسم و دانایی به نبرد سیاهی می رود. او پزشک روان خسته ی تاریخ ماست. او مرهم زخم های کهنه و بی درمان انسانی است. او پیامبر عشق و دوستی و مهربانی است. تپش جان و دل حافظ از عشق است. عشق در نگاه حافظ از کران تا کران دامنه دارد. شیفتگی به تمام نرمه ها و گرده های هستی است. عشق به جان، عشق به تن، عشق به سنگ در هم آمیخته است و مرز و پرچینی ندارد. باد صبا ، پیام آور رقصان و مژده آور و نورانی اوست. بادصبا می وزد تا پیام حافظ را به ما برساند. نسیم صبا که غرق نور و عطر و رنگ است.
رند اما انسان کامل و فرزانه ی حافظ است. عشق و رندی در جهان حافظ به هم آمیخته است.عشق راز پرشکوه رند است. رند که پهلوان هستی است. گرد گردان این جهان است. دلیر و بی باک و دانا و دریا دل است و عاشق است رند:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
راه حافظ عشق و رندی است. آنچه در روان و نهاد و گوهر هر انسان ایرانی است. رندی و عشق پاره های ماست. و از همین رو حضرت حافظ تا بدین حد به ما نزدیک است. از ماست. با ماست. رند وعاشق است:
عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
حافظ نیز چونان هر انسان ایرانی، زهر ریا و نفاق چشیده است، بیزار از ریا و دروغ است و جان در طلب عشق و رندی نهاده است:
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
با این همه سخن که از عشق رفت اما سرانجام این حافظ است که می گوید: لطیفه ای است نهانی که عشق از آن خیزد.
و عشق آن لطیفه ی نهانی است. آن سکوت سرشار از سخن است. آن دم بی تاب جان و تن است!
هزار سخن ناگفته و هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست و به قول حضرت حافظ: هزار نکته در این کار و بار دلداریست.
پس بیا تا واگذاریم این قیل و قال را و گوش بسپاریم و دیده بگشاییم که:
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
سبز باشید
|